مرحوم آقای سید جلال الدین آشتیانی آموزگار فلسفه در روزگار ما در کتاب "شرح حال و آرای فلسفی ملاصدرا" به مناسبتی اشاره میکند که یکی از بزرگان مغرب زمین درباره شیخ الرئیس بوعلی سینا گفته است : "اول عقلٍ ظَهَرَ فی تاریخ البشر" (ص 32، چاپ بوستان کتاب). اعجاز تاریخ بشر در برابر این فرزند مشرق زمین مختص به دورانی نیست که او در قید حیات بود و آثارش اکناف عالم را درنوردیده بود. هنوز هم بسیاری از بزرگان عرصه مقدس حکمت و فلسفه خواه غرب و خواه اسلام، سر تعظیم و تکریم در برابر هوش و ژرفای اندیشه جناب شیخ بوعلی سینا فرود میآورند و آورده اند. چنان اندیشه و حکمت ارسطویی را تنقیح و تنظیم کرد که اگر نبود، امروز چیزی بنام فلسفه غرب وجود نداشت. مغرب زمین در قرون اولیه بعد از ظهور مسیح از رهگذر ترجمه آثار جناب شیخ و منطق و فلسفه او در کتاب شفا و اشارات و نجات، با فلسفه مشایی آشنا شدند و از طریق آموزه های بوعلی ارسطو را شناختند و وارد فضای فلسفه ورزی شدند. قدیس بزرگ دوران قرون وسطی اعلیحضرت توماس اکویناس در رسالات متعددی که در طول زندگی شکوهمندش نگاشته- بعضی آثار او را بالغ بر 1000 جلد کتاب میدانند- از بوعلی با عنوان استاد یاد میکند و او را مخاطب طرح پرسشهای فلسفی خود قرار میدهد و از زبان جناب شیخ پاسخ میدهد. نه او بل کل تاریخ فلسفه غرب خود را مدیون آثار بوعلی میدانند. جوانک بخارایی، چنان شیفته و انگیخته از حکمت بود که در طول عمر کوتاه اما حقیقتاً حیرت انگیز خود کرد آنچه باید. ارسطو را چنان پروراند و افکار او را آنچنان دریافت و عقل محض را بقدری از منزلت رساند که هنوز هم بهترین و متقن ترین منبع حکمت مشاء است. گفته اند در تاریخ فلسفه غرب تنها ایمانوئل کانت را میتوان با شیخ الرئیس همتا دانست. بر دوستداران حکمت هویداست که کانت چه جایگاه بلندی و جنابی عظیم در بنای زیبای فلسفه غربی دارد. همو که تندیس عقل محض است. هیچ چیز جز عقل او را نشانه و شناسه نیست.
در تمام آثار بوعلی خواننده متحیر میماند که مگر میشود فردی مسلمان و مؤمن چنین پایبند عقل باشد و حتی در جایی که عقل از فهم نکته ایی در شرع بازمیماند، عقل را کنار نمیزند و اعتراف میکند به اینکه عقل این نکته را نمیپذیرد اما بوعلی مسلمان آنرا میپذیرد. حتی یک حدیث یا یک نقل را نمیتوان در آثار بوعلی یافت که او برای تائید یک موضع و موضوع عقلی بدان استناد و استمساک نماید. استدلال تنها شیوه او در توجیه مطلب است. تراوشات عقل محض، شالوده آثار اوست. نکته سنجی های او بر ارسطو و بیان او به شکلی دیگر و تمهید استدلالاتی بدیع و کارساز، فلسفه مشاء را تا سالها در اوج افتخار نشانده است. روش او روش عقلی و کاملاً استدلالی است.
در عرفان غوغایی به پا کرده است همین بوعلی. در اشارات نمط های سه گانه آخر را به مباحث عرفانی و شهودی اختصاص داده است و براستی عرفانی بدست داده است که کار را بر دیگر اندیشمندان عرصه عرفان تنگ کرده است. عرفان او نیز عقلی است و همین نقطه تفاوت اندیشه های عرفانی او با دیگر عرفای مسلمان است. حافظ در جواب بوعلی که عرفان را نیز اوج حظ عقل و شهود اندیشه میداند چنین گفته است:
ایکه از دفتر عقل، آیت عشق میخوانی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست.
اما او دانست و خوب هم دانست. رساله حی ابن یقظان او را اولین رمان عرفانی تاریخ بشر دانسته اند. همانجا که به شکوهی بسیار داستان فردی را که در خواب است بیان میکند. خواب غفلت و نادانی.
در طب نیز سرآمد تاریخ بشری است. کتاب قانون فی الطب را در سه فصل سامان داده است. فصل اول شناخت فیزیک انسان، فصل دوم در شناخت بیماریها و ماهیت آنها و فصل آخر را در راههای درمان بیماریها. کتابی که تا قرن 17 میلادی اصلی ترین منبع طب در سراسر جهان بود.
نگاهی به داستان زندگی این شهسوار حکمت، اعجاب ما را دو چندان میکند. او 58 سال بیشتر نزیست. عمری تمام در سفر و فرار و زندان و جنگ و تحرک و رسیدگی به مردم و درمان بیماریهای آنها و تدریس. در همین مدت آثاری به یادگار گذاشت هم در تعداد و هم در محتوا بی نظیر و ماندگار. الهیات شفا و اشارت و تنبیهات از جمله شیواترین آثار او در حکمت اند.
نسبت ما با بوعلی چیست؟ امروز را چگونه میتوانیم با اندیشه های او رونق بخشیم؟ بوعلی آئینه تمام نمای عقل بشری است. منتهای درجه عقل ورزی بشر، بوعلی است. قدرت بوعلی در عقل اوست. ماندگاری او در همین است. راههای روشنی که او پیموده در تعقل، بهترین یادگار او برای ماست تا در روزگار خویش عقل را بیش از پیش عزیز شماریم. حتی عقل ابزاری را هم میتوان پاسداشت. عقلی که تنها دارایی بشر در جهان ماده است. احساس میکنم عقل ورزی و عقلی زیستن کمی کمرنگ شده است. برماست بازگشت به همان بزرگی و همارگی عقل در زندگی.
بوعلی را پرستیدن آفت بزرگی اوست. آموزه او برای ما انصاف است و اعتدال. بوعلی الگوست نه بت. راه است نه مقصد.
در پایان دو بیت از مطلع غزلی که برای مقام شامخ او سروده ام حسن ختام میآورم:
زیبا و سرخوش است سرودی که ساختی
صد آفرین به نرد محبت که باختی
تاریخ را به یمن نگاهت دگر کنند
آن عاشقان که راه سعادت شناختی
ما را بلند کرد کلامی چنان عزیز
کز آتش ارادت خود میگداختی
"قانون" عشق تو به محبت "شفا" نمود
هر قلب خسته ایی که "اشارت" نواختی
......
3/6/88
زمانیکه معلم اول علوم را به نظری و عملی بخش کرد، این تقسیم را نه از روی تجزیه و تفکیک میان این دو بخش، بلکه برای تعیین گونه و حوزه آنها بود که به کار میبست. او حکمت نظری را ریشه و پایه حکمت عملی، و هرگونه تغییر را در دومی بازبسته به تحول در اولی میدانست. در واقع بشر باید ابتدا درکی درست از خود، جهان و خدا داشته باشد، آنگاه میتواند بر اساس این درک به ساخت جامعه، خانواده و اخلاق که حوزه حکمت عملیند، بپردازد. این ابتنا و ابتدا هنوز هم کارآ و سودمند و مرعی است و باقی فیلسوفان نیز به این رویکرد چشم اثباتی و ایجابی داشته اند.
پس در اندیشه بشری، باید تحولات را در حوزه حکمت عملی بعد از بررسی تغییرات در حکمت نظری بازشناخت و نباید از این مسیر و تأثیر غافل بود. برای تغییر در نوع زندگی فردی، جمعی و اخلاقی فرد و جامعه باید به دنبال تغییر در اندیشه های بنیادی و بنیانی مردمان بود تا از رهگذر تغییر در یکی، دیگری نیز تحول یابد. در آموزش و پرورش هم این رویکرد و تقدم و تأخر بروشنی دیده میشود و آموزگاران بشری هماره بر تمرکز و توجه به اندیشه ها و ریشه های فکری تأکید داشته اند تا با این ارتقا جامعه و فرد نیز پیشرفت نمایند.
اما بعد؛ لیبرالیسم، فلسفه ایست مانند دیگر اندیشه ها که در حوزه معارف نظری است. یعنی فلسفه لیبرالی، تعریفی خاص از خود، جهان و خدا بدست میدهد که متفاوت با دیگر تعاریفی است که در دیگر اندیشه ها یافت میشوند. این تعریف در حکمت عملی مبتنی بر اندیشه لیبرالیسم، به شکل سکولاریسم و پلورالیزم و دموکراسی و کاپیتالیسم رخ مینماید. به دیگر سخن، تکثرگرایی و سرمایه داری و مردمسالاری فرزندان لیبرالیسم هستند که در دامان مادر خویش بزرگ و از او تغذیه شده اند. ابتدا در بالیدنگاه نظری و اندیشی مردم رویکردهای لیبرالی رخ میدهد سپس در جوامع و اقتصاد و اخلاق و سیاست، سکولاریسم، کاپیتالیسم، پلورالیزم و دموکراسی نمایان میشود. همانطوری که مارکس ابتدا به نظریه پردازی و نظریه سازی درباب کمونیسم و مارکسیسم مشغول شد، سپس در اقطار عالم حکومتها و اقتصادهای مبتنی بر آرای مارکس، مستقر گشتند.
این یک اصل اصیل و درست است که هرگاه فراموش شده، جز نابودی علم و اندیشه هیچ رهآوردی نداشته است.
کتاب آینده آزادی؛ اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی نوشته فرید زکریا تلاشی است در اثبات این اصل با بازگشت به تحولات سیاسی و اقتصادی چند دهه اخیر در کشورهایی که به نوعی نمونه ایی برای دموکراسی بوده اند. این کتاب میکوشد با مرور مهمترین رخدادهای کشورهای الگو در مسیر دموکراتیزه شدن، این نکته را اثبات کند که "جوهر سیاست دموکراتیک، لیبرالی بنا کردن یک نظم اجتماعی غنی و پیچیده است که یک اندیشه واحد واحد بر آن حاکم نیست" (مقدمه ص26) در نمونه هایی که در کتاب بدانها اشاره شده است، صرفاً با تحولات فکری روبرو نیستیم که در آن کشورها رخ داده اند. بلکه نویسنده به سیر فراز و فرودهای مترتب با حرکت جوامع از پیشادموکراتیک به شبه دموکراتیک یا دموکراسی های کامل توجه نشان میدهد و رسیدن به مردمسالاری را فرع بر تحول ذهنی رو به سوی لیبرالیسم میداند. کشورهایی مانند کشورهای حاشیه خلیج فارس، نمونه هایی هستند که با تأکید برآنها، نویسنده میکوشد ادعای خویش را در تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی ثابت نماید. به این گونه که اگر در این جوامع، انتخابات برگزار شود، بلاشک کسانی بر سر کار خواهند آمد که هیچ پایبندی ایی به تمدن جدید و دموکراسی و آزادیهای دنیای مدرن نخواهند داشت. چرا که مردمان این کشورها و نیز اقتصادهای این مناطق به حد کافی لیبرالی و کاپیتالیستی نشده است و مردم در دوران پیشادموکراسی میاندیشند و انتخابات میتواند کمترین امیدهای موجود در بهبود وضعیت سیاسی و اقتصادی این کشورها را نابود سازد. از سوی دیگر، نویسنده با آوردن شواهد بسیار، ثابت میکند که تا اقتصاد در این کشورها به وضوح آزاد نگردد، هرگونه کوشش برای استقرار و موفقیت دموکراسی با شکست مواجه خواهد شد. اقتصاد آزاد است که میتواند مردم را برای پذیرش دموکراسی آمده سازد. چه، اقتصاد اصلی ترین وجه برخورد مردم با حکومت است. کتاب میان حکومتهای مردمسالار و قانون سالار تفاوت قایل است و کشورهایی مانند چین و روسیه را از نوع دوم میداند. نیز بر وجود دموکراسی غیر لیبرال نیز صحه میگذارد، اما آنها را ناتمام میشمارد و آنرا استبداد اکثریت مینامد.
پس نویسنده اولاً دموکراسی را بعد از لیبرالیزه شده جامعه، مفید میداند؛ ثانیاً اقتصاد را دارای نقشی مهم در فرایند گذار از دوران پیشادموکراسی به دموکراسی قلمداد مینماید.
اما یکی از بهترین نظریات و بخشهای کتاب در باب آمریکاست. نویسنده معتقد است امروزه آنچه در ایالات متحده میگذرد، "زیاده ایی از یک چیز خوب" (نگاه کنید: بخش پنجم) است. او معتقد است رهبران چند دهه اخیر امریکا، برای رهایی از فساد و تباهی دامنگیر عرصه حکومت و اقتصاد به ناچار به دموکراسی حداکثری روی آوردند و در این مسیر، تمام حکومت را در دسترس مردم و افکار عمومی قرار دادند. نتیجه آن شد که شفافیت زیاد، باعث افزایش قدرت مردم – بخوانید لابی ها- و نخبگان در کنترل و اعمال فشار بر منتخبین در دولت و کنگره گردید. به این معنا که به واسطه اطلاع عموم از قوانین و آرا و تصمیمات گرفته شده، کمتر رجل سیاسی ایی در کنگره و دولت میتواند بر ضد خواست گروهها و دسته های بزرگ و کوچک سیاسی و اقتصادی مقاومت نشان دهد. یعنی عمق دموکراسی به جای جلوگیری از فساد، عملاً منجر به تعمیق فساد در جامعه شده است. در این بخش نویسنده نمونه های بسیاری از تاثیرات این گروهها بر تصمیم سازی ها و سیاست گذاریهای صورت گرفته بدست میدهد که براستی در نوع خود بی نظیرند.
موضوع دیگر در زیاده روی ایالات متحده نسبت به دموکراسی، تعداد قابل توجه رجوع به آرای مستقیم مردم در مورد قوانین محلی و فدرال است که به اندیشه نویسنده از جمله علل ضعف ها و مشکلات پیش آمده در چند سال اخیر است. رهآورد این مراجعه به آرای مستقیم، کاهش سطح کارشناسی طرحها و برنامه های است که در ایالات آمریکا اجرا میشوند. طبق آماری که نویسنده به دست داده است "تا دهه ی 1990 تعداد قانونگذاریهای مستقیم به 378 مورد رسید."(ص 226). این نرخ بالای همه پرسی انصافاً در تاریخ دموکراسی جهانی بی سابقه و حیرت برانگیز است. و به حق نیز سویس و ایالات متحده در این باره تنها کشورهای جهان هستند که برگزاری همه پرسی به سادگی برگزاری یک همایش در کشورهای دیگر است.
با این توضیحات، بر ما هویدا گشت که نویسنده کتاب اولاً بر تقدم لیبرالیسم بر دموکراسی تأکید دارد. ثانیاً زیاده روی در دموکراسی را نیز مانند دور بودن از آن، دارای مشکلاتی در حکمرانی مطلوب میداند.
در واقع، حد وسط اقتدار و آزادی، امریست بسیار مهم در عین حال دست یافتن سخت. آنچه امروز در ایالات متحده رخ داده است، مرگ اقتدار است. و آنچه در عربستان و کشورهای خلیج فارس، مرگ آزادی.
• در دوره ما که علم و تکنولوژی بسط یافته است، فلسفه چه مقامی دارد و چه می تواند بکند یا ما چه نیازی به آن داریم؟
o باید در آغاز مشخص شود که از فلسفه در این پرسش چه مراد شده است؟
فلسفه به معنی عام آن چنان که سقراط می انگاشت عبارت از «دوست داشتن دانایی» است، در جهان حقیقتی وجود دارد که متعلق دانایی است و چنین دانایی را دوست داشتن فلسفه است . همه انسانها بالقوه خواستار دانایی و حقیقت دانی هستند یعنی فطرتاً بشر به این سو متمایل است، اما این احساس و کشش در اندکی از انسانها به فعلیت می رسد و همواره چنین بوده است. بیشتر مردم دچار روزمرگی و در پی سود و زیان ظاهری و آنی هستندو علم و دین را نیز برای همین می خواهند یا مآل دینداری و علم خواهی آنان به همین امر است. در گذشته که علم و تکنولوژی بسط امروز را نداشت نوعی غفلت در بیشتر مردمان بود، و امروزه نوعی دیگر. البته نمی توان انکار کرد که با غلبه روح تکنیک بر بشر امروز و استیلای آن بر همه وجوه زندگی، دنیا زدگی انسان امروز آشکارتر و احیاناً جدی تر شده است؛ ولی به نظر من فلسفه به معنی پیش گفته شده هیچ گاه در جامعه عمومیت نداشته است(یعنی در غالب مردم فعلیت نیافته است).
اما فلسفه صرفاً به دوست داشتن دانایی اطلاق نمی شود بلکه معنی مشهور و مانوس آن عبارت است از تبیین عقلانی جهان و هستی؛ که در این صورت فلسفه در مقابل نوع (یا انواع) دیگری از آگاهی قرار می گیرد، از جمله تلقی عرفانی از هستی یعنی نوعی آگاهی که از عقل فراتر می رود و نحوه گرایش که پای خرد را در درک حقیقت (که در واقع عبارت است از حضور در ساحت حقیقت و نه فهم آن) لنگ میبیند. و می دانیم که فلسفه به معنی نگاه عقلانی به عالم تنها از سوی ظاهر بینان مورد اعتراض نبوده است که عارفان و متصوفان نیز به نحوی آن را نکوهش کرده اند.
از این همه که بگذریم، وقتی از تبیین عقلانی جهان سخن می گوییم باید مشخص کنیم که مرادمان از «عقل» چیست؟ عقل افلاطونی، ارسطویی، فلوطینی، سینایی، اشراقی، دکارتی، هگلی، اکوست کنتی یا ... زیرا همه این نام آوران بر اساس عقلی که آن را پذیرفته اند از جهان و هستی تبیین داشته اند.
البته نباید انکار کردکه با گسترش دامنه علم تجربی که نتیجه توجه جدی تر به ظاهر و رویه هستی است فلسفه به معنی قدیم آن تا حدود زیادی از نظرها افتاده است و چون علم (به معنی جدی آن) در تمدن غالب روزگار دارای اهمیت بیشتری است، طبعاً زمینه غفلت یا کم توجهی را به دیدگاههای دیگر به هستی و جهان و گونه های دیگر معرفت بیشتر فراهم آورده است. ولی از آنجا که به هر حال انسان رااز فلسفه گریزی نیست، فلسفه را به «علم علم» فرو کاسته اند و چون دستیابی به ذوات موجودات را یا سالبه بانتفاء موضوع به حساب آورده اند یا اگر موضوع را انکار نکرده اند، دست خود را از دامن آن کوتاه دیده اند، فلسفه، به معنی گذشته آن را مردود اعلام کرده اند؛ چرا که فلسفه علم به اعیان موجودات است و اگر موجودات فاقد عین و ذات باشند یا اعیانشان قابل دسترسی نباشد دیگر چه جایی برای فلسفه می ماند؟
بنابراین آنچه به اجمال گذشته، وقتی از وضع و حال فلسفه پرسش می شود دقیقاً باید مشخص کرد که مراد از فلسفه چیست؟ والا پرسش مبهم، پاسخ آشفته خواهد داشت یا پاسخی که داده می شود موجب آشفته فکری می شود. در اینجا اجازه می خواهم به نکته ای بپردازم که به نظرم بسیار مهم مینماید.
آنچه در بسیاری از موارد موجب خلط مبحث و منشا مشکلات فکری فراوان شده و می شود عبارت است از سرایت حرمتی که در ذات حقیقت خواهی و حقیقت دوستی و تلاش برای درک و دانستن حقیقت وجود دارد، به تبیین ها و برداشتهایی که این یا آن فیلسوف از حقیقت هستی داشته است و احیاناً مقدس و مطلق شدن آن برداشت . گرچه باید میان آراء و نظرات بلند نوابغی چون ارسطو و افلاطون با گفتارها و نظرهای مدعیان فضل و فلسفه دانهای متوسط تفاوت قائل شد. و هنوز هم حضور سنگین و استیلای معنوی افلاطون و ارسطو را در حوزه فلسفه نمی توانیم انکار کنیم اما مطلق انگاشته شدن آراء آنان و هر انسان دیگر (که به هر حال امری بشری، خطا پذیر، قابل تغییر و درخور رد و اصلاح و نقض و ابرام است) امری است که در طول تاریخ تفکر منشاء مشکلاتی شده است. البته در حوزه اندیشه دینی اشکال بیشتر می شود یعنی وقتی اندیشه ای در حوزه یک دیانت و مذهب پذیرفته می شود خطر مطلق و مقدس شدن آن وجود دارد.
تبیین انسانهای عادی (غیر معصوم) از عالم، صرفنظر از محدودیت ذهنی و فکری انسان (که گرچه بالقوه بی نهایت است ولی بالفعل همواره محدود است) در بیشتر موارد عبارت است از توجیه دلبستگیهای پیشین آنان و کدام فلسفه و مکتب فسلفی را می توان سراغ گرفت که به هیچ وجه متاثر از اوضاع و احوال روزگار و ذهنیت از پیش شکل گرفته فیلسوف و عواطف او نباشد؟ مراد من از این سخن تعلیل اندیشه به اوضاع و احوال و شرایط خاص روانی و اجتماعی نیست که این تعلیل را حاصل پندارگرایی ساده انگاران می دانم، در حالی که وجود بشر و اندیشه او امری است بسیار پیچیده و با این ظاهر بینی ها و سطحی نگریها نمی توان تکلیف خود را با آن روشن کرد. ولی تاثیر اندیشه انسان عادی را (ولو نابغه) از عوامل غیر فکری نمی توان انکار کرد. بر فرض که فلسفه حقیقی را حاصل برقراری نسبتی خاص میان فیلسوف و هستی به حساب آوریم گرچه طرف نسبت امری ثابت و مقدس و مطلق است، اما این نسبت در همه کس و همه جا یکسان نیست و با ظرفیت روحی و ویژگیهای ذهنی و عاطفی و شرایط اجتماعی هر فیلسوف و متفکری بستگی در خور توجه دارد؛ و ما وقتی از فلسفه سخن می گوییم و در جستجوی یافتن جایگاه آن در عرصه حیات و سرنوشت انسان هستیم حتماً باید به این نکته نیز توجه داشته باشیم: در حوزه اندیشگی مسلمانان دو واقعه پیش آمد که تصور می کنم اگر توام می شدند و همدیگر را کامل می کردند، سرنوشت تمدن اسلامی و امت مسلمان غیر از این می بوده که هست.
از یک سو فارابی را داریم که به حق او را بنیانگذار فلسفه مسلمانان دانسته اند. او برعقل تکیه دارد و خردورزی را جدی به حساب می آورد و حتی عقل را باطن و حی و دین را مثال فلسفه می داند.
فارابی بر خلاف دیگر فیلسوفان به تفضیل در باب سیاست مدنی نیز بحث کرده است و در این باب قائل به مدینه فاضله است و در برابر آن، مدینه های جاهله، ضاله، متبدله وفاسقه قرار می دهد و ملاک و میزان فضیلت یا جهل و تبدل و ضلالت و فسق نیز در نظر او آراء اهل مدینه است و آراء اهل مدینه فاضله به نظر فارابی عبارت است از حاصل داوریهای عقل ارسطویی- نو افلاطونی که فیلسوف مسلمان سخت بدان پای بند بود و این داوریها در نظر او چنان شبهه ناپذیر و مطلق بود که حتی وحی و دین نیز می بایستی به میزان آنها سنجیده شود. البته فیلسوف متوجه اختلاف آراء در میان فیلسوفان بزرگ بوده است اما برای اینکه به اندیشه مبنایی او که عقل یکی است و همان است که او به آن رسیده است و داوریهای آن نیز یکسان است و خلل ناپذیر لطمه ای وارد نشود، با تکلف فراوان درصدد جمع آراء دو فیلسوفی که آنان را پدر و معلم اصلی فلسفه می داند برآمده است. (و در پاره ای موارد اشتباه او در منسوب دانستن بعضی آثار فلوطین به ارسطو در این جمع به کمک او آمده است). به هر حال عقل همان است که فارابی قبول دارد و رای عقلانی همان که او به آن رسیده است و هر کس بر خلاف حکم عقل مطلوب و مقبول فیلسوف رایی داشته باشد از اهالی مدینه های غیر فاضله است و رای و راه او مردود و مطرود. آیا این مطلق انگاری راه را براندیشه نمی بندد؟
از سوی دیگر در جهان اسلام پدیده دیگری در حوزه تفکر رخ نمود که دارای اهمیت فراوان بود. غزالی به نقد فلسفه و عقل فسلفی پرداخت و در تهافت الفلاسفه در پی اثبات این مطلب بود که نمی توان عقلی که احکامش قابل رد و نقض است، منزل حقیقت و مبنای حق به حساب آورد.
و غزالی فردی بیگانه با فلسفه نبود و تهافت الفلاسفه را بعد از تالیف مقاصد افلاسفه تدوین کرد. در آراء غزالی آنچه می توانست ارجمند باشد مقابله با مطلق انگاریها و مقدس پنداریهای آدمی نسبت به داوری عقل بود. و اگر خردورزی فارابی با بینش انتقادی غزالی توام می شد به نظر من سرنوشت دیگری در حوزه تفکر و تمدن اسلامی پدید می آمد .
اما با کمال تاسف اعتراض های تند غزالی حربه ای شد در دست ظاهر بینان متشرع یا متظاهر به تشریع تا با خرد و عقل درافتند و آن را بالمره امری مطرود به حساب آورند. درحالی که اگر خرد ورزی جدی گرفته شود و در عین حال به محدودیتهای آن توجه بیشتری مبذول می شد شاید وضع دیگری داشتیم.
البته اهل معنی و دینداران واقعی و ژرف اندیشان ، در ورای دنیای گذران، به حقیقت ثابتی سرسپرده اند و تردیدی در اطلاق و اثبات حقیقت و حق ندارند و راه رسیدن به آن را نیز به روی خود بسته نمی بینند ولی گزافه است که بپنداریم با عقل مفهوم پرداز می توان به ذات حقیقت راه یافت. ولی از سوی دیگر مگر امر مشترک میان همه انسانها جز همین عقل حصولی که امری بشری و محدود است وجود دارد؟ ولی این همه به معنی خضوع در برابر پنداری که نافی ذات حقیقت است نیست. این پندار که همه هستی همین پندارهاست و ذاتی در کار نیست و اگر هست قابل دسترسی نیست گر چه در حوزه تمدن جدید جریان غالب بوده است اما:
اولاً- در همین تمدن نیز متفکرانی جداً با این اندیشه مخالف بوده و هستند.
ثانیاً- اگر حسن ظن به دانش تجربی و تکنیک در یکی دو قرن پیش بسیاری کسان را از دین و فلسفه (به معنی نگاه به عمق هست) بی نیاز می کرد امروز به هیچ وجه چنین حس ظنی وجود ندارد. بنابراین گزافه نیست اگر بگوییم علی رغم استیلای ظاهری تکنولوژی و ظاهر بینی، در آینده، تعلق خاطر به دین (نه بالضروره سنتهای خاص رنگ تقدس گرفته دینی) و فلسفه (نه صرفاً تفوه به اقوال و آراء فیلسوفان گذشته) بیشتر خواهد شد و آثار آن هم آشکار شده است.
و برای ما که در بیرون متن تمدن غرب به سر می بریم اگر به مرحله بلوغ تامل و انتخاب برسیم، با تامل در سرشت و سرگذشت تمدن غرب و نیز آنچه بر ما گذشته است و انس با گذشته و نقد این هردو با جدی تر گرفتن تفکر (از جمله فلسفه) می توانیم راهمان را به سوی آینده ای بهتر بگشاییم.
• میان فلسفه و دین چه نسبتی وجود دارد؟ بعضی از پژوهندگان و محققان فلسفه گفته اند که فلسفه اسلامی و فلسفه مسیحی تعبیراتی است که بر سبیل مسامحه بکار رفته است وگرنه فلسفه نه اسلامی می شود نه مسیحی. نظر حضرتعالی چیست؟
o جوهر دین امری متعالی، مقدس و مطلق است و فلسفه نیز دست کم در گذشته نگاه به ثابت، جمیل و عالی داشته است و از این جهت قرابتی میان این دو هست اما دین که جوهر آن امری الهی است با فلسفه که به هر حال بشری است همان نسبتی دارد که خداوند متعال با انسان؛ و این امر، اختصاص به فلسفه ندارد؛ هرگونه تفکر مفهومی چنین است. و این حکم در مورد کلام و فقه اسلامی و ... هم صادق است.
کلام و فقه، حاصل نگاه انسان به وجهه ای از دین است و به همین جهت هم ما کلام و فقه ثابت نداریم گرچه عادت و تعصب بیجا گاه سبب می شود که نوعاً تغییر وقتی پیش آید که مدتها از زمان نیاز به آن گذشته است و از این بابت هم برای جامعه دینی خسارتهای بزرگی پیش آمده است.
به نظر بنده مسلمان و مسیحی از پیش با نگاهی متفاوت با نگاه هندو یا ماده انگار به هستی می نگرد و طبعاً برداشتی متفاوت با آنان از حقیقت و عالم دارد اما به نظر من خطاست که حاصل تامل یک مسلمان در هستی را فلسفه اسلامی بنامیم. بلکه فلسفه ای است که مسلمان ( یا مسلمانان) به آن رسیده اند و اگر اسلام یکی است چرا فلسفه های اسلامی متفاوت است و این همه مکتب و مشربهای فلسفی در کنار مکتبهای کلامی و عرفانی از کجا آمده است.
به نظر من همانطور که نباید اندیشه اسلامی را منحصر به نوعی فلسفه دانست، نیز نباید بپنداریم که دین با یک تمدن سازگار است که در این صورت با رفتن آنچه فی المثل به نام تمدن اسلامی آوازه یافته است باید دوران دین را نیز پایان به حساب آوریم. پاسداری از قداست و حرمت دینی این است که آن را فرا تمدن، فرا فرهنگ و فرا تاریخ بدانیم که البته در هر زمان و شرایط نسبت خاصی با این حقیقت متعالی برقرار می شود که اگر طبق موازین باشد محترم هم هست.
• بعضی فیلسوفان عصر حاضر به جای تحقیق در مسائل فلسفه بیشتر می خواهند بدانند که فلسفه از کجا و چرا و چگونه آمده است. بنابر نظر این گروه مسائل فلسفه حداکثر مسایل تاریخی است نه مسایل همیشگی بشر، نظر شما چیست؟
o اگر حقیقت یابی در ذات آدمی است (که هست) فلسفه نیز همیشگی است و از این حیث می توان و باید به مسایل آن نگاه کرد گر چه فلسفه در تاریخ، اطوار و تجلیات گوناگون داشته است و از جهت این اطوار می توان آن را در امری تاریخی به حساب آورد.
• در شرایطی که گوشها برای شنیدن سخن حکمت گشوده نیست، اهل حکمت چه می توانند و چه باید بکنند؟
o اولاً مراد از حکمت چیست؟ امروز برای پاره ای از حقیقتها و ارزشها یا وجهه ای از آنها گوش شنوا بیشتر از گذشته است. آیا پذیرش تغلّب و خود کامگی (که پایه واقعیت سیاسی از امویان به بعد در جهان اسلام شد) به عنوان یک تقدیر الهی (در نظر کسانی چون نظام الملک)یا تقدیر طبیعی(برای بزرگی چون ابن خلدون) فاجعه ای بزگتر از فاجعه خود تغلّب نبوده است؟ و می بینیم که مسلمانان چاره ای جز تسلیم در برابر آن ندیدند یا راهی جز تکیه بر زور و غلبه برای مقابله با آن نیافتند (خوارج، قرمطیان، اسماعیلیان و...) و عده ای دیگر هم که وضع موجود را نفی می کردند بیشتر به جنبه سلبی قضیه و جدال در حوزه کلامی پرداختند و دست کم در زمان غیبت، در جنبه اثبات راه مشخصی را بیان نکردند. و آیا امروز تفطن به این نکته مبارک که تغلّب سرنوشت محتوم انسانها نیست (هر چند در عمل صورت دیگری از بیداد و استثمار برقرار باشد) تحول بزرگی به حساب نمی آید؟ البته از خیلی جهات هم وجوهی از حکومت بی خریدار است و گوش شنوایی نسبت به آن وجود ندارد به خصوص در دنیای امروز که غلبه بر ظاهر بینی دنیا زدگی است وژرفانگری و دعوت به معنویت کمتر خریدار دارد. اما اگر کسی صاحب حکمت باشد رسالت او روشنگری و «بلاغ» است که «و ما علی الرسول الاّ البلاغ» تا آن گاه که به یاری حق دلها نرمتر و گوشها سخن حکمت آمیز را نیوشاتر شود.
• آیا لازم است که فلسفه غرب را هم بیاموزیم یا به فلسفه اسلامی اکتفا کنیم؟
o اگر غرب یک واقعیت است (که هست) و اگر درک این واقعیت بدون درک روح آن که فرهنگ غرب به طور عام و فلسفه غربی به طور خاص است میسر نیست؛ گریزی از آموختن فلسفه غرب نداریم و البته فلسفه اسلامی را نیز باید بیاموزیم و آنچه مهم است اینکه به درجه ای از رشد و بلوغ رسیده باشیم که بتوانیم مبادی و مبانی هر دو را بفهمیم و قدرت نقد آنها را داشته باشیم. اینکه کسانی تصور کنند اگر به طور رسمی اندیشه ای را منع کنند از دسترس آن دور خواهند ماند خیال واهی دارند، آن هم در جهان امروز و غیر اندیشه از کنترل هر مقام و نظام رسمی خارج است. خوب است خود ما آگاهانه به سراغ چیزی برویم که اگر نرویم ناخودآگاه ما را مسخّر خود خواهد کرد.
• آیا دیدن دین و عرفان و معرفت با چشم غربی، دین و عرفان را مخدوش و مغشوش نمی کند؟
o هر کس با چشم خاص به عالم و آدم نگاه می کند، خود برداشتهای دینی و عرفانی اقوام و طوایف هم حاصل دید خاص به هستی است. البته برای فهم آن برداشتها حتماً باید به سنخ دید برداشت کنندگان آشنا بود. اما کسی که متاثر از غرب و مقهور آن است بخواهیم یا نخواهیم با دیدی غربی به همه چیز از جمله دین و عرفان نگاه می کند. البته باید توجه داشت که غرب هم وجوهی دارد، کسانی که از وجهه ای از غرب متاثرند و کسان دیگری از وجهه دیگر چه بسیار ملامتگرانی که رقیبان خود را به غربی بودن و غرب زدگی متهم می کنند، خود نیز با دیدی غربی به عالم و آدم می نگرند و ملامت از آن جهت است که چرا سرسپرده مکتب و بینشی از غرب هستند که ما نمی پسندیم.
البته خلط مبانی، مراتب دشواری به بار می آورد. دین و عرفان خودی را نمی توان در قالب و با ضوابط و معیارهایی که با آن بیگانه است سنجید و فهمید ولی به نظر من، بعد از فهم درست از برداشتهای دینی و عرفانی باید کوشید از بیرون هم به تلقی های دینی و عرفانی خود نگاه کنیم همچنان که نگاه از بیرون به غرب نیز لازم است و در این صورت است که امکان نقد هر دو برای ما فراهم خواهد آمد .
• برنامه مناسب برای آموزش فلسفه چیست؟
o نمی دانم. در این باره تامل نکرده ام.
• فلسفه در فرهنگ عصر حاضر چه شان و مقامی دارد؟
o تا مراد از فلسفه چه باشد و مراد از فرهنگ عصر حاضر کدام؟(1)
پا نوشت
1) برگرفته از مصاحبه نامه فرهنگ با سید محمد خاتمی، شماره 18 صص 38-34
کلیدواژه: عقل، ذاتی، حسن و قبح، فلسفه اسلامی، غرب
در پیوند اخلاق و خدا در طول تاریخ اندیشه، راههای چندی وجود دارد که هریک به نوعی درصدد نزدیکی خدا و اخلاق بوده اند. یکی از این راهها که به نظر مشهورترین نیز میآید، نظریه امر الهی است. نظریه امر الهی بر اساس این اصل شکل گرفته است که ملاک حس و قبح اخلاقی یک عمل، امر و نهی خداوند است. به دیگر سخن، هر فعلی که از جانب خداوند در انجامش امر آمده است، حَسَن و هر کنشی که در نهی اش، از جانب خدا شکی نداریم، قبیح است. عقل انسانی در شناخت حسن و قبح اعمال نه تنها ملاک نیست بل ناتوان است. اراده الهی بر هر فعلی قرار گیرد، چه امر باشد و چه نهی، آن فعل اخلاقی است. در این رویکرد به اخلاق، نسبت دین و اخلاق همان عموم خصوص مطلق است. یعنی هر آنچه در شرع نهی شده در اخلاق نیز قبیح و هرچه در دین امر شده، حسن است. در این رهیافت به اخلاق، ناگفته پیداست که اخلاق متأخر از دین است. یعنی تصور اخلاق در دنیای بی دین، اصولاً شدنی نیست. چه، این امر و نهی الهی است که آبشخور و شاقول ما در شناخت خوب و بد در گستره اخلاق هستند. پس ما در ابتدا باید دین دار شویم و در ادامه اخلاقی. این نظریه ویژه تاریخ فلسفه و کلام اسلامی نیست. در غرب نیز این نظریه با نام امر الهی (divine command theory) سابقه ایی بسیار دارد. در متون اسلامی بیشتر تحت عنوان حسن و قبح شرعی بیان شده اند. اشاعره مشهورترین و اصلی ترین مدافعان این نظریه بوده اند. هر چه آن خسرو کند، شیرین بود. مدعای اصلی ایشان در پذیرش این نظریه این است که در صورت اینکه بیرون از خواست و اراده الهی، حسن و قبح وجود داشته باشد، خدا مجبور و محدود میشود و اجبار و تحدید از ذات او دور است و محال. پس این خواست الهی است که بر هر چه تعلق گیرد آنرا در حوزه خوب یا بد قرار میدهد. اما در برابر این نگره به اخلاق، کسانی بودند و هستند که معتقدند، حسن و قبح در ذات هر فعلی است و عقل انسان قدرت شناسایی و درک مصادیق حسن و قبح را دارد و در واقع هر امر و نهی ایی که از جانب خداوند بر فعلی قرار میگیرد، نشانه ایی دیگر بر خوب یا بد بودن آن فعل است. در واقع امر و نهی الهی مؤید حسن و قبح اعمال است نه موجد آن. معتزلیان بر این راه رفته اند. از جمله دلایل این گروه برای تائید نظریه شان این است که اگر حسن و قبح اعمال را نه در ذات بل در خواست و امر الهی بدانیم، اخلاق، ثبات و فراگیری خود را از دست میدهد. چه، ممکن است هر آن امر خدا به نهی تبدیل گردد. اما اشاعره در برابر گفته اند الحسن ما حسنه الشرع و قبیح ما قبحه الشرع.
یکی دیگر از راههای پیوند خدا و اخلاق در سنت فلسفی غرب به دست آمده، نظریه اخلاقی کانت است. البته کانت به خودمختاری(autonomy) عقل بشر در شناخت مبنا و مصداق اخلاق تأکید بسیار دارد. اما از آنجا که او در مابعدالطبیعه از اثبات وجود خدا باز میماند و در نظام فلسفی خود با عنایت به قضایای ترکیبی پیشینی (a prior synthetic) پیش میرود، در حوزه عقل عملی و حکمت عملی است که میخواهد و میباید خدا را ثابت نماید. اینجاست که خدا و اخلاق پیوندی نزدیک به هم میابند. جمله مشهور او که میگوید من میخواهم جایگاه عقل را مشخص کنم تا جا برای ایمان بگشایم ناظر این تلاش اوست. "ضرورتِ وجود خدا به دلیل نیاز به قدرتی است که قادر باشد خیر اعلی را تحقق ببخشد، یعنی فضیلت را مزین به تاج سعادت کند." (تاریخچه فلسفه اخلاق، مک اینتایر، رحمتی ص 392) در این جا میتوان ادعا کرد که در نگاه ژرفتر شاید کانت و اشاعره در اینکه نسبت اخلاق و دین نسبتی بسیار نزدیک و لازم و ملزومی است، دیدگاه یکسانی دارند. اما تفاوت این دو نظریه در جائی است که میان اخلاق و دین تعارض و اختلاف پیش بیاید. کانت جانب اخلاق را میگیرد و اشاعره که اصولاً برای اخلاق شأنی مستقل از دین قائل نیستند، جانب دین را. اما شاید بتوان در نگره ای دیگر کانت را جامع هر دوی این نظریات یکجا دانست. از آنجاییکه اخلاق را با دین و خدا پیوند میدهد و دومی را از رهگذر اولی بدست میآورد، با دیدگاه اشعریون نزدیک است و به دلیل اینکه عقل را خودمختار و قادر به کشف قانون و مصداق اخلاق میداند و در این میان خدا را تابع حسن و قبح ذاتی اعمال در امر و نهی میسازد، با دیدگاه معتزلیان هماهنگ است. زگزبسکی نیز به این مسئله اشارتی دارد آنجا که فلسفه اخلاق کانت را یکی از برجسته ترین تلاشها در جمع میان عقل و دین در اخلاق میداند. (نگاه کنید به نظریه امر الهی، لیندا زگزبسکی، آکسفورد، مقدمه)
در فلسفه یونان، افلاطون در رساله اثیفرون یا دینداری به طور مستوفا به این موضوع میپردازد. در آن رساله خواندنی و عجیب، سقراط از اثیفرون که متکلم است به مناسبتی میپرسد "عملی که موافق دین است، بدان جهت محبوب خدایان است که موافق دین است، یا چون محبوب خدایان است موافق دین شمرده میشود؟" (دوره آثار افلاطون، ج 1، اثیفرون، ص237) در ادامه این رساله اگرچه سقراط نظر قطعی خود را ابراز نمیدارد، اما میتوان رگه هایی را از گرایش او به نظر اول در پرسه بالا یافت. من به همه خواندن این رساله را اندرز میدهم که براستی یکی از شاهکارهای افلاطون است.
یکی از آثار یا شاید پیشانگارهای این تفاوت در اندیشه، علاوه بر مرجعیت عقل در شناخت مفهوم و مصداق اخلاق، اصل اختیار بشر است. معتزله بنا به این اصل حسن و قبح ذاتی افعال، منکر توحید در افعال هستند و انسان را علت تامه افعال خود میداند. و معتقدند اگر انسان اختیار نداشته باشد، اصل عقاب و ثواب بی معنا و بیهوده میگردد. اینکه ظالم عقاب میشود و عادل ثواب میبرد، مسبوق به این امر است که عادل و ظالم در حالت اختیار مرتکب اعمال خود شده باشند، لذا میتوان برای آنها پاداش و کیفر قرار داد. چه، اگر انسان در انجام اعمال خویش مجبور باشد، مسئولیتی متوجه او نیست و این تکلیف به ما لایطاق است و قبیح و از حکیم فعل قبیح سر نمیزند. اما اشاعره معتقد به توحید در افعال هستند و تکلیف به ما لا یطاق را از جانب خدا زشت نمیشمرند و لازمه قدرت مطلق او میدانند. (برای توضیحات بیشتر به کتاب آشنایی با علوم اسلامی مرحوم مطهری مراجعه شود)
در گذر تاریخ فلسفه بعد از کانت دیگر خودمختاری عقل بشر در بحث اخلاق پذیرفته شد و در رویکردهای نوین به اخلاق شاهد حضور دیگرگون خدا در حوزه اخلاقیات هستیم که خدا را برانگیزاننده انسان به انجام اعمال اخلاقی میدانند. تفضیل این مطلب در زمانی دیگر ارائه خواهد شد.
کلید واژه: روسو- فلسفه غرب- اعترافات- کانت
در تاریخ فلسفه غرب فیلسوفانی که در رده دوم اهمیت هستند، بسیارند. از همان زمان افلاطون و ارسطو تا کنون بار مهمی از حمل این تاریخ بر دوش افراد و اشخاصی بوده که در کتب تاریخی هماره در کنار و حاشیه فیلسوفی بزرگ بیان و تحلیل شده اند و از منظر گذری تاریخ گون نامی هم از آنها به میان میآید. این اندیشمندان فرهیخته در زمان حیاتشان نیز کم و بیش ناشناخته و یا حداقل کمتر شناخته شده بودند و در دانشگاهها و محافل عمومی و تخصصی بنام افراد دانا مشهور بوده اند نه کسانیکه تاریخ را تغییر مسیر دهند یا در مسیری که پیموده و میپماید قویتر سازند. البته بخشی از این موضوع، ناشی از عدم عمق کلام و نظر و اندیشه هایشان بوده، بخشی اما متأثر از رنگ و عمق بزرگان فلسفه بوده که تا سالها یا حتی قرنها بعد، آکادمیها و دانشگاههای علمی جهان را لبریز از حضور و سلطه خود ساخته بوده اند. بخشی هم شاید به اموری دیگر باز گردد که برخاسته از جبر زمان و شرایط و دیگر موضوعات تاریخی بودند و ما نمیتوانیم تحلیلی از آنها بدست دهیم. اما به هر دلیلی که باشد، میتوان ادعا کرد در حق این بزرگان کمی تا قسمتی کم لطفی تاریخی روا شده است. من بعد از سالها مطالعه و تحقیق در باب فلسفه غرب، مثلاً ندیده ام پایان نامه ایی، مقاله ایی، همایشی، کتابی در باب آرا و اندیشه های ژان ژاک روسو نوشته شده باشد. در حالیکه بررسی بیشتر آرای او ما را در شناخت آرای فیلسوفان بعد از او بویژه کانت بسیار کمک خواهد نمود. اگر مانند هگل بیاندیشیم و معتقد باشیم فلسفه یعنی تاریخ فلسفه، نمیتوان بی توجه به روسو یا هر فیلسوف دیگری شناختی درست از سیر فلسفه داشت. خود کانت هماره آرزو داشت ایکاش کمی از قدرت نویسندگی روسو از آن او بود. یا در آرای تعلیم و تربیتی اش بشدت تحت تأثیر روسو بود. در سیاست بسیار او را می ستود و گفته اند نظری های سیاسی کانت، تلاشی بود در جمع میان اقتدار هابزی و آزادی گرایی روسویی. "معمولا در تاریخ فلسفه دو تن را بزرگترین منشای تاثیر در کانت معرفی می کنند: ژان ژاک روسو و دیوید هیوم. تاثیر هیوم بیشتر جنبه منفی دارد و سرراست تر و روشنتر است. تاثیر روسو فراگیرتر، نامشخص تر، نافذتر، عمیق تر و به همین جهت نیازمند دقت بیشتر است. اهمیت وی عمدتاً از این سرچشمه می گیرد که او نه تنها یکی از بانیان نهضت رمانتیک بحساب می آید، بلکه نمودگار دگرگونیهای ریشه داری است که در سده هیجدهم در ارزشها و نگرشهای اروپائیان پدید آورد و افکار را از بیخ و بن منقلب کرد و تاریخ غرب و احیانا جهان را در مسیر جدید انداخت." (کانت، کورنر، ترجمه فولادوند. صفحه 12)
خوب با توصیفی که مترجم کتاب کورنر از روسو میکند آیا شایسته نیست بیش از پیش بدان پرداخته شود. حتی اگر نخواهیم شأنی مستقل برای روسو لحاظ کنیم، و از بابت تأثیرش بر کانت او بشناسیم، باز هم باید بیشتر در مسیر تحقیقات و بررسیهایمان جایی را برای روسو بگشاییم.
نیز تأثیر روسو در روند عصر روشنگری و انقلاب فرانسه و ورود به عرصه دموکراسی های جدید و آزادیهای مدرن و سیاست دوران مدرنیته بسیار پررنگ و چشم نابستنی است. زندگی روسو بنا به اعتراف خود او در کتاب اعترافات، لبریز از فراز و فرود و پستی و بلندی بوده است. زندگی عجیب و در عین حال نجیبانه. خواندن کتاب اعترافات روسو برای هرکسی که میخواهد زندگی دیگری را غیر از آنچه خود میگذراند، تجربه نماید، واجب است. روح بشر در اعترافات روسو تبلوری تام دارد. احساسات، عواطف، خواستها، نیازها، کمبودها، تناقضات، دلشوره ها، پستیها و دونیها و در عین حال بزرگ منشیها، آرزوها، رویاها جملگی در اعترافات روسو دیدنی و حس کردنی است. روسو در اعترافات آئینه ایی در برابر خواننده میگذارد و انسان را و خود را در آن مینماید. گزارشات او از رخدادهای زندگی اش، به گونه ایست که هرچند دروغ هم باشند، باور نکردنی نیستند. نمیدانم چند درصد از آنچه روسو گزارش داده، راست و چه مقدار نادرست است، اما روسو هرچه گفته قابل پذیرش است. ادعاهایی نکرده که خواننده نتواند بپذیرد. انسان را روسو میشناسد و میداند مقدرات و مقدورات او چیست و تا چه اندازه است. تمام آنچه برای ما بازمیگوید در چارچوب همین مقدرات و توانایی ها و ناتوانیهای بشری است. اعتراف میکنم در حین خواندن این کتاب بارها افسوس خوردم و رشک بردم که ایکاش من نیز زندگی ایی به مانند روسو داشتم. آزاد و سرکش، بی قید به احساسات پوچ، مقید به اخلاق خود آئین، در مسیر سرنوشت، تصمیم گیری در لحظه و هزاران ویژگی رشک برانگیز دیگر که هر خواننده ایی را از زندگی که تا کنون داشته، افسرده و دل زده میکند. اما این نومیدی ادامه ندارد. روسو میداند چگونه خواننده اش را نجات دهد. رشک اولیه ایی که در خواننده ایجاد میشود، بعد از مدتی تبدیل به امید مضاعف برای تغییر سرنوشت و تحول زندگی میشود. روسو در گزارشش از زندگی خویش، نمیخواهد خواننده را دچار سردرگمی نماید. یأس او مانند شک دکارتی است. یأسی که مقدمه امید و آفرینش و کوشش مضاعف است. کسی اگر در یأس اولیه روسو و شک دستوری دکارت درجا بزند، براستی از فهم درست تهی است. روسو در اعترافات، بدنبال رونمایی از مجسمه مردی است که در طول تاریخ زیسته است. انسانی زمینی مثل همه ما. این رویکرد روسو به خاطره نویسی و گزارش زندگی، موجب ماندگاری کتاب او شده است.
کتاب اعترافات کتابیست طولانی که خواننده را از خواندش میترساند. در برخورد اول با او نگران میشویم که آغازیدن این کتاب، ما را از زندگی باز بدارد. اما روسو چنان زبردستانه خواننده را با خود و زندگی اش همراه میکند که گویی در متن زندگی و تحولات آن همگام اوست. شرح او از رخدادها بسیار دقیق است. تمام عناصری که بایسته و شایسته است تا از رهگذر آنها خواننده داستان را دنبال کند، یعنی مجاب شود که باید پیگیر داستان باشد، در خط به خط داستان رعایت شده است. خواننده خسته نمیشود. شایق میشود تا سریعتر به خط بعدی برسد. بارها شده بود در دورانی که کتاب را میخواندم از اینکه نمیتوانم کتاب را زمین بگذارم عصبانی میشدم. نگران کارهای انجام نداده یا دیگر کارهایی بودم که باید انجام میشد اما روسو رهایم نمیکرد. اعتراف میکنم در هیچ کتابی از هیچ نویسنده ایی به این روز نیفتاده بودم. همیشه نویسنده و کتاب در دست من بودند، اینبار من در دست نویسنده کتاب. او تصمیم میگرفت و من فرمانبردار.
توسنی بر گردنم افکنده دوست میکشد هرجا که خاطر خواه اوست
بگذریم. قصدم از این نوشته تنها بیان خصوصیات کتاب اعترافات نبود. مقصودم این بود که باید در جهت شناخت بیشتر تاریخ فلسفه و سیر او، به کسانی غیر از افلاطون و ارسطو و دکارت و کانت و هگل و ویتگنشتاین و هایدگر بپردازیم تا بهتر و آسوده تر وارد فضای گفتمانی غربی شویم. اگر البته میخواهیم اصولاً غرب را بشناسیم و یا به دیالوگی با آن وارد شویم.
16/12/87
"دیباچه"
پرداختن به اندیشه های کسی چون شریعتی که شاید بزرگترین روشنفکر جهان اسلام باشد، کاری است شایسته و در خور ستایش. پس از درگذشت شریعتی و در روزگار ما، شریعتی را وارثان و وارسانی است از دسته ها و گروه های گوناگون. کسانی که گاهی در هواداری از او زیاده روی کرده اند و گروهی دیگر که در تاختن به او از راه میانه روی دور شده اند. اما گونه ایی دیگر از پژوهندگان و اندیشمندانی بوده اند که از راه راست و حق گذاری و حق شناسی پا را فرا ننهادند و آنچه درست دیدند و درست یافتند گفتند و آنچه در یادگارهای شریعتی دور از چارچوبهای دانشی و تنها بر پایه های یافته های دانش نمای او دیدند، روشن ساختند و سنجش گری را فرو نگذاشتند و شریعتی را بتی نساختند و او را یکسره از دست ندادند و سودمند دانستند.
در این هنگامه اندک، میخواهیم با واکاوی نگاشته ها و نوشته ها و سخنرانیهای او که امروز در دست مایند، نگاهی دیگر به نگرش او به انسان داشته باشیم. انسان را در دید و زبان او بازشناسیم و تا آنجا که در توان داریم، به پایانی درخور دست یابیم. گزارشی پذیرفتنی از او به دست دهیم و راه را برای پژوهشهای آتی بگشاییم. رویکرد ما در این جستار، توصیفی است نه سنجشگرانه یا تطبیقی.
برای شریعتی سه آبشخور اندیشه ایی، شناخته اند: مارکسیسم، آموزه های شیعی و اگزیستانسیالیسم. این سه سرمشق فکری، در نگاشته ها و سخنرانی ها و دیگر یادگارهای او، پررنگتر و روشن تر از دیگر اندیشه ها و پایه های فکری است. شریعتی در جستجوی جهان بینی انقلابی بود تا از رهگذر آن دین را از ریخت آیینی و باستانی به دینی در بیآورد تا دین، انگیزشهای بالای اجتماعی و انسانی ایی که در زندگی جمعی و فردی نقش دارند، بیآفریند و دربرگیرنده خواسته های مردم باشد. این نگرش و کوشش، گوینده تلاش و خواست شریعتی است در طول عمر کوتاه اما پربارش. انسان در چرخش این ریشه ها و رویش این اندیشه ها، دیدنی و خواندنی است.
کلیدواژها: انسان، انسان شناسی، مارکسیسم، لیبرالیسم، اگزیستانسیالیسم، اراده، خودآگاهی
کسانیکه با نوشته های من آشنایند و از دور کلیاتی از آرایم را خوانده و یا شنیده اند، نیک میدانند ارادت و شوق و ذوق بسیارم به بزرگان تاریخ فلسفه غرب، به حدی است که هیچگاه نتوانسته ام از فکر این ستارگان فروزان، رها شوم. نوع مقالات و مطالبی که در این باب نگاشته ام، نمایاننده این اشتیاق و ابتهاج من است. وقتی از افلاطون یا ارسطو یا کانت یا هگل یا کی یر که گور یا سارتر یا هایدگر یا روسو یا دکارت مینویسم، گویی توصیف کننده خاطرات روزانه خودم هستم که با این اسطوره ها گذشته است. اگر نگویم هر روز من، میتوانم با جسارت بگویم بسیاری از روزها، ساعتهای متمادی، اندیشه هایم در آسمان تفکرات فیلسوفانی میگذرد که بشر مدیون و مرهون، ذکاوت و بصارت و جسارت ایشان است.
اما در این میان، دو اندیشمند هستند که نسبت به ژرفای اندیشه هایشان الحق و النصاف به حیرت و جنون رسیده ام. با صداقت میگویم به "جنون" رسیده ام. نمیدانم چه بگویم و چگونه بیان کنم که تا چه اندازه دل سپرده این دو بزرگوارم. حتی در قضاوتهای خود نیز درباره شان، دچار نوعی سردرگمی شده ام. حال کسی نیست به من بگوید اصولاً در عالم اندیشه چیزی به اسم قضاوت نداریم. فیلسوفان برای قضاوت ما فلسفه نساخته اند. بدتر از قضاوت، مقایسه است. اینکه بخواهیم دو اندیشه و اندیشمند را با هم مقایسه کنیم، عجیب راه به خطا برده ایم. مقایسه البته با تطبیق و مقابله یکی نیست. بگذریم.
اما این دو اندیشمند کیانند که اینگونه جوانی مانند مرا دچار حیرت کرده اند؟ یکی امانوئل کانت (1724 تا 1804) است و دیگری گئورگ ویلهم فردیش هگل (1770 تا 1831). هر دو هدیه آلمان به آسمان علم و اندیشه.
نام این دو، چنان بزرگ است و عظیم که برای کسانیکه اندک مطالعه ایی در فلسفه دارند، جای هیچ توضیح و تفسیر بیشتری نمیماند.
در مقدمه کتاب "تمهیدات"، غلامعلی حداد عادل جمله ایی در بزرگی کانت نگاشته که با آن جمله بارها گریسته ام و عشق کرده ام : "... این فیلسوف کوتاه قد لاغر اندام و ضعیف الجثه، در عالم فکر و فرهنگ غرب، صاحب قامتی بلند و مقامی عظیم و سلطه ایی سنگین است." (تمهیدات، چاپ سوم، مرکز نشر دانشگاهی، مقدمه مترجم)
راسل در تاریخ فلسفه خود نیز جمله ای دارد حاوی شرح بزرگی و عظمت کانت عزیز. اینکه اصولاً کانت را بزرگترین فیلسوف دوران مدرن دانسته اند. (نقل به مضمون)
نیز تعداد کتاب و شرحی که تا کنون بر فلسفه کانت نوشته شده، خود گویاترین برهان در سلطه مقدس اوست بر عالم اندیشه مدرن غرب و جهان علم. کانت پادشاه عرصه عقل محض است. هرچند کتابی نگاشت سترگ و سترون در نقد عقل محض، اما کیست که نداند کانت با سلاح عقل محض به جنگ بلند پروازی های مغالطه آمیز و جدل آفرین و ایده آل نمای عقل محض رفت. او چنان در هوش و تیزبینی سرآمد بود که هنوز هم هر خواننده ایی را مبهوت هوش و دقت سرشار خویش میسازد. نظریاتی که او در باب زمان و مکان و مابعدالطبیعه به دست داده است، آیینه تمام نمای قوت عقل بشری است در فهم و تببین عالم و پیرامون. کانت در طول حیات پربرکتش هیچگاه به سفری نرفت و جز یک بار که به مرزهای پروس شرقی رفت، دیگر هیچگاه پای از دیار خویش بیرون ننهاد، اما در شرح حال او نوشته اند چنان در باب کلیسای سن پترزبورگ سخن میراند که گویی همو سازنده آن بنای باشکوه بوده است. عمر شریف خود را یکسره در راه دانش بشر نهاد و حتی ازدواج نکرد. هرچند آبشخورهای فکری اش به روشنی، لایب نیتس و وولف بودند، اما هوش او و دقت و ذکاوتش در بارآوری این آرا، چنان بدیع و نوست که کمتر کسی بتواند منکر عظمت خود او شود. او فرزند زمانه خویش بود و از منابعی استفاده کرد که در روزگار او به عنوان جدیدترین دستاوردهای علمی و فلسفی بشر دانسته میشدند. انقلاب کپرنیک و فلسفه لایب نیتس و وولف، در قرن هیجدهم اروپا، در تمام محافل علمی عالم تدریس میشد و بدانها استناد میشد. کانت نیز نمیتوانست جز استفاده از این مبانی، کار دیگری انجام دهد. در میان کتابهایی که درباره کانت خوانده ام، هیچ کدام بیش از "تمهیدات" خود او مفید واقع نشد. سبک نگارش کانت که خود نیز معترف بود نویسنده خوبی نیست و از این باب همیشه به روسو غبطه میخورد، با طبع خود من نیز بسیار نزدیکی دارد. جملات بلند و کش داری که اگر کسی ناآشنا با فن نگارش او باشد، فعل جمله را گم میکند و مفهوم آن را نمیابد، برای من بسیار خوشایند است. خود او کتاب تمهیدات را دو سال بعد از "سنجش خرد ناب" نگاشت تا مقدمه ایی باشد برای خوانندگان آن کتاب. میگویند وقتی کتاب سنجش خرد ناب را چاپ کرد، کسی متوجه منظور کانت نشد.
اما کانت چه میگوید که چنین بزرگ دانسته شده است؟
چنانکه کانت خود اعتراف میکند، در دوران او شکاکیتی عجیب نسبت به دین و فلسفه در اروپا و میان مردم حاکم شده بود. علت آنرا هم پیشرفتهای خیره کننده علم تجربی و فیزیک دانسته اند. مردم میدیدند فیزیک و ریاضی با ارائه قوانین متقن و منطقی به راحتی در کار تفسیر طبیعت هستند و شکی در بیانشان راه ندارد. قوانین فیزیک و ریاضی چنان ساده و درست بودند که مردم کم کم نسبت به عبارات و اشارات و توصیفات دین و فلسفه درباره طبیعت و خدا و خلقت بی اعتنا شده بودند. این جو بی اعتمادی نسبت به فلسفه، البته با اختلافات و فواصلی که در میان آرای فیلسوفان وجود داشت، دو چندان شده بود. کانت در این دوران، نگران فلسفه شد و کوشید با انقلاب کپرنیکی خود، که نتیجه اش ارائه قواعدی متقن در باب فلسفه باشد تا دیگر اختلافی ایجاد نشود و شکی برانگیخته نشود، ملکه علوم را از این بی اعتباری که بدان دچار شده نجات دهد.
کانت چند پرسش داشت:
چه میتوانم بدانم؟
چه باید بکنم؟
چه امیدی میتوانم داشته باشم؟
انسان چیست؟ (برگرفته شده از مقدمه حداد بر ترجمه فارسی اش از تمهیدات کانت)
او میخواست با نگاه نقادانه به فلسفه غرب، تکلیف این پرسشها را در یک نظام فلسفی شامل که همان نقادی او بود، روشن سازد.
چرا فلسفه کانت را فلسفه نقادی خوانده اند؟ او به نقد فلسفه پرداخت، چون میپنداشت عقل محض بشر بی دلیل و تنها بنا به ذات متعالی خود، خواسته مابعدالطبیعه را به علم تبدیل نماید. متعالی در ادبیان فلسفی کانت یعنی پیشرونده. پیش رونده از عالم محسوسات و تبیین عالم بدون عنایت به تجربه. این نقد بزرگ کانت است به فلسفه تا روزگار خویش. کانت میخواست و میپنداشت، تنها راه رسیدن به مابعدالطبیعه، علم اخلاق و عقل عملی است و بی جهت عقل دست اندر کار شناخت عالم شده است. لذا "سنجش خرد ناب" را نوشت تا ثابت نماید عقل محض نمیتواند به ذات ناشناخته پی ببرد و "سنجش عقل عملی" را نگاشت تا بیان کند تنها از مسیر عمل است که بشر به مابعدالطبیعه برسد.
فلسفه اخلاق کانت مانند دیگر وجوه فلسفی او پرشکوه و خیره کننده است. اخلاق کانت یک نظریه متقن عقلی و منطقی است که از رهگذر آن میتوان به بسیاری از پرسشهای اخلاقی پاسخ داد. کانت در اخلاق به چند گزاره پایبند بود. اخلاق کانت، "وظیفه گرا"ست. یعنی اینکه بشر باید وظیفه اش را در هر نقطه و هر شرایطی تنها با نیت ادای وظیفه و نه هیچ سود و زیانی، انجام دهد. نمودار رفتار اخلاقی از نظر کانت اینگونه است:
آنچه ما انجام میدهیم یا
1- رفتار محض (غیر ارادی) است، یا
2- رفتارهای ارادی است (آنچه ما برای انجام دادن برمیگیزینیم). در این صورت این رفتار ارادی یا:
الف) رفتارهای ضد وظیفه هستند. (غیر مجاز) یا
ب) رفتارهایی که با وظیفه در تضاد نیستند. (مجاز) که در اینصورت دو حالت وجود دارد:
الف) توسط وظیفه لازم دانسته نشده اند، (آنچه ما اجازه ی انجام شان را داریم)
ب) توسط وظیفه لازم شده اند ( که وظایف مایند). در این حالت دو صورت متصور است:
اعمالی که به صرف مطابقت با وظیفه انجام شده اند ( دارای ارزش اخلاقی نیستند)
اعمالی که برای ادای وظیفه انجام شده اند. ( دارای ارزش اخلاقی هستند)
این طراحی از نوع رفتار بشر، انصافاً تا زمان کانت بی سابقه و بدیع بوده است و این تنها هوش سرشار کانت بوده که متفطن این موضوعات شده است.
کانت بیش از اینکه فیلسوفی دینمدار باشد، اخلاق گرا بود. البته کتاب "دین در محدوده عقل تنها" او که در باب فلسفه دین نوشته شده نیز بی شک یکی از بهترین تببینها در باب دین و شریعت است.
تاثیر کانت بر سیر اندیشه پس از او، بهترین سنجه برای سنجش بزرگی اوست. بی مقدمه اشاره میکنم که مبانی فکری که کانت به دست داده، هنوز به عنوان آخرین مبانی علمی بشر رعایت و تدریس و تحصیل میشود. هنوز کتابهای بسیاری در باب فلسفه نقدی نوشته و ترجمه میشود و بسیاری از پایان نامه ها به آرای او میپردازند. در ایران نیز بسیار بیش و پیش از دیگران فیلسوفان، در باب کانت و فلسفه اش کتاب و ترجمه و پایان نامه وجود دارد. کانت شناسی در دانشگاههای ما بسیار پررونق و پررفت و آمد است.
کانت و فلسفه اش، تغییری محسوس و حساس در مسیر حرکت فلسفه ایجاد کرد. تا پیش از کانت تمام بزرگان فلسفه از افلاطون تا دکارت و لایب نیتس و اسپینوزا، اصل را در امکان دستیابی به معرفت مابعدالطبیعی میدانستند و بر این اساس و با هدف دسترسی به حقیقت به تفلسف میپرداختند، اما کانت به فراست دریافت که اصولاً عقل صرف بشر بدون عنایت و رعایت تجربه و حس بشری، راهی به مقصود ندارد. در این فلسفه، کانت به یک اندازه هم به عقلگراها میتازد و هم به تجربه گراها. او با جمع آرای این دو نحله فکری فیلسوفان، به اعتدالی در خور دست یافت. از این رو پروژه کانت را امری خارج از جریان اصلی و رایج فلسفه و تاریخ آن دانسته اند.
اما گئورگ ویلهم فردیش هگل، اعجوبه ایی بزرگ و هوشمندی گرامی، که به حق ابوالفلاسفه نامیدندش. فلسفه هگل، چنان که خود نیز ادعای آن را داشت و خود را ارسطوی دوم مینماید، جمع و مصداق اشد تمام فلسفه های است که تا پیش از آن به مثابه جریان رایج فکری میشناسیم. هگل عامداً به کانت و فلسفه او بی اعتنا بود و در فرازهای از فلسفه اش بسیار نیکو و متین بر بحث "ذات ناشناخته" کانت خرده میگیرد و ثابت میکند کانت در این بحث و خلق آن بر خطا بوده است. نظام مخوف! فلسفی هگل اوج ساختار گرایی فلسفه است. هگل مانند هر فیلسوف دیگر به دستیابی به معرفت اذعان دارد. البته هگل مانند کانت معرفت شناس نیست. هگل یکراست و سرراست به سراغ عالم میرود و در جرگه فیلسوفان جهانشناس میگنجد. اگر برای کانت نحوی ساز و کارهای حصول به معرفت مهم است و برایش عالم پدیدار عرصه جولان بشر، برای هگل اما، جهان و چگونگی وجود و حضور آن مهم است. هگل مدعی است انسان میتواند جهان را آنگونه که حقیقتاً و واقعاً است، بشناسد. عبارت شکوهمند هگل که میگوید: "معقول همان موجود است و موجود همان معقول" پژواک زیبای این اندیشه اوست. هگل مرز معرفت و حقیقت را بر میدارد و به جدایی این دو اعتقادی ندارد. هر آنچه به عقل شناخته شود، پس حتما موجود است و هر آنچه موجود است، مبتنی بر عقل است. هگل به اصل وحدت شناسایی و هستی معتقد بود. این نگاه هگل به عالم، بسیار بدیع است و به نتایجی شایسته توجه منتهی میشود. فلسفه تاریخ هگل که بسیار معروف است، وجه دیگر نظام فلسفی اوست. هگل برای تاریخ، شأنیتی ویژه قایل است. برای فلسفه چیزی نیست جز ترجمان زمانه. "فلسفه همان زمانه آن است بدانگونه که با اندیشه آدمی دریافته شود." هگل در تاریخ بشر، سیری میدید و اندیشید و یافت که رشته ایی به مثابه نخ تسبیح، تمام تحولات عالم را به هم مرتبط میسازد و گویی تاریخ در کلیت تحولاتش، به دنبال اثبات و ایجاد و اکمال چیزی است. برای هگل این چیز، روح مطلق است. روح مطلق لزوماً خدا نیست اما هگل در چندجا به گونه ای سخن گفته که میتوان از آن اراده مصداق خدا کرد. هگل میگوید روحی در عالم است، مطلق و مجرد که تاریخ عرصه اکمال آن است و فلسفه راهی برای شناخت آن. همینجا به اصلی ترین ایراد وارد به فلسفه هگل اشاره میکنم و آن هم تخمین و پیش گویی اوست از تاریخ تحولات فردا. این اندیشه زیبا در دام غرور کاذب هگل و پیش گویی هایش اسیر شد و کم کم از زیبای هایش کاسته شد. میگویند روزی یکی از دانشجویان هگل، به او ایراد کرد که مثلاً فلان تحول تاریخی که رخ داده، در چارچوب تحولات مفروض شما (یعنی هگل) نمیگنجد؛ هگل اما در جواب میگوید: بدا به حال تاریخ!!
دانش تاریخی هگل به اندازه ایی نبود که بتواند تمام تحولات تاریخ بشر را در اشل فکری و طراحی شده خود، بگنجاند و میان این تحولات علت و معلولی بر قرار سازد.
اما اگر از این نقیصه اندیشه هگلی بگذریم، نظام فلسفی هگل بسیار بزرگ و شامل و کامل است. از تاریخ تا روانشناسی و ادبیات و سیاست و هنر در فلسفه هگل وجود دارد. هگل شخصاً بسیار مغرور بوده است. خود را و فلسفه اش را خاتم اندیشه ها و فلسفه ها میدانست. منطقی جدید نگاشت و دایره المعارفی ساخت و در آن منظورش را از گزاره ها و عبارات فلسفی بیان داشت. "پدیدارشناسی روح" را بزرگترین اثر فلسفی او دانسته اند. پدیدارشناسی برای او شناسایی شیوه اکمال و ظهور و بروز روح مطلقی است که عامل اصلی حرکت بشر و عالم و تاریخ میدانست.
فلسفه هگل بر اساس تناقض استوار شده است. دیالکتیک هگل، عرصه برخورد و بازبرخورد مفاهیم متناقض است. بر نهاد، برابر نهاد و هم نهاد، سه پایه ای است که هگل عزیز با ابتنا بر آن، نظام فکری خویش را و معرفت خویش را از جهان و حقیقت، سامان داد. اولین سه پایه ایی که هگل نظام فلسفی خویش را با آن میآغازد، هستی، نیستی و گردیدن است. میگوید هستی اولین مفهومی است که بی واسطه به ذهن ما میرسد و "نخستین مقوله ایست که از حیث دلیل و تسلسل اندیشه و منطق، پیش از مقولات دیگر میآید و بر آنها مقدم است."( فلسفه هگل، استیس، ترجمه عنایت ص116)
شیوه هگل در سامان مقولات، حرکت از جنس به فصل و نوع است. مقولات هگل کلی و عینی هستند و معتقد است این ما نیستیم که مقولات را میسازیم بلکه ما تنها به کشف مقولات، چنانکه هستند، تواناییم.
پس بر نهاد نخستین ما هستی است. چه، هستی، تنها دارایی مشترک حاضرین در عالم است. همه موجودات در هستی مشترکند. هر چیزی را بتوان از موجودات عالم سلب کرد، هستی را نمیتوان. اصل دیگر هگل، وجود ضد هر چیز در خود آن است. هستی در درون خود، واجد نیستی است. پس برابرنهاد هستی که جنس است، نیستی است که فصل است. اختلاط و اختلاف جنس و فصل به نوع منتهی میشود که جمیع جنس و فصل است و سازننده مقوله سوم است. مقوله سوم یا همنهاد از سه پایه اول، گردیدن است. خصوصیت مقوله سوم بنا به نظر استیس این است: "مقوله سوم، نقیض دو مقوله دیگر را در خود دارد ولی شامل وجوه وحدت و هماهنگی آنها نیز هست" (همان،ص 125)
نظام هگلی با این سه پایه هاست که به اوج میرسد و به جایی میرسد که هگل در مقوله یابی دچار مشکل میشود. خود دست به کار نگارش دایره المعارف شد تا منظورش را از مقولات و نامها و عنوانها بیان دارد تا خواننده از کاربردهای او از مقولات آشنا شود. فلسفه هگل بسیار مشکل است. همین استفاده های نامتعارف از مقولات که در عرف عام معانی دیگری از آنچه هگل مراد کرده، دارند، بر صعوبت فلسفه او بسیار تاثیر گذارده است. میگویند هگل در اواخر عمر خویش گفته تنها یک نفر فلسفه مرا فهمید که آنهم نفهمیده است.
رهیافتها و بیانات و تعلیلهای هگل از موضوعات مختلف گاهی بسیار پرشکوه و متین است. پاسخ عمیق و بسیار زیرکانه او به "ذات ناشناخته" کانتی، یکی از فرازهای زیبای تاریخ اندیشه غربی است. میدانیم که کانت در پس هر پدیدار به ذاتی قایل بود که بنا به ادعا خودش، مرز شناسایی ماست. ذات ناشناخته نه چیزی معین بل حوزه ایست که در زمان و مکان که شرط پیشینی هر نوع معرفت بشر هستند، در نمیآید لذا ناشناختنی میماند. اینکه مرز گفته است، برای این است که کانت از تعالی جویی عقل محض واهمه داشت و میخواست معرفت را آمیزه ایی از حس و فاهمه قرار دهد. معتقد بود ذات عقل محض تعالی جوست و از دایره مقدرات و توانایی های خود پیشتر میرود. این پیشروی، انسان را دچار مغالطه و جدل مینماید و اموری را شناسایی شده میپندارد که اصولاً قابل شناسایی نیستند. این امور همان مابعدالطبیعه است. این واهمه کانت، منجر به وقوف او یا بهتر بگویم توقف او در ذات ناشناخته شد تا مرزی باشد برای پرواز عقل محض. اما هگل به سادگی تمام ثابت کرد چیزی ناشناختنی وجود ندارد. با این دلیل که همین که به امری قایل شویم که میتواند صفت ناشناختنی داشته باشد، پس آنرا شناخته ایم. بنا به نظر هگل، کانت چیز ناشناختنی را کشف کرده و شناخته است. پس ذاتاً ناشناختنی نیست. وانگهی، هگل میگوید هستی اگر از برای آگاهی نباشد، هستی نیست. ذات ناشناخته را اگر فرضاً هم ناشناخته بدانیم، همین ناشناختنی بودنش، دلالتی است بر عدمش. این پاسخ سهل الممتنع و استدلال قوی تنها از هوش سرشار اعجوبه ای مانند هگل بر میآید که با متانتی درخور پاسخ کانت را میدهد.
در تاثیر هگل بر فلسفه پس از خود، باید متفطن تاثیری دوگانه از او و نظام فکری اش بود.
تاثیر هگل هم مثبت بود و هم منفی. این تقسیم بندی، به هیچ روی، ارزش مدار نیست. یعنی به این معنا نیست که هگل دارای اثراتی مخرب و منفی در فلسفه بعد از خود بوده است. کانت نیز دارای چنین تاثیری بود. یک روی تاثیر هگل، تداوم نظام فکری او در شاگرد بلافصلش یعنی مارکس است که با ابتنا به شالوده و شیرازه اصلی نظام استاد خویش، نظامی سیاسی اجتماعی سامان داد که بی شک تا دو قرن بر سراسر جهان مستولی بود. مارکس، فلسفه تاریخ هگل را وام گرفت و به جای ملتهای هگلی، طبقات اجتماعی را نهاد و ایدئولوژیی ساخت، مرد افکن و تاریخ ساز. مارکس بدون هگل، چیزی نیست. در جای دیگر در تاثیرات مارکس سخن به حد کفایت گفته ام.
اما از سوی دیگر، تاثیر هگل را باید در فلسفه ایی جست که به فلسفه اگزیستانسیالیسم مشهور شده است. سورن کی یر که گور دانمارکی با مطالعه آثار هگل و درک فخامت و سنگینی و شمول آن که بشر را در حاشیه تاریخ و هستی قرار میدهد و تنها ناظر به کسب آگاهی از عالم میداند، دست به کار نظامی فکری شد که بشر را در متن تحولات عالم و تنها مرکز آن قرار دهد. طرفه آنکه همین کی که گور ما، خود از دیالکتیک هگلی بسیار سود جست و بر اساس همان به تبیین نظر خود در باب حرکت فلسفی بشر پرداخت. فلسفه اگزیستانس مدیون هگل و نظام فکری اوست.
در این مقال کوتاه، البته نمیتوان به تمام وجوه آرا و اندیشه های این دو ستون اصلی فلسفه غرب در دوران مدرن پرداخت. در آخر میخواهم تاسف خود را از کمبود منابع درباره هگل و فلسفه او ابراز دارم. در زبان فارسی جز سه یا چهار کتاب، منبع مناسبی در باب هگل و فلسفه او نداریم. جلد هفتم تاریخ فلسفه کاپلستون، "فلسفه هگل" نوشته استیس، "هگل و فلسفه او" کریم مجتهدی و چند کتاب دیگر، تنها داشته های زبان فارسی در فلسفه هگلی است. فقدان عمده ترجمه خود "پدیدارشناسی روح" هگل، مزید بر علت شده است. گویا سیاوش جمادی مترجم نام آشنای کشور دست اندر کار ترجمه این کتاب مهم است.
25/5/87
در طول چند سالی که به مطالعه فلسفه روی آورده ام، چند عنوان بسیار مورد بحث و نظر بوده. مثلاً دیالکتیک یکی از این واژه هاست که از افلاطون تا هگل دچار تغییر در تعریف و حوزه نفوذ شده است. واژه دیگر زمان و مکانند. از پیش از سقراط تا روزگار هایدگر زمان و مکان مورد بحث بوده اند و ماهیت آن برای فیلسوفان نه ناشناخته و نه شناخته بوده است. میخواهم در این مقال چندی به تطور تاریخ زمان اشاره کنم و بعضی از مهمترین نظریات مطروح در این باب را بیان نمایم.
ارسطو در تعریف زمان میگوید زمان مقدار حرکت است. یعنی مقدار حرکت جسم الف به نقطه ب، مقوم زمان است و بر اساس حرکت است که زمان برای ما معنی میباید. زمان در این دیدگاه امری تبعی و وابسته است نه امری مفروض و مستقل از پدیده ها و تحولات عالم. پیش از او اما افلاطون تعریفی عجیب و خیره کننده از زمان به دست داده است. بنا به نظر افلاطون زمان تصویر ابدیت است. یعنی عبور و تصور ابدیت ایجاد کننده زمان است. انصافاً این تعریف، تعریف بسیار بدیع و تکرار نشده ایی است که هوش سرشار اعجوبه ایی مانند افلاطون بدان پی برده است. گادامر فیلسوف قرن بیستم مدعی است، هر فلسفه ایی بعد از افلاطون، به واقع شرحی است بر فلسفه او. در دوران بعد از ارسطو و فراگیری فلسفه او، نوعاً بحث زمان مبتنی بود بر همان نظر ارسطو. در قرون وسطی اما سنت آگوستین که افلاطونی و اشراقی بود، در تحلیل بحث حدوث و قدم عالم، متعرض مباحثی چند در باب زمان شد. راسل در این موضوع سخنی سرراست و بسیار مفید دارد که از کتاب "تاریخ فلسفه غرب" او عیناً بیان میکنیم.
" چرا دنيا زودتر آفريده نشد؟ چون زودتری وجود نداشت. زمان هنگامی آفريده شد كه جهان آفريده شد. خدا قديم است يعنی مستقل از زمان است. در خدا قبل و بعد وجود ندارد بلكه حال ابدی وجود دارد. سرمديت خدا از اضافه زمان بری است. سراسر زمان نزد او حال است. او سابق بر آفرينش زمان نبوده است زيرا اين مستلزم آن خواهد بود كه خدا داخل در زمان باشد. حال آنكه او همواره از سير زمان بيرون است." هویداست که آگوستین به خلقت زمان مانند آفرینش هر آفریده دیگری معتقد است. خدا زمان را همزمان با جهان آفرید و بود و نبود زمان مانند هر پدیده دیگری موقوف و متوقف بر آفرینش او از جانب خداوند است. لایب نیتس نیز اشاراتی به زمان و ماهیت آن دارد و کلاً به زمان به مثابه امری مستقل و مطلق و بیرون از اندیشه و اشیا معتقد است. یعنی چه انسانی باشد چه نباشد، چه شیی باشد چه نباشد، زمان هست. در دوران فلسفه مدرن و در قرن هجده و نوزده این ایمانوئل کانت فیلسوف بزرگ آلمانی بود که بار دیگر به زمان و مکان به طور جدی پرداخت و تعریفی از آنها بدست داد که براستی بدیع بود. کانت مدعی است زمان شرط پیشینی هر نوع شهود درونی و بیرونی است. به قول استاد ارجمند دکتر حداد عادل، زمان از نظر کانت شطر هر شهود بیرونی و دورنی است. یعنی هر ادراک و شهودی از منظر کانت در متن زمان روی میدهد. زمان از مکان مهم تر است. مکان شرط پیشینی هر نوع شهود بیرونی است اما زمان بیرون و درونی است. کانت میگوید بدون زمانمند و مکانمند شدن، چیزی دانسته نمیشود. هر چیزی که در زمان و مکان جای بگیرد، امکان معرفت بدان امکان پذیر میشود وگرنه شناختنی نیست. شی فی نفسه یا ناشناختنی در فلسفه کانت به شیی اطلاق میشود که در زمان و مکان جای نمیگیرد لذا ناشناختنی است. این نظر کانت، تعریفی کلی و عمومیی از زمان و مکان شد که تا به امروز نیز به عنوان ماهیت زمان و مکان مورد اتفاق و رعایت اندیشمندان است. در اینجا بد نیست نقل قولی از دکتر سروش بیاورم که از قول راسل در تاریخ فلسفه غرب آورده که نظر آگوستین در باب زمان باریک تر و دقیق تر از نظر کانت است. اگر بگوییم کانت بیشتر به کارکرد زمان و مکان میاندیشید تا ماهیت آن، به بیراه نرفته ایم.
در جهان اسلام اما فیلسوفی عالیقدر یک تنه بار سنگین تعریف زمان را به دوش کشید و با استعانت از هوش سرشار و ایمان و دانش بسیارش دست به کار طرحی نو در این باب شد که گویی خاتم اندیشه ها در موضوع مینماید. مرحوم ملاصدرای شیرازی با طبع لطیفش "حرکت جوهری" را سامان داد تا حلال بسیاری از حل ناپذیرهای فلسفه اسلامی باشد. زمان در اندیشه صدرا تالی جهان است. زمان زاده جهان است. پیش از جهان، زمان نبوده و پس از جهان نیز نخواهد بود. بیرون از جهان زمانی نیست و زمان در دل جهان فهمیدنی است. جواب صدرا به آگوستین همین است که زمان نه زاده خدا که زاییده جهان است. زمان و جهان در عرض هم نیستند، در طول همند. وابستگی زمان به جهان نقطه عطف نظریه صدرا است. با ارائه نظریه حرکت جوهری، بحث پیچیده حدوث و قدم عالم کلاً حل گردید. تا جهان نبوده، زمانی نبوده که بر اساس آن عمر جهان اندازه گیری شود. جهان بنا به حرکت جوهری در آفرینش مدام است. آن به آن، جهان آفریده میشود و از نو به وجود میآید. تمام ذرات عالم در خلق جدید است.
هایدگر اما در قرن بیستم حرفی نو زد. هایدگر معتقد است که اصولاً زمان تنها برای انسان، مسئله است. بدون بودن انسانی در عالم، زمانی در کار نخواهد بود. نه تنها زمان که وجود نیز اینگونه است. هستی، عام است میان تمامی هستومندها اما وجود مختص انسان است. این تنها انسان است که متفطن معنای وجود است و وجود برایش پرسش است. زمان به تبع انسان، هستی میابد و مستقل از انسان و بودن او نیست.
عقل گرایی (rationalism) و تجربه گرایی(empiricism)
تفاوت میان عقل گرایی و تجربه گرایی در معرفت شناسی- شاخه ایی از فلسفه که اختصاص به پژوهش در طبیعت، منابع و محدودیتهای معرفت دارد- رایج است.
سئوالات معرف معرفت شناسی شامل مباحث ذیل است:
1- سرشت معرفت قضیه ایی (propositional) چیست؟ معرفتی که یک قضیه ی خاص در مورد عالم درست باشد. دانایی به یک قضیه خاص نیاز دارد به اینکه هم بدان معتقد باشیم و همو درست باشد. اما به وضوح به بیش از این نیاز دارد: امری که معرفت را از حدسی صائب تمییز دهد. بگذارید به این عنصر اخیر عنوان "توجیه" (warrant) بدهیم. بخش عمده ایی از هر اثر فلسفی مصروف و معطوف به تلاش برای تعیین سرشت و ذات این عنصر اضافی شده است.
2- چگونه میتوانیم معرفت کسب نماییم؟ ما تنها قادریم باورهای درست را با بعضی حدسیات موفق شکل دهیم. اینکه چگونه میتوانیم به باورهای موجه دست یابیم، امری روشن نیست. بیشینه اینکه، برای دانایی به عالم، ما باید درمورد آن بیاندیشیم، و این روشن نیست که چگونه میتوانیم به تصورات و مفاهیمی که در اندیشه به کار میبریم، دست یابیم یا اینکه چه تضمینی در صورت وجود، داریم که شیوه هایی که ما از رهگذر کاربرد مفاهیم، جهان را طبقه بندی مینماییم، با تقسیمات و تفاوتهایی که حقیقتا وجود دارند، مطابق و متناطر باشند.
3- محدودیت های معرفت ما کدامند؟ بعض از ابعاد عالم شاید در حدود "فکرت" ما باشند، اما فراتر از حدود "شناخت" ما. در مواجه با تعیین توصیفات آنها، نمیتوانیم بدانیم کدام توصیف درست است. بعضی از ابعاد عالم شاید حتی فراتر و مافوق حدود فکرت ما باشند، لذاست که ما نمیتوانیم توصیفات و شروح عقلی از آنها شکل دهیم، چه برسد به اینکه بدانیم که مثلا فلان قضیه ی خاص درست است.
تفاوت میان عقلگراها و تجربه گراها اولا و اصلا متمرکز است بر سئوال دومین- مربوط به سرچشمه های مفاهیم و معارف ما. در بعضی موارد، گونه گونگی ایشان در این موضوع، ایشان را به پاسخ گویی متضاد به دو دیگر پرسش واداشته است. ایشان اگرچه گاها بر سر سرشت توجیه، یا درباره ی حدود اندیشه و معرفت ما متفاوت هستند، اما در اینجا عطف توجه ما معطوف به تفاوت ایشان است در پاسخ گویی به پرسش دومین.
در معرفت شناسی و حوزه ی فراخش، عقل گرایی "دیدگاهیست که به عقل(reason) به مثابه ی منبع معرفت و توجیه ما متوسل میشود" در بیانی فنی تر عقل گرایی شیوه یا نظریه ایی است که "معیار درستی، حسی نیست بلکه عقلی (intellectual) و استنتاجی (deductive) است". سطوح متفاوت تاکید بر این شیوه یا نظریه منجر و منتهی به طیفی از نظریات شده است: از موضعی میانه "که عقل بر دیگر راههای دست یابی به معرفت پیشی و برتری دارد"؛ تا موضعی تند که عقل "تنها راه به معرفت است". به عبارت دیگر، توسل به عقل در تضاد با وحی (revelation) آنچنان که در مذهب، است یا با تاثر و احساس چنانکه در اخلاق آمده. در فلسفه به هر حال، عقل بیشتر با حس در تضاد است. حسی، شامل درون نگری (introspection) و نه شهود (intuition).
در سنت فلسفی غرب، عقل گرایی با الئاییان، پیتاگوراس، و افلاطون – که نظریه او راجع بع خودبسندگی عقل، شاه بیت فلسفه های نوافلاطونی و اصالت تصوری شد- آغاز شد. از دوران روشنگری (Enlightenment) عقل گرایی با دخول شیوه های ریاضی فلسفه – آنچنانی که دکارت، لایب نیتس و اسپینوزا صورت گرفت- پیوند خورده است. به این نحله عموما عقل گرایی قاره ایی [ منظور دنیای اروپایی بدون فیلسوفان بریتانیایی] نام نهاده اند. چرا که در مکاتب اروپای برّی تسلط داشت، در حالیکه در بریتانیا، تجربه گرایان مسلط بودند.
[چنانکه گفتیم] عقل گرایی با تجربه گرایی در تضاد است. در عمل به نحو گسترده ایی این دو نظریه کاملا انحصاری نیستند، چرا که یک فیلسوف میتواند هم عقل گرا باشد و هم تجربه گرا. بنا به منتها درجه، تجربه گرایان بر آنند که همه ی تصورات از خلال تجربه برای ما حاصل میشوند، یا از طریق پنج حس بیرونی ما یا حسیات درونی ما مانند درد و لذت، و لذا معرفت ما، ذاتا مبتنی بر یا ناشی از تجربه اند. موضوع بحث همان منبع بنیادی معرفت بشری و تکنیک اصلی و اولی است برای تصدیق اینکه چه ما فکر میکنیم که میدانیم.
پیروان اصنافی چند از عقل گراها مدعی اند که، با ابتدای از اصول پایه ایی بنیادی، مانند اصول متعارف هندسه، انسان میتواند به نحو استنتاجی و استدلالی باقی معارف ممکنه را بدست آورد. فیلسوفانی که حامل این دیدگاه بودند، معروفترینشان باروخ اسپینوزا و گاتفیرد لایب نیتس بودند که در تلاش برای زور آزمایی با مسائل معرفت شناختی و مابعد الطبیعی بودند که به توسط دکارت نمایان شده بود و منجر به شکوفایی رهیافتهای بنیادی عقل گرایی گردیده بود. هر دوی اسپینوزا و لایب نیتس بیان کرده اند که، در اصول، همه معارف، شامل معرفت علمی، از رهگذر کاربرد عقل تنها دست یافتنی اند، هر چند هر دوی ایشان منظور داشته اند که این مهم در عمل برای بشر ممکن نیست، استثناً در حوزه های خاصی مانند ریاضیات. در سوی دیگر، لایب نیتس تصدیق کرده است که "همه ما در سه چهارم اعمالمان تجربه گراییم" (منادولوژی، ص 28)
در فلسفه عموما، تجربه گرایی، نظریه ایست از معرفت که بر نقش تجربه در شکل دهی تصورات، همزمان تخفیف دیدگاه تصورات فطری، تاکید میکند.
در فلسفه علم، تجربه گرایی، نظریه ایی معرفت شناسیک است که آن ابعاد از معارف علمی را مورد تاکید قرار میدهد که به نحو وثیقی به تجربه – به ویژه شکل یافته از طریق ترکیبات تجربی سنجیده - نسبت دارند. این یک نیاز بنیادی شیوه ی علمیست که همه ی فرضیات و نظریات باید در برابر مشاهدات جهان طبیعی مورد آزمایش قرار گیرند، بیش از آنکه صرفا مبتنی بر یک تعقل از پیشی، شهود یا وحی باشند. بنابراین، علم باید از منظر روش شناسیک در سرشتش تجربی ملحوظ شود.
اصالت تصور (ایده الیسم)
اصالت تصور، سطحی از مواضع در وجودشناسی و معرفت شناسی است. اصالت تصور به مثابه ی موضعی معرفت شناسیک بر این باور است که هر آنچه ما تجربه میکنیم یک سرشت و ماهیت ذهنی است. بدین معنی که ما تنها تواناییم معرفت بلاواسطه و مستقیم از محتویات ذهن خویش داشته باشیم. ما هرگز نمیتوانیم به نحو مستقیم یک متعلق خارجی را فی نفسه بدانیم یا تجربه نماییم. اصالت تصور اما در موضعی وجودشناسیک معتقد است فقط اذهان و متعلقات ذهن وجود دارند یا همه چیز مرکب از حقایق ذهنی هستند.( حقایقی مانند اندیشه ها، احساسات، ادراکات، تصورات و امیال). اصالت تصور به منزله ی بنیادی برای جهانشناسی (Cosmology) یا رهیافتی به فهم ماهیت وجود، با ماده انگاری (Materialism) در تقابل است. حال آنکه هر دوشان به سطحی از یگانه انگاری (Monist) تعلق دارند که با دوگانه انگاری (Dualist) در وجود شناسی مخالف است. (توجه باید کرد که این تضاد میان اصالت تصور و ماده انگاری تقریبا به این دلیل است که آیا جوهر عالم در اساس ذهنی است یا فیزیکی- این اختلاف ارتباطی با این اندیشه که متعلقات باید "تصور شده" (Idealized) باشند یا با تخیل اشیا ندارد.) فیلسوفان اصالت تصوری ذهن گرا (subjective idealist) و پدیدارگرا (Phenomenalist) ( مانند جورج بارکلی) میگویند که اذهان و تجاربشان مقوم وجود هستند. اما فیلسوف اصالت تصوری عین گرا (Objevtive) بر اینند که یا همه ی واقعیت مشمول در یک تجربه یا اندیشه ی فراگیر هستند (اصالت تصور جزمی) یا اینکه عالم ترکیب یافته از حقایق ذهنی است. "همه روح انگارها" (Panpsychist) (مانند لایب نیتس) بر این عقیده اند که تمامی متعلقات تجربه نیز ذهن هستند به این معنی که نباتات و جمادات دارای تجارب ذهنی اند- هرچند با آگاهی حیوانات بسیار متفاوت است. بیشتر اصالت تصوریان گرایش به رد دیدگاههای تمثل گرای (Representationalist) تجربه دارند و در عوض بر این باورند که عالم تجارب همان عالم واقعیت است. رهیافت به اصالت تصور از جانب فیلسوفان غربی با آن در میان اندیشمندان شرقی متفاوت است. در بیشتر آرای غربی (اگرچه در مهمترین و اصلی ترین اندیشمندان مانند افلاطون و هگل) تصور (Ideal) مربوط و منسوب است به معرفت مستقیم تصورات یا تصویرات عقلانی ذهنی. این موضع، معمولا در کنار این دیدگاه اصالت واقع (Realism) قرار میگیرد که واقعیت بنا به گفته ایشان باید وجودی مطلق، پیش و مستقل از معرفت ما داشته باشد. اصالت تصوریان معرفت شناس (مانند کانت) شاید تاکید کنند که تنها متعلقاتی که میتوانند مستقیما معلوم به طور قطع باشند، تصوراتند. اما در اندیشه شرقی، آنچنانیکه در اصالت تصور هندویی بازتاب دارد، مفهوم اصالت تصور مبتنی است بر معنای آگاهی، ذاتا آگاهی زنده ی یک خدای همه جا منتشر و ساری به مثابه ی اساس همه ی پدیدارها. یک نوع از اصالت تصور آسیایی، اصالت تصور بودایی است.
اتمیسم (Atomism)
این اصطلاح از واژه ی "اتم" میآید که در دو حوزه متمایز از هم بکار میرود: اتمهای در علم فیزیک و آنچه در فلسفه است. اتمیسم به نحو سنتی با حوزه دومین ارتباط دارد، جاییکه فلاسفه بحث کرده اند که توده های سازنده ی اساسی واقعیت و آنچه اشیا را مطلقا موجود میگردانند، اجزای کوچک لایتجزی ایی هستند که دارای اجزای فیزیکی نیستند، قابل انفکاک، تقسیم پذیری یا بریده شدن نیستند و بی اندازه هستند یا اندازه ایی بسیار کوچک دارند. این چیزها را که دارای اندازه های کوچک هستند، اتمهای دموکریتی نامیده اند. این اتمها موضوعی برای نظریات یونانی اتمیسم بودند. بودیسم هندی، مانند دهارماکریتی و دیگران، در شکوفایی پسندیده ی نظریات اتمیسم و آنچه شامل اتمهای فانی که به وجود و عدم نمودار میشوند، سهیم بوده اند. سنت اتمیسم به موضعی رهنمون میشود که تنها اتمها وجود دارند و شی مرکبی ( اشیای با اجزا) وجود ندارد که بدین معناست که اجسام انسانی، ابرها، نباتات و هر چیز دیگری وجود ندارند. این عواقب اتمیسم به نحو گشوده ایی از جانب اتمیسهایی مانند دموکریتوس، هابز و شاید هم کانت مورد بحث قرار گرفته اند. البته در اتمی بودن کانت مباحثی در کار است. به این اندیشه "نیست انگاری ترکیبی" (mereological nihilism) یا "نیست انگاری مابعدالطبیعی" (metaphysical nihilism) نیز گفته اند. در فلسفه معاصر، اتمیسم آنچنان که در قدیم مشهور بود، مشهور نیست، چرا که بسیاری از فیلسوفان همروزگار ما مایل نیستند بحث کنند که تنها اتم وجود دارد از آن حیث که در آن چیزی مانند درختان، و غیره وجود ندارند. نظریه بسائط، نظریه ایی مشابه با اتمیسم است اما با نیست انگاری ترکیبی شبیه نیست و فیلسوفان بر این باورند که بیش از اتمها، اشیایی وجود دارند. (مانند درختان که برساخته از اتمهایند).
پدیدارشناسی
پدیدارشناسی در تاریخ فلسفه سه معنا دارد، یکی بر آمده از گئورگ ویلهم فردریش هگل در 1807 است، دیگری از ادموند هوسرل در 1920 و سه دیگر از مارتین هایدگر در 1927 بدست آمده است.
· برای هگل، پدیدارشناسی رهیافتی است به فلسفه که با کشف پدیدار (آنچه خویش را به ما در تجزبه آگاهی مینماید) به مثابه ی ابزاری به فهم و اخذ نهایی روح متافیزیکی، وجودشناسیک، منطقی و مطلق که در پس پدیدار است، آغاز میشود. این را پدیدارشناسی جدلی نامیده اند.
· برای ادموند هوسرل، پدیدارشناسی رهیافتی است به فلسفه که تجربه شهودی پدیدار (آنچه خود را در بازتابی پدیدارشناسیک، به ما باز مینماید) را به عنوان نقطه عزیمتش اخذ میکند و میکوشد از آن ویژگی های ذاتی تجربه و ذات آنچه ما تجربه میکنیم را استخراج نماید. این رهیافت را "پدیدارشناسی استعلایی" نامیده اند. دیدگاه هوسرل از مکتب برنتانو ریشه میگیرد و با فیلسوفانی مانند مرلوپونتی، مارکس شلر، هنا آرنت، دیتریچ وون هیلدبراند و امانوئل لویناس بیشتر شکوفا میشود.
· برای مارتین هایدگر، تصویر پدیدارشناسیک از جهان هستومندها باید به درک وجود در پس همه ی هستومندها بازگردد. به این معنا که به مثابه مدخلی به وجودشناسی است، ولو یک وجودشناسی که منتقد متافیزیک باقی میماند. این را "پدیدارشناسی وجودی" (existential phenomenology) نام داده اند.
تفاوت پدیدارشناسیک میان هوسرل و هایدگر بر گسترش پدیدارشناسی وجودی و وجودگرایی در فرانسه، آنچنان که در آثار ژان پل سارتر، سیمون دوبوآر واضح است؛ پدیدارشناسی مونیخ (ژوهانس دائوبرت، ادولف ریناچ، الکساندر پی فاندر در آلمان و آلفرد شوتز در استرالیا)؛ و پول ریکور تاثیر گذارد. نوشته های هوسرل و هایدگر ابعاد مهم فلسفه های ژاک دریدا و برنارد استیگلر شده است.
پدیدارگرایی (Phenomenalism)
در پدیدارشناسی و فلسفه ادراک[ذهنی]، پدیدارگرایی دیدگاهیست که متعلقات فیزیکی به مثابه ی اشیا فی نفسه وجود ندارند، بل تنها به منزله ی پدیدارهای ادراکی یا محرکهای حسی (مانند سرخی، سختی، نرمی، شیرینی و ...) هستند که در زمان و مکان واقع شده اند. در عمل، پدیدارگرایی، سخن باره ی متعلقات فیزیکی را در جهان بیرونی به سخن در مورد توده های داده حسی فرو میکاهد.
پدیدارگرایی یک شکل تند و رادیکال از تجربه گرایی است و از اینرو، ریشه هایش به عنوان دیدگاهی وجودشناسیک از ذات وجود (Existence) به جورج بارکلی و اصالت تصور ذهن گرایش باز میگردد. در مقام یک نظریه ی معرفت شناسیک درباره امکان معرفت اشیا در عالم بیرونی، پدیدارگرایی، محتمل است که روشن ترین شکل پدیدارگرایی در حسیات استعلایی (Transcendental aesthetics) امانوئل کانت یافتنی باشد. بر اساس نظر کانت، زمان و مکان، که صور و شروط پیشینی تمامی تجارب حسی هستند، "به متعلقات ارجاع میابند تنها تا آن حد که به مثابه پدیدار ملحوظ گردند، اما اشیای فی نفسه را باز نمینمایند". هرچند کانت تاکید میکند که آگاهی محدود به پدیدار است، با این حال، نافی و طارد وجود متعلقاتی نیست که از راههای تجربه دانستی و معرفت پذیر نیستند، یعنی اشیا ی فی نفسه یا نومن (noumena)، هرچند هرگز [وجود] آنها را هم ثابت نمیکند.
"پدیدارگرایی معرفت شناسیک" کانت، آنچنان که او چنین نامیده، به هر حال نسبتا از روایت وجودشناسیک بارکلی دیگرگون است. در دید بارکلی، "اشیای فی نفسه" وجود ندارند مگر به مثابه ی توده های حسی ادراک شده ی ذهنی که همیشگی و پایداری شان تضمین شده است از آنرو که از جانب ذهن خداوند هماره مدرک هستند. هر چند این موضع برای شخص بارکلی درست است، یعنی اینکه اشیا صرفا توده های حسیات هستند، متفاوت با دیگر نظریه پردازان توده ایی، اشیا برای بارکلی به اصطلاح دست از وجود برنمیدارند زمانیکه دیگر از جانب فاعل شناسا مورد ادراک واقع نمیشوند. [ در نظر بعض از این دسته نظریه پردازان، به محض استنکاف فاعل شناسا از عمل ادراک، اشیا نیز معدوم میشوند].
در اواخر قرن 19 میلادی، نظریه ایی افراطی تر از پدیده گرایی توسط ارنست ماخ صورت بندی شد.نظریه ایی که بعدها از جانب راسل و آیر و تحصلی مذهبان منطقی (logical positivists) گسترش و باز آفرینی شد. ماخ منکر وجود خدا و این نظریه بود که پدیدار، داده هایی تجربه شده ار جانب ذهن یا آگاهی فاعل شناسا هستند. در عوض، پدیدار حسی، برای ماخ، داده های محضی هستند که وجودشان باید به نحو پیشینی بر هر نوع تمایز مطلق میان مقولات فیزیکی و ذهنی پدیدار، ملحوظ باشد. در این شیوه، این ماخ بود که نظریه ی کلیدی پدیدارگرایی را صورت بندی کرد و همو بود که آن را از نظریه ی توده ایی اشیا مجزا ساخت: اشیا، ساختارهای منطقی ایی بیرون از تصورات یا داده های حسی هستند.
وجود گرایی (Existentialism)
وجود گرایی یک نهضت فلسفی است که با آزادی انسان سرو کار دارد. وجودگرایی ذاتا شورشی است بر ضد فلسفه سنتی؛ به این نهضت اگرچه نام "فلسفه" نهاده اند، اما تعریفش بسیار مشکل است، چرا که حامیانش در نظرات دارای اختلافات برجسته ایی هستند. اندیشه ی وجودگرا، خویشتن را معطوف به تلاش برای فهم بنیادهای شرایط بشری و رابطه اش با جهان پیرامون ما، کرده است. پرسش اساسی این است: " انسان در جهان چه میتواند باشد؟ و سرشت آزادی انسان چیست؟"
وجودگرایی را میتوان به مثابه ی نهضتی فلسفی دانست که طارد این باور است که زندگی یک معنای درونی و ذاتی دارد، اما در عوض نیاز دارد تا هر فرد انسانی ارزش های ذهنی خویش را مسلم انگارد.
برخلاف دیگر زمینه های فلسفه، وجودگرایی، انسان را به مثابه مفهوم منظور نمیکند و به ذهنیت فردی فوق عینیت ارزش مینهد. نتیجتا، پرسشهای مربوط به وجود و تجارب ذهنی به نظر اهمیت اصلی و مسلط را میابند و ابتدائا فوق همه دیگر تعقیبات فلسفی و علمی قرار میگیرند.
مواضع فلسفی چندی وجود دارد، که همگی به فلسفه وجودگرایی مربوطند، اما موضع اصلی مشترک قابل شناسایی این است که "وجود مقدم بر ماهیت" است. به این معنا که انسان وجود دارد پیش از اینکه وجودش ارزش یا معنا داشته باشد. انسانها ارزش یا مفهوم وجود خویش و جهان پیرامون خویش را در ذهنیت خویش تعریف میکنند و در میان گزینش، آزادی و دلواپسی وجودی سرگردانند. فلسفه وجودگرایی غالبا با مفاهیم نگرانی، بیم، آگاهی به مرگ، و آزادی پیوند خورده است. نام آوران وجودگرا شامل داستایوفسکی، سارتر، نیچه، کی یر که گور، هایدگر، کامو( هرچند او خود را پوچ گرا absurdist میدانست و با بسیاری از آرای سارتر مخالف بود)، فانون، میگویل دی اونامونو وی ژوگو، و سیمون دوبوآر میشود.
فلسفه وجودگرایی بر اقدام، آزادی، و تصمیم به مثابه ی اموری بنیادین برای وجود انسانی تاکید میکنند؛ و این تاکید از بنیاد با سنت عقل گرایی و تحصلی مخالف است. به این معنا که بر ضد شناسایی و تعریف انسانها به عنوان عقل اول (primarily rational) بحث میکند. به نحو کلی تر، تمامی تعاریف سنتی غربی از "هستی" را در عبارتی مانند اصل یا ماهیت عقلی؛ یا به عنوان کلی ترین ویژگی که همه ی موجودات در کل مشابه اند، رد میکند. کامو در مقاله اش به نام "استدلال پوچ" مسلم میگیرد که " جامعه و مذهب به اشتباه به انسانها میآموزند که دیگری (یعنی جهان پدیدارهای قابل مشاهده بیرون از من) دارای نظم و ساختار است. در حقیقت هر تلاشی از جانب انسان، که آگاهی نامیده شود، برای دستیابی به تعیین یک نظم یا هدف سوی دیگری با شکست مواجه خواهد شد، چون دیگری نامعقول و نامقصود است. هنگامیکه "آگاهی" مشتاق برای نظم، با نبود نظمِ دیگری تصادم میابد، عنصر سوم متولد میشود: پوچی."
این عبارت به اینجا ختم میشود که، فلسفه وجودگرایی، مایل است انسان را به منزله ی فاعلی شناسا در عالمی متفاوت، بی طرف، گاهی مبهم و پوچ ببیند، دنیایی که معنا از جانب نظمی طبیعی ارائه نمیشود، بلکه بیشتر به نحو مشروط و بی ثبات از جانب اعمال و تفاسیر انسان خلق میگردد.
اگرچه گرایشات مشترک قطعی در میان اندیشمندان وجودگرا وجود دارند، اختلافات و عدم توافقات مهمی دربین ایشان است و همه ایشان حتی خود را منسوب و پذیرنده ی عنوان "وجودگرا" نمیدانند. در آلمان لفظ "فلسفه وجود" نیز کاربرد دارد.
فلسفه تحلیلی (Analytic philosophy)
واژه ی فلسفه تحلیلی بسیار مبهم است و عموما سه معنی دارد: عقیده (doctrine)، شیوه (method) و سنت (tradition).
1- عقایدی که گاها فلسفه تحلیلی نامیده میشوند عبارت اند از تحصل گرایی منطقی(logica positivism) و اتمیسم منطقی؛ به نحو موسعتری اگر بخواهیم، این لفظ میتواند به فلسفه زبانهای معمولی (ordinary language philosophy) و فلسفه حس مشترک (common sense philosophy) یا ملغمه ایی از اینها بازگردد. این کاربرد تا دهه 1950 با معنی بود، زمانیکه برجسته ترین فیلسوفان تحلیلی عموما درگیر تعداد معدودی برنامه های مطالعاتی مرتبط و ملتزم به نظریات اساسی مشابه بودند؛ اما این کاربرد به نحو فزاینده ایی گمراه کننده است، به گونه ایکه تعداد بسیار کمی از فیلسوفان تحلیلی هم روزگار ما طرفدار بعضی از این مکاتبند، چه برسد به بقیه. برابر پنداشتن فلسفه تحلیلی نوین با تحصل گرایی منطقی یا مفروض انگاشتن اینکه اساسا این نحله شبیه تحصل گرایی منطقی است، اشتباه فراگیریست.
2- شیوه ی فلسفه تحلیلی رهیافتی تعمیم یافته به فلسفه است. اصلا این مسئله با طرحهای (projects) تحلیل منطقی پیوند دارد. امروزه این شیوه بر رهیافتی روشن و دقیق با اهمیتی ویژه ایکه به برهان و دلیل، دوری از ابهام و توجه به جزئیات قائل است، تاکید میورزد. این شیوه موضوعات فلسفی را مناسب کار دقیق و تخصصی تر ساخته و نیز نوشته های فلسفی را از آنچه در گذشته بود، فنی تر کرده است. استدلالا، این شیوه در فلسفه منجر به نتایجی شده که فلسفه فراگیری کمتری را از حوزه "مفهوم زندگی" از آنچه متداولا از این لفظ همراه بود، داشته باشد و منتقدین فلسفه تحلیلی گهگاه این موضوع را علیه آن بکار میبرند. در سوی دیگر، این شیوه به نحو قابل بحثی، تمرکز و خشکی را در مباحث فلسفی اضافه کرده است به گونه ایکه جا را برای مباحثه و مجادله باز میکند و نوعی فروکاهش فیلسوفانیست که در گذشته با هم گفتگو داشتند.
3- سنت فلسفه تحلیلی با گاتلوب فرگه، برتراند راسل، جی ای مور و لودویک ویتگنشتاین در بحبوبه ی سده بیست آغاز شد و هم شامل همه کسانی بود که در ذیل این عنوان فعالیت میکردند؛ و هم شامل طرحهای متفاوتی بود که از دورن کار دیگر فلاسفه تحلیلی تا آن زمان ظهور کرد. این سنت طبیعتا ً از رهگذر تلاشش برای تبیین موضوعات فلسفه از طریق تحلیل و دقت منطقی، مشخص گردیده است. (یعنی شیوه ایی که در شماره 2 بدان پرداختیم).
افلاطون
بسیاری از مردم افلاطون را با چند نظریه ی اساسی که او در نوشته هایش بدانها پرداخته و دفاع کرده میشناسند. نظریاتی مانند: عالمی که به حواس ما پدیدار میشود، به نحو و گونه ایی ناقص و مملو از خطاست؛ اما قلمرویی کامل تر و حقیقی تر از این وجود دارد که عالم ذوات است ( که صور یا ایده ها مینامد) که این ذوات، سرمدی، لایتغیر و به عبارتی الگویی برای ساختار و ویژگیهای عالم ما هستند. در زمره ی مهمترین این متعلقات مجرد ( مجرد نامیده شده اند چرا که در زمان و مکان نیستند)، خیر، جمال، برابری، عظمت، مهربانی، یگانگی، وجود، همانندی، اختلاف، تغییر و بی تغییری هستند. (این کلمات که بیان شد از سوی شارحین فلسفه افلاطون عموما تاکیده شده اند تا جایگاه عالی ایشان در اندیشه های وی نمایان تر شود).
تمایز بنیادی در فلسفه افلاطون همانا میان متعلقات مشهود کثیر که زیبا، نیک، عادل، متحد، برابر و عظیم نمایان و پدیدار میشوند با متعلق واحدی که حقیقت زیبایی، نکویی، عدالت، وحدت است که اشیای زیبا و نیکو و عادل و متحد و برابر و عظیم، عناوین و ویژگیهای متناظرشان را از آن میگیرند. تقریبا تمامی آثار مهم و اصلی افلاطون حول محور این تمایز نگاشته شده اند. اغلب این کتب و نوشته ها، لوازم و نتایج اخلاقی و عملی فهم حقیقت در این شیوه ی دوگانه است. بر ماست که ارزشهای خویش را با در نظر گرفتن حقیقت عالی تر صور و ضعف عالم مادی و جسمانی جابجا نماییم. ما باید بدانیم که نفس از جسم جدا و متفاوت است. تا بدانجا که نفس در اعمالش به هیچ روی وابسته به جسم نیست و میتواند در حقیقت به ذات و ماهیت صور بسیار ساده تر از زمانیکه اسیر جسم است، در حالت انتزاع دست بیابد. در آثار کمی از افلاطون، به ما گفته شده است که نفس یا روح هماره دارای توانایی بازآفرینی آنچه یک بار از صور در حالت انتزاع از بدن به چنگ آورده، است و زندگی ما تا اندازه ایی پاداش یا مکافات است برای انتخابی که ما در وجود پیشین خویش داشته ایم. اما در بیشتر آثار افلاطون این نکته یا مفروض است یا مذکور که فیلسوف راستین – کسانیکه به اهمیت تمایز میان امر واحد از امور کثیر واقف و قایلند- در جایگاهیست که از لحاظ اخلاقی نسبت به انسانهای نافرهیخته عالی تر میشود، به دلیل مرتبه عالیتری از بینش و آگاهی که ایشان میتوانند به دست بیاورند. برای دانستن اینکه چه اموری نیکویند و چرا نیکویند و اگر ما به چنین سئوالاتی علاقه نداشتیم، چگونه میتوانیم افرادی نیکو باشیم؛ ما باید صورت نیکویی را بشناسیم.
ارسطو
ارسطو خود موضوع فکرش را به شیوه های گونه گونی بیان و توصیف کرده است: "فلسفه اولی" یا "علم موجود به ماهو موجود" یا "حکمت" یا "الهیات". نظری براین توصیفات ما را در شناسایی موضوع و موضع ارسطو یاری مینماید.
در کتاب مابعدالطبیعه باب اول میگوید "همه مردمان فرض میکنند آنچه بدان حکمت میگویند، به علل اولیه و مبانی اشیا میپردازد". و حکمت همین علل و مبانی ای است که در این کتاب ارسطو بدانها پرداخته و هدف پژوهش خویش نهاده. این عادت معمول و مالوف ارسطوست که در آغاز پژوهشش مروری بر آرای پیشینیانش میاندازد و آنچه را در باب اول کتاب اخیرش نیز بدان پرداخته، با بیان تاریخی از آرای اسلافش در مورد علل و مبانی ادامه میدهد.
این علل و مبانی به وضوح، موضوع فکری است که او بدان "فلسفه اولی" میگوید. اما این بدان معنی نیست که این شاخه ایست از فلسفه که باید اول از همه دانسته شود. بل "اولی" است از این باب که به معنایی، بنیادی ترین موضوعات را در محور توجه خود قرار داده یا موضوعاتی که در بالاترین درجه از کلیت و عمومیت هستند.
ارسطو میان دو چیز تفاوت میگذارد: متعلقاتی که "برای ما بهتر شناخته شده اند" و متعلقاتی که "فی نفسه بهتر شناخته شده اند". او بر این باور است که در پژوهش هر موضوع و علمی ما باید با متعلقات و موضوعات "بهتر شناخته شده به ما" بیآغازیم و نهایتا به فهم متعلقات "بهتر شناخته شده فی نفسه" بیانجامیم.
مبانی ایی که توسط فلسفه اولی پژوهیده میشوند به نظر بسیار کلی و مجرد میآیند اما آنها به نظر ارسطو "بهتر شناخته شده فی نفسه" اند، هرچقدر دور از جهان موجودات معمولی باشند. با این همه، از آنجایی که این مبانی تنها از جانب کسانی که سابقا طبیعت را مورد پژوهش قرار داده اند، بررسی میشود؛ بد نیست و مناسب است که با نام "مابعدالطبیعه" توصیف شوند.
توصیف ارسطو "پژوهش موجود به ما هو موجود" به وفور و به آسانی در معرض بد فهمی قرار گرفته است. چرا که به نظر القا کننده این است که یک موضوع صرف، هرچند خاص – موجود به ماهو موجود- وجود دارد که مورد بررسی قرار میگیرد. اما توصیف ارسطو حامل دو چیز نیست- اول بررسی و دوم موضوع (موجود به ما هو موجود)- چرا که او نمیاندیشد که چنین موضوعی به عنوان موجود به ما هو موجود وجود دارد. بل توصیف او شامل سه چیز است: 1- بررسی 2- موضوع (موجود) و 3- شیوه ایی که موضوع بررسی میشود (به ما هو موجود).
لغت یونانی ارسطو که به "به ما هو" ترجمه میشود به معنای تقریبی "من حیث" یا "وجه نظر" است. مثلا بررسی الف به ما هو ب به معنی بررسی الف است از آنجا که خود را منحصرا با برداشت و لحاظ ب از الف میانگارد. لذا، پژوهش ارسطو متمرکز بر موضوعی غامض به عنوان "موجود به ما هو موجود" نیست. بل پژوهشیست راجع به موجود یا بهتر بگویم "موجودات" – اشیایی که میتوان بدانها گفت که هستند- که آنها را در یک شیوه خاص بررسی مینماید: به عنوان موجودات من حیث اینکه موجودند.
البته فلسفه اولی تنها بستر برای پژوهش موجودات نیست. علوم طبیعی و ریاضیات نیز موجودات را بررسی میکنند. اما در شیوه و نگرشی متفاوت. علمای طبیعی موجودات را از لحاظ اینکه تحت قوانین طبیعی اند میپژوهند. یعنی اشیایی که در معرض تغییر و حرکتند. به عبارت اخری، علمای علوم طبیعی موجودات را من حیث حرکت پذیری میسنجند. ( یعنی از این لحاظ که در معرض حرکتند). در جستارهای ریاضی، اشیا از وجه نظر مقدارپذیری و اندازه پذیری بررسی میشوند. اما متعاطی مابعدالطبیعه، اشیا را در شیوه ایی انتزاعی تر و عمومی تر – به ماهو موجود- بررسی میکند. لهذا فلسفه اولی به علل و مبانی موجود به ما هو موجود میپردازد.
ارسطو میافزاید که به همین دلیل او علل و مبانی جواهر را بررسی مینماید.
در باب پنجم از کتاب، ارسطو توصیفی دیگر از بررسی علل و مبانی موجود به ماهو موجود به دست میدهد. نظر باینکه علم طبیعت (فیزیک) اشیا را از این باب که مادی و محل تغییرند میسنجد؛ و ریاضیدان اشیا را از این حیث که اگر چه موضوع تغییر نیستند اما با این وجود از ماده جدا( یعنی مستقل) نیستند؛ با این جا برای علمی که موجوداتی را که سرمدی اند و در معرض تغییر و تحول نیستند و مفارغ از ماده اند بسنجد، وجود دارد. این چنین علمی، بنا به گفته ارسطو الهیات است و این علم اولی و اعلی علوم است. بیان ارسطو از الهیات، آنچنانی که دانسته شده است، با بررسی موجود به ما هو موجود مستوجب چالشهایی در تفسیر آرای اش شده است. که پرداختن بدانها در این مقال نگنجد.
ویژگیهای نظری فلسفه قرون وسطی
در پایه ایی ترین سطح، فیلسوفان قرون وسطی، در دیدگاهی عمومی از عالم مشترکند که زمینه و پشتیبان تحولات خاص گوناگونی است که قوام بخش جزئیات عمده ی فلسفه قرون وسطی است.
از وجهه نظر مابعدالطبیعه، اساس مشترک متافیزیکی فلسفه قرون وسطی مبتنی است بر اینکه در کلی ترین وجه، حقیقت به جوهر و عرض تقسیم میشود. جواهر - مثلا سقراط و یک حیوان- دو موجود مستقل و بنابراین مبنایی وجودشناختی هستند. جواهر جسمانی ( و شاید پاره ایی از جواهر غیر جسمانی) قوام یافته از ماده و صورتند. ماده که ماهیتا خالی از ساختار و شکل است زیر نهادی برای صورت است. صورت معرف و ارائه دهنده ی ساختار و سازمان جوهر و دهنده ی نوعیت به آن است. نفس سقراط ( به عنوان مثال در این مقال) صورتی است که ساختار دهنده به ماده سقراط است. ماده ایی که او را به مثابه ی پوست و خونی زنده جسم انسانی میسازد و سقراط را موجودی خاص جدا از دیگران مینماید. عوارض – بلندی یا رنگ – نوعی از صورتند اما آنها به عنوان زیر نهادشان نه ماده بماهیه بل جوهر را میپذیرند: سقراط یا حیوان. وجود عوارض .ابسته به جواهر است و برای جواهر ویژگیهای اشتقاقی وجودشناختی محسوب میشوند.
فیلسوفان قرون وسطی ماده و صورت را – یعنی قوام مبنایی جواهر جسمانی- همچون اصول تعیینی بنیادی میدانستند. ماده یک شی ( یا علت مادی) و صورتش ( یا علت صوری) معرف تعیین پایه ایی ماهیت و کردار شی است. به این دو علت دو علت دیگر نیز افزودند، علت فاعلی و علت غایی. علت فاعلی خواه حرکت اولی است خواه یک تغییر دورنی؛ علت غایی، مقصد و قصوایی است که یک فعالیت، فرایند یا تغییر خاص به سوی آن در جریان است.
فیلسوفان قرون وسطایی در مورد مصادیق و صفات این نظر متافیزیکی بنیادی از عالم با هم هم عقیده نبودند. ایشان به عنوان نمونه از این بحث میکردند که آیا جواهر غیر جسمانی چونان جواهر جسمانی در آغاز متشکل از ماده و صورت بودند یا آنها صورتهای غیر مادی قائم بذاتند. همیشان بحث میکردند که یک جوهر مانند سقراط دارای تنها یک صورت جوهری (یعنی نفس ناطقه) است یا دارای صورتهای جوهری متکثر ( یکی قوام بخش جسم سقراط، دیگر سازنده او به عنوان موجدی زنده با ویژگیهای قطعی برای حرکت و قوه درک به عنوان حیوان است و دیگری او را حیوانی ناطق میگرداند) است. لذا سرگرمی به این مباحث باعث میشد که ایشان هرگز درباره ی صحت پایه ایی چارچوب متافیزیکی جواهر و عوارض، صورت و ماده بیاندیشند و نه در مورد اینکه آیا ابزارهای تحلیلی ایی که این چارچوبهای ارائه میدهند برای مشکلات فلسفی عموما مناسب است یا خیر.
آگوستین قدیس
معرفت شناسی آگوستین به طور خاص، در جستجوی بهره برداری از سلسله مراتب روانشناختی با هدف نشان دادن چگونگی راهبری یک خواننده از رهگذر سلسله مراتب وجودشناختی متناظر بود تا به موجب آن ما را در برداشتن و جمع کردن منافع اخلاقی مکتب نوافلاطونی مسیحی شده توانا سازد. این نکته ی مهمی است. چرا که یاری گر ماست در اینکه چرا آگوستین به نظر، در بسیاری اوقات، نسبت به موضوعات و سئوالاتی که در دیدگاه های معرفت شناختی اخلافش ( به ویژه پسا-دکارتیها) حیاتی و اصلی اند، بس بی تفاوت است. مثلا راهکار آگوستین در مورد شک گرایی آکادمیک از این جمله است. آنچنان که مذکور شد، آگوستین با شک گرایی آکادمیک مخالف بود و یکی از اولین کارهای عمده اش "ضد آکادمی"، یک استدلال منحصر بفرد و متمرکز بر ضد شک گرایی آکادمیک است. در بخشی از این کتاب، همو مدعی است که شک گرایان آکادمیک در واقع، واقع گرایان افلاطونی بودند که در پی پنهان سازی دیدگاهشان از کسانی بودند که از فهم باریک بینی ایشان قاصر بودند. مجموع رخنه های نظری و برهانی این کتاب، مفید و سازنده اند. آگوستین در "ضد آکادمی" و نیز در هر جای دیگر بر شک گرایی یورش میبرد چه آن را سدی در مسیر رسیدن به لذت و شادی تفسیر شده بر اساس فلاح گرایی ( منظور دیدگاهی است که مدعی است پایه ی رفتار اخلاقی در گرایش به رفتار صحیح با هدف ایجاد فلاح مبتنی است) میداند. به همین دلیل مایل است تا نشان دهد که در مدعیات شک گرایی دایر بر زندگی بهمراه دوستداری حقیقت (چگونه دوستداشتن الف ممکن است اگر شخص، الف را فی نفسه نشناسد) مشکلاتی هست و میخواهد مجموعه ایی از مثالها را سامان دهد که ما در آنها یقین ناظر به حقیقت داریم. (یعنی بدون اینکه حقیقت را دوست بداریم یا خیر، بدانها آگاهیم). آنچه آگوستین انجام نمیدهد،
متعهد شدن به نوعی ساختار بنیادانگارانه (با بنیاد گرایی متفاوت است. بنیادانگاری یعنی معتقد بودن به مبانی اخلاقی پیشینی و معیار برای رفتارهای اخلاقی) اعتقادات پایه ای؛ و نیز تلاش برای دفاع نظام مند از عرفیات معرفتی معمولی و رایج با هدف پشتیبانی از آنها در مواجه با حملات شگ گرایان است. حتی آنگاه که روایتش را از آنچه بعدها با عنوان کوژیتوی دکارتی (اشاره به جمله معروف دکارت یعنی "کژیتو، ارگو سوم" میاندیشم پس هستم. آگوستین جمله ایی دارد : "ایمان میآورم پس میفهمم") معروف شد، معروض میدارد، هیچ گونه علاقه ایی در بکارگیری آن به مثابه بستری معرفتی برای دیگر عقاید ندارد. در کتاب ضد آکادمی مانند دیگر آثارش مایل است تا با شک گرایی بر مبنایی تدریجی و گام به گام مقابله نماید.
دیگر جنبه مربوط معرفت شناسی آگوستینی، همانا تمایل و گرایش او در پذیرش این نکته است که بیشتر باورها و اعتقادات ما در مورد عالم باید، به مثابه ی ضرورتی عملی، مبتنی و رکن گرفته از اعتقاد و حجیت باشد. (همان بحث معروف تعقل و تعبد در ادبیات دینی ما که معتقد است بسیاری از احکام بعد از اعتقاد به دین و قبول مرجعیت آن، پذیرفتنی هستند). بر اساس دیدگاهه هایش، ما نمیتوانیم امیدوار باشیم تمامی باورها و عقایدمان را درباره ی تاریخ راست آزمایی نماییم. حتی بسیاری از عقاید حال حاضر ما نیز موضوعی برای تصدیق هستند. او در این اثر همچون دیگر آثارش، بر ایمان و باور در مقابل عقل و فهم تاکید مینماید. تاکید میکند نه تنها ما باید به بسیاری از امور که قادر به فهمشان نیستیم، اعتقاد داشته باشیم بل، اعتقاد و باور شرط ضروری فهم و درک ماست. از وجهه نظر بنیادانگارانه ی دکارتی، شاید این دیدگاه، دیدگاهی به نحو آشفته ایی دوری باشد. اما باید دوباهر اشاره کرد که تمرکز معرفت شناختی آگوستین، بر تمرکز سازی باورهایمان درباره ی جهان حسی در مواجه با شک گرایی مبتنی نیست. بل، مبتنی بر بکارگیری شهودات غیر شکی ما در مورد جهان حسی است تا توصیف قانع کننده بیانی و مجاز رابطه ی ما با قلمرو ی معقولات را سازوار نماید. قلمرویی به مثابه ی آسمان که دیدگاه های موکد فلاح گرایانه اش نشان میدهد. شایسته است بیان شود که وانگهی، در میان کسانیکه با اشتیاق آگوستین برای تعالی شریک نیستند، تعداد زیادی فیلسوف هم عصر آگوستین هستند که بی تفاوتی او را در برابر علاقات بنیادانگارنه ی دکارتیها، تحسین میکنند. ( هرچند دکارت از نظر تاریخی بعد از آگوستین است، اما در بررسی همینک تاریخ فلسفه، دیدگاه آگوستین با دکارتیها سنجیده میشود و در فضای معاصر است که در مورد این دو دیدگاه قضاوت صورت میگیرد. بدیهی است خواننده بر این موضوع مسبوق است). یقینا، دیدگاه او در ارتباط باور، حجیت، و فهم جایگاهی باارزش در توجهات دوره جدید داشته است. اما برای خود آگوستین، علاقه اصلی، بستر سازی برای موضوعاتی است که از نظر بسیاری کمتر قانع کننده هستند، اگر در عین حال جالب ترین عنصر معرفت شناختی او باشد. یعنی نظریه اشراق الهی.
توماس آکویناس قدیس
فیلسوفان بسیاری از همروزگاران ما درباره چگونگی خوانش توماس نامطمئنند. او متکلمی حرفه ایی بود. با این همه در خلال آثار و نوشته هایش میتوان آثاری فلسفی و تعدادی شرح بر ارسطو یافت که به نحو فزاینده ایی قابل احترام و علاقه ارسطو پژوهان است. اما معروفترین آثار او همانا "الهیات" اوست که هرجا موضع توماس منظور باشد بدان رجوع و اشاره میشود. چگونه نوشته ایی کلامی میتواند مهیا کننده موضوعات فلسفی باشد؟ چگونه توماس میان فلسفه و کلام تمییز قائل میشود؟
گاهی اوقات توماس خود این تفاوت را چنین بیان میدارد: "... متکلم و فیلسوف، مخلوقات را به نحو متفاوتی مراد میکنند. فیلسوف در پی منظور کردن چیزی است که متعلق به ذوات عالی ترشان است، حال آنکه متکلم معتقد، تنها آنچه حقیقت مخلوقات است از آن جهت که به خدا مربوطند، در نظر میآورد، به عنوان مثال، هرچه مخلوق خدایند و متعلق بدویند". (الهیات کتاب دوم فصل 4).
نظر باینکه فیلسوف نیز، بر اساس نظر توماس، اشیا را از آن جهت که مربوط و وابسته به خدایند، مینگرد، بیان او تفاوت را در یک جنبه ی رسمی مشخص نمیکند.
اولین و اصلی ترین تفاوت رسمی میان فلسفه و کلام در اصول ایندو است. یعنی نقطه ی عزیمت و شروع. فرضیات فیلسوف، که مباحث و براهین و استدلالهایش در نهایت بدانها برمیگردند، در قلمروی عمومی و همگانی هستند. آنها اموری هستند که همگان میدانند؛ و اختلافهای میان ما در آنجا به پایان میرسد. این مبانی و اصول فی نفسه ساخته برهان و اثبات نیستند- این بدان معنی نیست که این اصول مصون و غنی از تحلیل و پژوهش عقلی اند- به همین دلیل فی نفسه و با خود شناخته شده هستند. ( موضع ارسطو در مورد اشیا ی فی نفسه شناخته شده و اشیا شناخته شده به ما را یاد آورید). این موضوع به نحو درخوری حقیقت همه ی علوم است، جایی که عمومی ترین اصول، که شرحش گذشت، در پس زمینه هستند و اصول عالی یا نقاط عزیمت کارکرد علوم خاص به نحو منظم به مثابه اصول عمومی، از خلال قلمروی کلی اندیشه و هستی عمل میکنند.
در عوض، گفتار متکلمین نهایتا به نقاط عزیمت یا اصولی باز میگردد که بر اساس ایمان، حقیقی انگاشته شده اند. یعنی حقایقی که به نحو حجیت انگاری، از جانب تورات بیان شده اند. بعضی معتقدین این حقایق را میاندیشند و دیگر حقایق را مندرج در آنها می بینند و روابط متقابلشان را روشن میسازند و مشخص میکنند و از آنها در مقابل اتهام بی معنی بودن سخت دفاع میکنند. گفتار کلامی شبیه دیگر گفتارهاست و ناگفته پیداست که بر اساس اصول عمومی فکر و وجود ساختار بندی شده اند. اما با این واقعیت بازشناخته میشوند که براهین و تحلیلهایش، تنها برای کسی حامل صدقند که وحدانیت کتاب مقدس را به عنوان حق پذیرفته است.
این مسئله مذکور، معرف و ارائه دهنده ی آزمونی رسمی است، برای دانستن اینکه آیا یک گفتار فلسفی است یا کلامی. اگر آن گفتار خاص تنها بر حقایقی متکی است که میتوان از هرکسی انتظار داشت که در مورد عالم بداند، و اگر منجر به حقایق نو و تازه بر مبنای حقایق اینچنینی شود، و تنها بر اساس آن مبنا باشد، گفتاری فلسفی است. از سوی دیگر، گفتارهایی که ضرورتا نه رسمی، اما ذاتا، وابسته به پذیرش ما به عنوان حقیقت هستند، مانند: اقانیم ثلاثه، ماهیتی الهی دارند؛ نجات ما با فداکاری مسیح میسر است؛ مسیح یک شخص اما دو ماهیت است، یکی بشر و دیگر خدا؛ و مثالهایی از این دست گفتارهای کلامی هستند. هر نوع مراجعه به منابع مقدس حجیت زا به عنوان سلسله ی ضروری در یک برهان و استدلال به هر حال، بحثی فلسفی است.
تفاوتهای دیگری را میتوان دانست. اما این تفاوت اصلی و ذاتی است که توماس میان این دو شاخه از علوم بدست داده است. بخش توماس را با عبارتی از خود او که موضعش را تبیین میکند به پایان میبرم. او مخالف معاندین گفتارهای کلامی در بحث هستی ((being است. اینکه کدام ارجح و اصلی اند میتواند موضوع پژوهشی دیگر باشد. اما فخامت و انظباط فلسفی به نظر پوشش دهنده ی همه نوع هستی است. هرآینه حتی بخشی از آنچه ارسطو الهیات نامید وجود دارد. به هر حال چه نیازی به گفتارهای و مباحثی فرای گفتارهای فلسفی هست؟
" باید دانسته شود که راههای گوناگون آگاهی (معرفت عقلی)، به ما علوم مختلف را ارزانی داشته اند. منجم و فیلسوف طبیعی هر دو برآنند که زمین گرد است، اما منجم از رهگذر امری ریاضی که منتزع از ماده است بدان رسیده، حال آنکه فیلسوف طبیعی از طریق تکیه بر ماده درنظر گرفته است. لذا دلیلی برای ممانعت دیگر علوم از مباحثه زیر نور وحی الهی که انظباط فلسفی به عنوان "قابل فهم" در نور عقل بشر بحث میکند، وجود ندارد."
دکارت
دکارت در کتاب معروف "تاملات در فلسفه اولی" به تخریب همه چیز به نحو کامل و آغاز دوباره، درست از اصول و مبانی، اظهار نیاز میکند. در یک تشبیه معمارگونه، ما میتوانیم بلدوزر را به مثابه ابزار پاک سازی زمین از خرابیها بیانگاریم. برای ساختمان معرفت، دکارت شک را به عنوان ابزار پاک سازی ویرانیهای معرفتی تجویز مینماید. بولدوزر، زمین واقعی را مهیا و فراهم میآورد و شک، زمین معرفتی را.
غایت و قصوای نهایی دکارت، سازنده و سازندگی است. برعکس شک گرایان که شک میکنند تنها برای خود شک، هدف دکارت "رسیدن به قطعیت و یقین- با کنار زدن زمین شل و ناپایدار و ماسه ها تا سنگ یا خاک سفت نمایان شود." (گفتار در روش فصل 3).
بلدوزر نوعا برای اهداف تخریبی به کار میروند، مانند شک شک گرایان. خلاقیت روشی دکارت در بکارگیری ویرانی برای اهداف سازنده است. آنجایی که بلدوزر زمین را زیر و رو میکند، آثارش تخریبی است. آنجایی که زمین محکم در برابر قدرت بلدوزر پایداری نماید، بلدوزر برای غایتی سازنده به کار رفته است – چون زمین را به عنوان بستری محکم و ثابت آشکار کرده است. خلاقیت دکارت در استفاده از بلدوزر معرفتی در این شیوه است، به کارگیری شک برای آزمایش ثبات و استحکام عقاید را به عنوان جایگزین و متعلقی برای مبانی معرفت قرار میدهد. – آزمودن تزلزل پذیری معرفتی شان.
بر طبق دست کم یکی از نقدهای برجسته، این بکارگیری شک ناضروری و مفرط است. گاساندی میگوید:
"تنها یک نقطه وجود دارد که من درباره اش روشن نیستم، اینکه چرا شما بیانی ساده و سرراست به دست نمیدهد گواه بر اینکه چرا عقاید پیشینتان را نامطئن پنداشته اید تا اینکه بعدها از آنچه یقینی یافتید، جدا سازید؟ چرا در عوض همه چیز را غلط منظور کرده اید که به نظر بیشتر شبیه پذیرش تعصب جدید است تا رها کردن یک عقیده قدیمی. این راهبرد شما را واداشته خود را از طریق تصور یک خدای فریبکار یا شر شیطانی که ما را میفریبد متقاعد کنید. در صورتیکه یقینا کافی است تا به تاریکی ذهن بشر یا ضعف طبیعت ما اقرار و اشاره کنید." (اعتراضات و پاسخها فصل 5)
گاساندی دو جنبه از شک روشی را از هم جدا میکند- ویژگی فراگیر و گزاف آن. در مقابل دکارت اظهار میدارد:
"شما میگویید که موافق روند من برای رها سازی ذهنم از دیدگاههای از پیش تصور یافته هستید؛ و هر آینه هیچ کس نمیتواند ادعا نماید که چنین روندی نمیتواند ثابت شدنی باشد. اما شما ترجیح داده اید من آنرا با بیانی سرراست و ساده اظهار بدارم – یعنی تنها در یک اسلوب سرسری و نامبالات. آیا این واقعا بسیار ساده است که ما خویش را از همه ی اشتباهاتی که از زمان تولدمان در آن غرق شده ایم، رها سازیم؟ ما میتوانیم واقعا در انجام این روند که هم کس با آنجام آن موافقند؛ تا این حد مراقب باشیم؟ (همان، فصل 5)
به طور واضح، دکارت بر آن است که ویژگی فراگیر و افراطی شک روشی در موفقیت او مفید و مساعد اند. مراجعه مکرر به تشبیه معمارگونه در چرایی این مسئله روشنگر است. ترکیب و مشارکت این دو جنبه، روش دکارت را به شناسایی موثرتر اصول اولی توانا میسازد. شک کردن افراطی یا فراگیر در تمایز تزلزل ناپذیری حقیقی از صرف نمود آن کمک مینماید.
در ابتدا ویژگی فراگیری شک روشی را در نظر بیاورید. دکارت در اصرار به شک فراگیر، به معنی ساده ی سازی این نیست که ما شک را برای همه ی حوزه ها و متعلقهای معرفت به کار میبریم. اصرار او برای امری نسبتا قوی تر است. منظور او این است که در مرحله تخریبی اولیه ی روند، ما شک را جامع به کار میبریم، آشکار سازی جملگی متعلقات اصول معرفت در یک اقدام: این ضروری است که "همه چیز را کاملا تخریب نماییم و دوباره از اصول بیاغازیم" (تاملات، فصل یک). چرا باید شک در این معنی فراگیر باشد؟ دکارت تشبیه زیر را پیشنهاد مینماید:
"فرض کنید شخصی که دارای سبدی پر از سیب است، نگران میشودکه بعضی از سیبها خراب هستند، میخواهد سیبهای خراب را برای جلوگیری از شیوع و گسترش خرابی دربیاورد. او چگونه به این کار میپردازد؟ او با تخلیه ی کل سیبها از سبد نخواهد آغازید؟ آیا پله ی بعدی این نخواهد بود که تمامی سیبها را تماما بنگرد و تنها سیبهایی که آنها را سالم میبیند داخل سبد قرار دهد و بقیه را رها نماید؟ در شیوه ایی مشابه، آنهایی که به درستی فلسفه نورزیده اند، در ذهنشان دیدگاههای گونه گونی دارند که از دوران کودکیشان به جمع آوری آنها پرداخته اند و لذا دلیل دارند که در بعضی موارد این دیدگاهها میتوانند اشتباه باشند. آنگاه ایشان در تلاش اند تا عقاید اشتباه را از دیگر عقاید جدا سازند، به گونه ایی که از آلوده سازی باقی عقاید و غیر یقینی ساختن کلیت آن جلوگیری نماید. اکنون بهترین روشی که ایشان میتوانند برگزینند این است که تمامی باورهایشان را در یک اقدام و ضربه رد کنند، آنچنان که گویی همگی نایقینی و اشتباه اند. سپس میتوانند هر عقیده ایی را به نوبت مرور کنند و تنها آنهایی را که صحیح و غیر قابل شک یافتند، دوباره بپذیرند."( اعتراضات و پاسخها، فصل 7)
از آنجایی که یک سیب خراب میتواند همگی را بیآلاید، تنها راه مطمئن برای داشتن یک سبد سیب سالم و خالی از خرابی، همانا بی اعتبار کردن همه ی آن است. آنچه که دکارت بدان توجه میدهد، این است که حتی یک اشتباه که به غلط به مثابه ی اصول اولی حقیقی منظور شود- مثلا، باور به اینکه حس میتواند قابل اتکا و ابتنا باشد یا تشکیلات باستانی و قدیمی میتوانند مورد اعتماد باشند – به شیوع و گسترش اشتباه به دیگر عقاید و باورها در نظام فکری تهدید میکند. شک جامع یاری رسان ما در جلوگیری از چنین اشتباهاتیست. این شک تضمین مینماید که نمود و تظاهر به تزلزل ناپذیری در یک موضوع و متعلق معرفت، مدیون و مرهون روابط منطقی اش با دیگر اصول نیست، بلکه این است که خود در موضع و موضوع شک جامع قرار ندارند.
چگونه ویژگی افراطی شک روشی، برای کمک به موفقیت این شیوه، مفروض است؟ اینجا نیز تشبیه معمارگونه مفید و راهگشاست. فرض کنید یک معمار مایل است تخریب جامع و فراگیری را در فاز تخریبی پروژه اش بکار گیرد؛ نیز دوباره فرض کنید، بلدوزر را با هدف سازندگی نیز بکار ببرد. با این همه، یک مشکل پدیدار میشود. بلدوزر او باید چقدر بزرگ باشد؟ یک بلدوزر کوچک با امکانات کم برای جابجایی یک سنگ نسبتا بزرگ و زمین ثابت ناتوان است. در هر دو مورد، زمین ثابت است. اما راه حل در بکارگیری نه یک بلدوزر کوچک بل دستگاهی بزرگ با قدرت و امکانات زیاد تخریبی است. – هرچه بزرگ تر، بهتر. این درس روشنی برای مباحث معرفتی است یعنی: شک هر اندازه افراطی تر، بهتر.
مشکل بالقوه ایی باقی میماند. آیا مشکل "بلدوزر کوچک" خود را تکرار نمیکند؟ مهم نیست زمین هر کس چقدر محکم است، در مواجه با یک بلدوزر بزرگتر، کاملا جابجا خواهد شد. این موضوع نگرانی ایی را ایجاد میکند که شاید زمینی تزلزل ناپذیر نباشد، بل تنها یک زمین بی تزلزل یافت شود. هدف دکارت از شک پذیری کلی زمین معرفت شاید به سادگی طفره برانگیز باشد.
جان لاک
لاک را گاهی به عنوان سلسه جنبان تجربه گرایان بزرگ انگلیسی قلمداد کرده اند. (ادعاها و نظریات هابز و بیکن را صائب نپنداشته اند). این شهرت ناشی از عالیترین اثر و ماندگار او یعنی "گفتاری بر فاهمه بشری" است. لاک طرحش را در نقاطی چند بیان میدارد. شاید مهمترین هدف و غایت او همانا تعیین حدود فاهمه ی بشریست. همو مینویسد: "چون من اندیشیدم که اولین قدم به سوی ادای چندین جستار -ذهن بشر را مناسب پرداختن یافتم- بررسیدن فاهمه ی خود، رسیدگی به توانایی خویش، و دیدن و یافتن اینکه چه چیزهایی با آن سازگارند؛ است. من شک داشتم که ما از آغاز با هدفی اشتباه شروع کرده ایم و در جستجوی بیهوده ایی برای کامیابی تحت سلطه مطمئن و آسوده حقیقتی هستیم که بیشترین تمرکز را از ما میگیرد مادامی که ما اجازه دهیم اندیشه هایمان در اقیانوس ژرف هستی هدر روند، اگرچه، وسعت بیحدش، ملک بی شائبه و طبیعی فاهمه ی ما بودند، که در آنجا چیزی نبود که تصمیمش را رها سازد، یا اینکه درکش را آزاد نماید. لذا بشر، جستارهایش را به ورای تواناییهایش سرایت میدهد و اجازه میدهد اندیشه هایش در این دقایق و ژرف نگریها که هیچ جایگاه مطمئنی را نمیابد، سرگردان شود. جای شگفتی نیست که بشر سئوالاتی بپرسد و مباحثش را بیافزاید مباحثی که هیچ نتبجه روشنی بدست نمیدهد، تنها مناسب اینند که ادامه بیابند و شک را بیافزایند و ایشان را در شک گرایی کامل بیاندازد. حال آنکه اگر تواناییها و ظرفیتهای فاهمه ما به درستی بررسی میشد، اندازه و وسعت آگاهی ما به یکباره کشف و افق پیدا میگشت. به گونه ایکه مرزی میکشید میان بخش روشن و تاریک اشیا؛ میان آنچه درک شدنی برای ماست و آنچه نیست، بشر شاید با تردید و وسواس کمتری، تسلیم انکار آشکار کسی خواهد شد؛ و اندیشه ها و مباحث آنرا با سودمندی و کامیابی بیشتری نسبت به دیگری به کار خواهد برد." ( گفتار، ص 47)
بعضی فیلسوفان پیش از لاک پیشنهاد داده بودند که تعیین حدود فاهمه ی بشر امر نیکویست، اما آنچه لاک انجام داد این بود که این پروژه را در جزئیات به سامان رساند. در 4 فصل از گفتار لاک به منابع و ماهیت معرفت بشری میپردازد. در فصل اول بحث میکند که ما معرفت فطری نداریم. ( در این نظر با بارکلی و هیوم همداستان اما با دکارت و لایبنیتس متفاوت است). لذا در تولد، ذهن انسان نوعی لوح نانوشته است که تجربه بر روی آن مینگارد. در فصل 2 لاک مدعی است که تصورات، مواد معرفتند و همه ی تصورات از تجربه ناشی میشوند. تصور بنا به تعریف لاک "نشانه هاییست برای هرآنچه متعلق شناسایی است، زمانی که انسان میاندیشد" (همان، ص 47)
تجربه بر دو نوع است: حسیات و دروننگری. حسیات بیان کننده ی اشیا و فرایند های جهان خارج اند. و درون نگری ناظر به اعمال ذهنی ماست. درون نگری نوعی حس درونی است که ما را به فرایندهای ذهنی که بدان مشغولیم، آگاه میسازد. بعضی از تصورات را ما تنها از تصورات میگیریم و بعضی را از درون نگری و بعضی را از هر دو.
لاک یک نظریه ی اتمی یا بهتر بگویم مولکولی از تصورات دارد. میان شیوه ایی که اتمها یا مولکولها با هم ترکیب میشوند تا شی فیزیکی را شکل دهند و شیوه ایی که تصورات ترکیب میشوند، شباهت وجود دارد. تصورات یا بسیط اند یا مرکب. ما نمیتوانیم تصورات بسیط را بسازیم، ما تنها قادریم آنها را از تجربه به دست بیاوریم. در این شکل، ذهن کاملا کارپذیر (passive) است. از آنجاییکه ذهن انباریست از تصورات بسیط، میتواند آنها را در تصورات مرکب اشیای گوناگون، ترکیب نماید. ذهن اینجا کارگر (active) است. لهذا، لاک روایتی از اصول موضوعه ی تجربه گرایان را تایید میکند که میگوید در ذهن بشر چیزی نیست، مگر اینکه سابقا به حس دریافت شده باشد. یا اینکه حواس برای شمول دروننگری، وسیع شده اند. فصل 3 به سرشت زبان، ارتباطش با تصورات و نقشش در معرفت میپردازد. فصل 4 ،اوج درون نگری های پیشین، به تبیین و توصیف سرشت و حد معرفت، امکان، و رابطه ی عقل و ایمان اختصاص دارد.
جورج بارکلی
مبانی مابعدالطبیعی بارکلی در اولین بخش از کتاب "اصول فاهمه بشری" ظاهر و هویداست:
"برای همه کسانیکه به پژوهیدن متعلقات معرفت بشر مشغولند، روشن است که این متعلقات یا تصوراتی هستند که مبتنی و روگرفت حواسند، یا نیز از جمله اموری هستند که از رهگذر توجه به حالات و کارکردهای ذهن دانسته شده اند، یا نهایتا تصوراتی که به کمک حافظه و تخیل از ترکیب، تقسیم یا بازنمود همان تصوراتی که در راههای پیش گفته بدست آمده اند، فراهم میآیند. با دیدن، تصوراتی از نور، رنگ با درجات مختلف و تنوعشان دارم. با لامسه، من به عنوان مثال نرم و سخت، گرم و سرد، حرکت و سکون را درمیابم. همه اینها هم در مقادیر و درجات بالا و پائین هستند. بویایی مرا با بوها آشنا میسازد، چشایی با مزه ها را حس میکنم و شنوایی نواها را با همه ی تنوع در لحن و ترکیب به ذهن منتقل میسازد. و چون بسیاری از این دریافتها و تصورات به همراه هم به ذهنم آمده اند، من بدانها نام واحدی میدهم و به عنوان یک چیز فرض میکنیم. به عنوان نمونه، رنگ، مزه، بو، شکل و قوام خاص، که با هم در نظر آمده اند، همگی یک شی متمایز محسوب، و با نام سیب مشخص میشوند. ترکیب دیگری از تصورات یک سنگ، یک درخت، یک کتاب و اشیا ی حسی مشابه را میسازند؛ اشیایی که اگرچه خوشایند یا بدآیند باشند، برانگیزاننده ی حالت عشق، نفرت، لذت، غم و دیگر حالات هستند." (اصول،ص 12)
بارکلی منکر و نافی وجود اشیای معمولی مانند سنگ، درخت، کتاب و سیب نیست. بل برعکس، آنچنانی که در بالا ذکر شد، او میگوید تنها یک فرض غیرمادی از چنین اشیایی میتواند از شکاکیت در مورد وجود و ماهیتشان جلوگیری نماید. (یعنی نباید از بیانات بارکلی برداشتی مادی داشت). بنا به فرض بارکلی آنچه این اشیا باید باشند، مجموعه یا توده ایی از تصورات اند. یک سیب ترکیب تصورات بصری (شامل کمیات محسوس رنگ و شکل بصری)، تصورات ملموس، تصورات چشایی، بویایی و غیره است. این سئوال که این "ترکیب کردن" چیست، از جانب شخص علاقه مند به فلسفه، بارکلی به جزئیات بدان نمیپردازد. او روشن میکند که 2 رویه برای فرایند توده کردن تصورات در یک شی وجود دارد: 1- همظهوری (co- accurrence) و واقعیت عینی در مورد اینکه چه انواعی از تصورات مایلند در تجربه ما با هم مطابق شوند و 2- چیزهایی که ما انجام میدهیم، هنگامیکه تصمیم به اتحاد یک مجموعه از تصورات همظهور داریم و به آن با یک نام خاص ارجاع میدهیم.
بنابراین، اگرچه برای بارکلی جهان مادی وجود ندارد، جهان فیزیکی وجود دارد. جهانی از اشیایی معمولی. این جهان وابسته به ذهن است، چرا که ترکیب یافته از تصوراتی است که وجودشان وابسته به درک شدن آنهاست. برای اینکه تصورات و نیز جهان فیزیکی:
"هستند، چون ادراک میشوند".
دیوید هیوم
هیوم در مقدمه اش در "رساله در سرشت بشر" بر موقعیت تاسف برانگیز فلسفه سوگواری میکند. چرا که موجب رشد "تنفر عمومی بر ضد تعقل متافیزیکی در هر نوع آن شده است." هیوم امیدوار است این شرایط ناگوار را با معرفی "شیوه ایی تجربه ایی از تعقل در موضوعات اخلاقی" و پایه گذاری " علمی در مورد سرشت بشر" که فلسفه را در "مبنایی محکم" از "مشاهده و تجربه" قرار دهد؛ تصحیح نماید. (مقدمه ی رساله)
طرح (project) اثباتی و طبیعتگرای هیوم با علم شناختنی روزگار ما نکات مشترک بسیاری دارد. خوانندگان اخیر آثار هیوم توجه بیشتری را معطوف به این جنبه از فلسفه اش، در مقایسه با انتقاداتی که او به نحو نمایانی انجام داد؛ معطوف داشته اند. در نتیجه، هیچ یک از هیوم پژوهان معاصر کاملا این دیدگاه سنتی را نمیپذیرد که هیوم قویا فیلسوفی انکاری و منفی بوده که هدفش همانا روشن کردن نتایج و عواقب شک گرایانه ی دیدگاههای اسلاف تجربه گرایش است. اما با این همه، درباره ی نقش و مقدار شک گرایی در فلسفه هیوم و نیز رابطه ی آن با عنصر طبیعت گرایی نظام فلسفی او، اختلاف نظر دارند. آنچه هیوم درباره ی هدف و شیوه اش ابراز داشته مددکار ما در روشن سازی این موضوعات است.
هیوم در "جستاری بر اصول اخلاق" میگوید که میخواهد "از شیوه ایی بسیار ساده پیروی نماید". شیوه ایی که به هر حال "اصلاحی در پژوهشهای اخلاقی" خواهد آفرید. آنچنان که قبلا در فلسفه طبیعی به سامان رسید. فلسفه ایی که ما از "منبع مشترک خطا و اشتباه" – یعنی تمایل ما به فرضیات و سیستمها- خلاص و رها شدیم. برای ایجاد طرحی موازی در فلسفه اخلاق، ما باید "هر سیستمی را رد نماییم...هرچند مناسب یا هوشمند، چرا که مبتنی بر واقع و مشاهده نیستند" و "گوش فرا ندهیم به هیچ استدلالی مگر آنهایی که از تجربه ناشی شده اند". (جستار، صص 173-175)
رد هیوم بر "فرضیات و سیستمها" شامل طیفی گسترده از نظریات و دیدگاههای فلسفی و الهیاتی میشود. این تزها و نظریات بسیار مستحکم، موثر و متفاوتر از علم مقصود سرشت بشریست که تنها به او اجازه میدهد "حس جدید تفکر" را به عنوان جایگزین ارائه دهد. او نیاز دارد تا نشان دهد ما چگونه میتوانیم این تئوریها را رد کنیم. اینجاست که هیوم آرای خویش را میپروراند.
در اولین بخش از "جستار در فاهمه بشری"، هیوم کلیت راهبرد خویش را بیان میدارد.
او دو نوع اصلی "متافیزیکهای خطا" را در نظر میآورد. (جستار در فاهمه، ص 12). هرچند هر یک از این انواع یکی از خصوصیات جذاب بشری را اساس گرفته اند، اما هر دوی این انواع، برداشتهایشان را از این ویژگیها، ورای مبانی شان در تجربه و مرزهای گنجایش و ظرفیت شناخت، گسترده اند.
اولین نوع متافیزیکهای خطا، به بشر به مثابه ی مخلوقی کارگر (active) که میل و احساس آنرا به حرکت وامیدارند، مینگرد. این نظریه، تصویری تملقی از سرشت بشر که راحت میفهمد و راحتر میپذیرد، ارائه میدهد. این فیلسوفان از حس آنچه در مورد احساسات ما میگویند، مراد میکنند و آنچه ایشان میگویند به نحوی مفید و موافق است که مردم معمولی که با آن مواجه میشوند، مایلند بپذیرند. این دیدگاه را میتوان سنتیمنتالیسم نامید. این موضعیست که در دوران هیوم از طرف کسانی مانند شافتسبری و هاچسن دفاع میشد.
دیگر نظرگاه، حس و احساس را با هدف تمرکز بر عقل گرایی تضعیف و تحدید مینماید. عقل گرایی که به عنوان فصل ممتاز بشر دانسته میشود. این دیدگاه از ابعاد و جنبه های عقلی سرشت و طبیعت ما تمجید میکند و بواسطه ی تاکیدش بر تحقیقات نظری دقیق و خاص و مباحث انتزاعی، بدانها میپردازد. نظامهای دکارت و دیگر فیلسوفان عقل گرا مناسب این توصیف کلی هستند. به واسطه ی تاکیدش بر نقش عقل (intellect)، میتوان بدان لقب عقل گرا داد.
به نظر حسگرایی و عقل گرایی به درستی بدیل همند، چرا که راههای شاخصه بندی مباحث قدیمی درباره این موضوعند که آیا عقل یا حس، قوه و نیروی اصلی در زندگی بشر هستند یا باید باشند. هیوم دید که هر دوی این رهیافتها حاوی ابعاد مهمی از سرشت بشری اند، اما هیچ کدام تمام واقعیت را نمیگویند. ما مخلوقی هم کارگر و هم عقل مدار هستیم. دیدگاهیی که جمع و ترکیب این هر دو شیوه فلسفی باشد، مادامیکه بتوان به این ترکیب حق داد، بهترین شیوه است.
اما هیوم دانست که حق دادن به این ترکیب و جمع، کار آسانی نیست. عقل گرایی بسیار منتزع و بسیار دور از زندگی عادی و معمولی است که کاربرد عملی داشته باشد. این دیدگاه میتواند حس خودستایی و غرور بشر را به نحو افراطی رها نماید و مجاز شمارد. به ویژه وقتی که فراتر از حدود فاهمه بشری گام بردارد. این نظریه میتواند با خرافات و موهوم پرستی فربه شود. به گونه ایکه ترس مذهبی را فروکاهد و تعصبهای مخرب را در سخنان به ظاهر عمیق اما بی معنی متافیزیکی بپوشاند.
واکنش نشان دادن به این جنبه های عقل گرایی با بحث اینکه ما باید سیستمهای متافیزیکی را روی هم رفته رها و ترک نماییم، وسوسه برانگیز است. اما از سوی دیگر، زندگی عادی و معمولی نیز ما را به داشتن سیستمهای متافیزیکی مناسب و نیکو مجهز نمیکند و بدون معیارهایی از توصیف متافیزیکی درست، حس گرایی نمیتواند به نحوی که مقتضی است و باید، دقیق باشد. حس ظریف و دقیق تنها به تعقل نیاز دارد و مقدار مناسب و لازم تعقل صرف، نیازمند سیستمهای متافیزیکی مناسب و دقیق است. تنها راه برای تصحیح حس و جلوگیری از منابع و دلایل خطا و عدم قطعیت موجود در عقل گرایی، پرداختن به متافیزیکهای بیشتر اما در نوع درست آن است. ما باید در پی متافیزیک درست باشیم اگر میخواهیم این دیدگاههای فریبکار و خطا را بدور ریزیم.
نظر هیوم بر این بود که ترکیب درست و بحق نظریات متافیزیکی به کاری دوگانه – جنبه مثبت و منفی- نیاز دارد. برای ایجاد یک علم سرشت بشری، اولا ضروریست که تمامی مبانی صورتهای خطا و گمراهی متافیزیکی را، معین و مشخص نماییم. آنهنگام که ما از شر این مبادی و منابع خرافات، تعصب و خطا رها شدیم، مرحله بعدی برای نوع جغرافیای ذهنی که قوام بخش متافیزیک به حق است، نمایان و روشن خواهد شد. دقیقا، تنها تعقل درباره سرشت بشری- طرحی توصیفی از متافیزیک صحیح- ما را محتاج میسازد که قلمرو و حدود تواناییهای شناختی خویش را بیازماییم تا شاید بتوانیم تصویری دقیق از قدرت و محدودیتهای فاهمه بشر بدست دهیم.
جنبه ی انکاری و منفی فلسفه هیوم بحث اصلی دیدگاه مسلط فلسفی و الهیاتی روزگار خویش را مورد مداقه قرار میدهد و نبود محتوای شناختنی در دیدگاه های کلیدیشان را آشکار میسازد. استدلال شک گرایانه، بخش مهمی از فاز منفی فلسفه ی اوست. هرچند بعض از این استدلالات که هیوم ارائه داده از جمله اصلی ترین و قویترین استدلالات است، اما هیچ تعجب برانگیز نمینماید که برای دیدگاه نهایی هیوم، اغلب بر خطایند. اما کارکرد این استدلالات به مثابه ی فروکاهش تئوریهایست که وی رد میکند، نه به منزله ی بخشی از موضع مثبتی که او برای جایگزینی پیشنهاد میدهد. این استدلالها، بیانگر فقر متافیزیکهای بر خطا در رهاسازی ما از وسوسه ی متافیزیک سازی در این شیوه هستند. تنها آنهنگامیکه ما برای فاز و مرحله اثباتی هیوم آماده هستیم، متافیزیک بر حق، که متافیزیکهای کهنه ی بی ارتباط را با توصیف صحیح و دقیق که غایت و قصوای عالی فلسفه است، جایگزین مینماید.
گاتفیرد لایب نیتس
(بهترین شیوه برای بیان دیدگاه های لایب نیتس، آوردن جملاتی از وی در کتاب معروف "مونادولوژی" اوست. بر خوانندگان روشن است که اصلی ترین موضوع فلسفه لایب نیتس، بحث از موناد است. موناد را جوهر بسیط لایتجزی دانسته است.)
1- موناد، که اینجا از آن سخن خواهیم گفت، نیست چیزی مگر جوهری بسیط که در کنار هم جوهر مرکب را میسازند. منظور از بسیط، بی جزءی است.
2- جوهر بسیط باید وجود داشته باشد، از آنرو که جواهر مرکب داریم؛ چرا که مرکب چیزی نیست جز مجموع و تراکم جواهر بسیط.
3- حال، جائیکه اجزای مقوم وجود نداشته باشد، امکان بعد، صورت و تقسیم پذیری هم نخواهد بود. این مونادها اتمهای واقعی و حقیقی طبیعتند و در عبارت دیگر، عناصر اشیایند.
4- نباید از تجزیه ی آنها هراسید و راهی قابل درک نیست که به واسطه آن جوهری بسیط بتواند به واسطه اشیای طبیعی نابود شود.
5- به همین دلیل، نیز راهی قابل درک وجود ندارد که جوهر بسیط احتمالا به واسطه اشیای طبیعی، به وجود بیایند نیز نمیتواند از رهگذر ترکیب، شکل یابد. (منظور این است که اشیای طبیعی وابسته به مونادند، نه موناد بدیشان).
6- میتوانیم بگوییم، وجود مونادها میتواند آغاز یا انجام بگیرد همگی تنها در یک لحظه، یعنی میتوان گفت موناد میتواند تنها از طریق خلق آغاز شود و از رهگذر افنا پایان پذیرد. جواهر مرکب (بر خلاف مونادها) بنا به اجزایشان ایجاد یا افنا میشوند.
7- نیز هیچ راهی نیست برای توصیف اینکه چگونه یک موناد میتواند در وجود درونی خویش به واسطه ی شی مخلوق دیگری متغییر و متحول گردد، چرا که امکان و احتمال جابجای در آن وجود ندارد. نیز نمیتوانیم قسمی از جنبش درونی بیابیم که بتواند در آن تولید شده، اداره شده، افزوده با فروکاهیده باشد. آنچنانیکه میتواند در مورد یک شی مرکب که تغییر در اجزایش رخ میدهد، صورت پذیرد. مونادها هیچ منفذ و پنجره ایی که از خلال آن امری وارد یا خارج شود، ندارند. صفات موناد نمیتوانند خود را مجزا سازند یا از جواهر صادر شوند، آنچنان که انواع محسوس فلسفه مدرسی میتوانستند. همچنین نه جواهر و نه صفات نمیتوانند از هیچ وارد موناد شوند.
8- مونادها نیازمند داشتن بعض از کیفیاتند، در غیر اینصورت حتی موجود هم نمیشدند. و اگر جواهر بسیط هرگز در کیفیات متمایز نبودند، هیچ راه و واسطه ایی برای فهم دگرگونی در اشیا وجود نمیداشت. نیز دگرگونی در اشیای مرکب به واسطه عناصر بسیط و مونادهای آن است. همچنین اگر مقدار و کمیت در مونادها نبود، شی ایی از شی دیگر متمایز نمیشد. به عنوان نمونه، اگر یک ملا یا فضای کاملا پر را تخیل کنیم، جاییکه هر جز تنها هم ارز و معادل حرکت قبلی خودش را دریافت نماید، حالتی از حالت دیگر تمییز پذیر نبود.
9- هر موناد، هر آینه باید از تمامی مونادهای دیگر متفاوت باشد. به همین دلیل است که در طبیعت دو چیز مثل هم یافت نمیشود و ممکن نیست تفاوت را جز درونی یا مبتنی بر خاصیتی درونی یافت.
10- من این موضوع را مفروض میگیرم که هر موجود مخلوقی و متعاقبا هر موناد مخلوقی، در معرض دگرگونی است و هرآینه این دگرگونی در هریک متداوم است.
باروخ اسپینوزا
( اسپینوزا به دین یهود زاده شد و نام باروخ را برایش برگزیدند. پس از آنکه به دین مسیح مشرف شد، نام بندیکت را بر خویش نهاد.)
"درباره خدا" با بعضی تعاریف ساده فریبکارانه از عباراتی آغاز میشود که برای برخی فیلسوفان قرن هفدهمی آشنایند. "از جوهر، من آنچه در خودش است و از رهگذر خود درک میشود، میدانم"؛ "از صفات من چیزی را میفهمم که عقل به مثابه مقوم ذات جوهر درک مینماید"؛ "از خدا، من موجودی مطلقا نامتناهی یعنی جوهری متقوم از صفات نامتناهی درک مینمایم، صفاتی که هر یک مبین ذات نامتناهی و سرمدی هستند."
تعاریف بخش اول کتاب اخلاق اسپینوزا، تبیین کننده ی مفاهیم واضحی هستند که بستر و زمینه ساز باقی نظام فلسفی اویند. این تعاریف تالی اصول موضوعه ایی هستند که، بنا به فرض اسپینوزا، به مثابه اصول و امور بدیهی و بدون شک از جانب شخص آگاه فلسفی هستند. (مانند این گزاره ها: هرچه هست، یا در خود هست یا در دیگری؛ از علتی معین بالضروره معلولی در پی میاید). از این اصول اولین استدلال ضرورتا در پی میآید و هر قضیه ی تابع را میتوان با استفاده از آنچه پیش از آن آمده، اثبات کرد.
قضایای 1 تا 15 بخش اول کتاب ، اسپینوزا معرف عناصر اساسی اندیشه هایش درباره خداست. خدا نامتناهی، بالضروره موجود (یعنی بدون علت قبلی)، جوهر یگانه عالم است. تنها یک جوهر در عالم است؛ آن خداست؛ و هر چیز دیگری که هست، در خدا هست.
قضیه 1- جوهر در ماهیت خویش فوق و اعلی از حالات خویش است.
قضیه 2- دو جوهر دارای صفات گوناگون با دیگر هیچ اشتراکی ندارند. (به عبارت دیگر، اگر دو جوهر در ماهیت متفاوت باشند، هیچ امر مشترکی ندارند.)
قضیه 3- اگر شی ایی هیچ امر مشترکی با شی دیگر نداشته باشد، نمیتواند علت شی دومی باشد.
قضیه 4- 2 یا چند شی متمایز از دیگری قابل تمییزند، یا بواسطه اختلاف در صفات (یعنی ماهیات یا ذوات) جوهرهایشان یا به واسطه ی اختلاف در حالاتشان (یعنی عوارض).
قضیه 5- در طبیعت، نمیتواند 2 یا چند جوهر از یک ذات یا صفت وجود داشته باشد.
قضیه 6- یک جوهر نمیتواند مولود جوهر دیگری باشد.
قضیه 7- موجود بودن، وابسته به ذات جوهر است.
قضیه 8- همه جواهر بالضروره نامتناهیند.
قضیه 9- هرچه واقعیت و وجود شی ایی بیشتر، صفات متعلق او بیشتر.
قضیه 10- هر صفتی از یک جوهر باید از رهگذر جوهرش درک شود.
قضیه 11- خدا، یا جوهر متقوم از صفات نامتناهی، که هر یک مبین ذات نامتناهی و سرمدی اویند، بالضروره موجود است. (برهان این قضیه به طور واضح مبتنی بر برهان کلاسیک وجودشناسی در اثبات وجود خداست. اسپینوزا مینویسد که "اگر بتوانی این اصل را انکار نمایی، دانسته ایی که خدا وجود ندارد. بنابراین، به واسطه اصل موضوعه ی 7 ، [که میگوید: اگر شی ایی بتواند به عنوان لاموجود، درک شود، ذاتش شامل وجود نمیشود] ذاتش شامل وجود نمیشود. اما بنا به اصل 7 که از اصول قطعیست، این نظر باطل است و خدا بالضروره موجود است. فهوالمطلوب)
قضیه 12- هیچ صفتی از یک جوهر، نمیتواند براستی فهمیده شود، چرا که در این صورت منجر به تقسیم پذیری جوهر میشود. (یعنی صفات را نمیتوان فهمید مگر به واسطه جوهرش، [اصل 10] چون اگر بتوان مجزا از جوهر آنها را درک کرد، لازم میآید در وجود جوهر مشارکت داشته باشند و جوهر قابل تقسیم به اجزا گردد.)
قضیه 13- جوهری که مطلقا نامتناهی است، تقسیم پذیر نسیت.
قضیه 14- جز خدا، هیچ جوهری موجود یا مفهوم نیست.
فلسفه کانت
کانت در مقاله "پاسخ به یک پرسش: روشنگری چیست؟" روشنگری را عصری میداند که با این عبارت پر شده است: بخواهید بدانید . ( لاتین: Sapero aude) . این عبارت ناظر به اندیشیدن مستقل و آزاد از دیکته و القای حجیتی بیرونی است.
کار و اثر کانت به مثابه ی پلی میان سنتهای تجربه گرا و عقل گرای موجود در قرن هیجدهم میلادی است. کانت تاثیری قطعی بر فیلسوفان "ایده آلیست آلمانی" و "رومانیتکها"ی قرن نوزدهم داشته است. نیز کار و اثر او نقطه ی آغاز بسیاری فیلسوفان قرن بیستم بود.
کانت اظهار میدارد که "همه ی مشغولیات عقل، که میتوان بدان فلسفه محض گفت، در واقع معطوف به سه مسئله ی خدا، نفس و اختیار است. این سه موضوع، فی نفسه، موضوع ثانوی را دربردارند، یعنی این که چه چیزی باید انجام پذیرد ، اگر اراده ی ما آزاد است، اگر خدایی وجود دارد، و اگر دنیای دیگری هست. اگر این مسئله، اعمال ما را با ارجاع به عالیترین اهداف زندگی، بررسی نماید؛ میبینیم که غایت و قصوای نهایی طبیعت در قید و شرط عاقلانه اش، در ساختار عقل ما، تنها معطوف به مصالح اخلاقی است." ( سنجش خرد ناب، چاپ اول، ص801)
منظور کانت این است که، به دلیل شیوه ی تفکر انسان، هیچ کس نخواهد توانست بداند آیا خدا یا زندگی پس از مرگ وجود دارد یا ندارد. به صرف وجود جامعه و اخلاق، کانت معتقد است که مردم در اعتقاد به خدا و زندگی پس از مرگ، به نحو معقولی توجیه شده اند، حتی اگر ایشان به یقین ندانند که خدا و معاد حقیقی اند یا خیر. معنی یک رهیافت روشنگرانه و شیوه ایی نقادانه این است که "اگر کسی نتواند ثابت نماید چیزی هست، باید سعی نماید تا ثابت نماید که آن چیز نیست. و اگر در اثبات هیچ یک از آندو کامیاب نشد، باید باز پرسد که آیا به مصلحت اوست که از نظرگاه عملی یا نظری یک یا جایگزینهای او را فرضا بپذیرد. ...لذا، سئوال این نیست که آیا صلح ابدی و همیشگی، امری حقیقی است یا خیر؛ یا این سئوال که آیا با گزینش و پذیرش دیدگاه اولی، خود را میفریبیم یا خیر؛ بلکه موضوع این است که ما باید بر فرض حقیقت وجود آن، رفتار نماییم." (علوم حقوق، نتیجه)
پیش فرض خدا، نفس و اختیار، یک امر عملی است، چرا که "اخلاق، فی نفسه، قوام بخش یک نظام است، اما سعادت اینگونه نیست، مگر اینکه در تناسبی وثیق با اخلاق تعمیم یابد. این مسئله، به هر تقدیر، در عالمی معقول، تحت اختیار شارع یا خالقی عاقل امکان پذیر است. عقل ما را بر آن میدارد که چنین شارعی را، همزمان با زندگی در چنین جهانی، که باید به منزله ی زندگی آینده ملحوظ داریم، تصدیق نماییم؛ یا نیز همه ی قوانین اخلاقی را رویاهایی بیهوده بپنداریم..."( همان، ص 811)
دو مبنای درون مرتبطی که کانت "فلسفه نقادی" اش را، انقلاب کپرنیکی مینامد، انقلابی که مدعی است در فلسفه او سامان داده، "ایده آلیسم استعلایی" در معرفت شناسی و "فلسفه اخلاق" مستقل عقل عملی اوست. او دو مبنا، فاعل شناسای ناطق و فعال را در مرکز عوالم اخلاقی و دانستنی قرار داد. در ارتباط با معرفت، کانت احتجاج میکند که نظام عقلایی عالم آنچنان که علم آنرا بازشناخته، تنها به واسطه اتحاد اتفاقی ادراکات حسی ما، معتبر نیستند. بل آن فراورده ی فعالیت قاعده مند "ترکیب" است. این ترکیب مبتنی است بر یگانگی و اتحاد مفهومی ایی که از طریق ذهن بشر با کاربرد "مفاهیم" یا "مقولات فاهمه" که بر یافته های حسی داخل در زمان و مکان عمل میکند؛ بدست میایند. زمان و مکان خود مقوله نیستند، بلکه صورتهای حس پذیری هستند که شرایط پیشینی ضروری هر تجربه ممکنی اند. لذا، نظام عینی و ضرورت علّی طبیعت ، که در آن جاری و ساریست، وابسته به ذهن است. البته در کانت پژوهان شاهد اختلاف گسترده در چگونگی تفسیر صحیح این "ترتیب اندیشه" ها هستیم. تفسیر "دو-جهانی" موضع کانت را بیان محدودیت معرفت شناختی میداند که به هیچ وجه قادر به فراروی از مرزهای ذهن خویش نیستیم. به این معنی که ما به "شی فی نفسه" دسترسی نداریم. بنابراین کانت درباره شی فی نفسه یا شی استعلایی ، به عنوان فراورده ی ذهن بشر در تلاشش برای فهم اشیا، منتزع ازشرایط حس پذیری سخن میگوید. بر این اساس، بعض از مفسران استدلال کرده اند که شی فی نفسه، ارائه دهنده ی یک قلمروی وجوشناختی مجزا نیست( به این معنی که کانت نخواسته عالم را به دو عالم و قلمرو اشیای فی نفسه و پدیدارهایشان تقسیم نماید)، بلکه صرفا بیانگر شیوه ایست از لحاظ کردن اشیا با ابزار فاهمه محض.
درباره اخلاق نیز، کانت بحث میکند که امر نیکو مبتنی بر امری بیرون از فاعل شناسا یا طبیعت یا امری مرتبط با خدا نیست. بل بیشتر مبتنی بر اراده ی نیکوست. اراده نیکو، چیزی است که بر اساس وظیفه در تطابق با قانون اخلاقی فراگیر، انسان مستقل فی نفسه آنرا انجام میدهد. این قاعده انسان را وامیدارد تا انسانیت را - منظور شده به عنوان فاعل عاقل و تمثل یافته در شخص همچنان که در دیگری- به عنوان غایت نه وسیله در نظر آورد و رفتار کند.
این دیدگاهها در تمامی مباحث فلسفی و تحلیلی متاخر کانت تاثیرگذار و تنظیم کننده بود. محاسبه اعتبار کانت تعمیم دهنده ی مباحثی ماندنی و بلافاصله بود. با این همه تز او در این باره که ذهن ذاتا بالضروره در معرفتش، نوعی مشارکت قوام بخش دارد؛ این مشارکت بیش از آنکه روانشناختی باشد، استعلایی است؛ اینکه اخلاق در اختیار و آزادی بشر ریشه دارد و رفتار آزاد و مستقل همانا رفتار مطابق با اصول اخلاقی عقلی است؛ و اینکه فلسفه شامل و حاوی فعالیت خودانتقادی است؛ براستی تاثیری ماندنی در فلسفه پس از خود داشته است.
نقد کانت بر متافیزیک
قضایای تالیفی پیشینی چگونه ممکن اند؟ این پرسش غالبا برای شکل دهی به پژوهشها ی مورد بحث در کتاب سنجش خرد ناب کانت فهمیده شده است. برای پاسخ دهی به این پرسش، کانت مناسب دید که آنرا در سه حوزه تقسیم نماید: 1- قضایای تالیفی پیشینی در ریاضیات چگونه ممکن اند؟ 2- قضایای تالیفی پیشینی در فیزیک چگونه ممکنند؟ 3- قضایای تالیفی پیشینی در متافیزیک چگونه ممکنند؟ کانت به این هر سه سئوال در حالتی نظامند پاسخ میگوید. پاسخ به سئوال اول عمدتا در مبحث حسیات استعلایی و حقیقت استعلایی زمان و مکان یافتنی است. پاسخ به پرسش دوم در تحلیل استعلایی موجود است، جاییکه کانت به دنبال اثبات نقش اساسی مفاهیم در بسترسازی امکان معرفت و تجربه است. پاسخ به پرسش سوم در جدل استعلایی آمده است. و این همه نتیجه ایی عمیقا گستاخانه دارد: قضایای تالیفی پیشینی که مشخصه ی نظامهای متافیزیکیست، در واقع به هیچ وجه امکانپذیر نیستند. و به این معنی نظامهای متافیزیکی بالطبع جدلی هستند. سنجش خرد ناب کانت به همان اندازه که در ردیاتش مشهور است در آنچه از آن دفاع مینماید نیز معروف است. در دیالکتیک، کانت تمرکزش را به رشته های اصلی نظامهای سنتی، عقلی متافیزیک – روانشناسی عقلی، کیهان شناسی عقلی، و الهیات عقلی معطوف میدارد. هدف کانت هویدا کردن خطاهایست که هر یک از این علوم و زمینه ها را مبتلا کرده اند.
رد بر وجودشناسی (متافیزیک به معنی اعم) و بحث تحلیل استعلایی
جدا از این حقیقت که کانت بخش مشبعی از کتاب نقد اول را به انواع متافیزیک به معنی اخص اختصاص داده است، انتقادهای او، بعض از ادعاهایی را که سابقا از آنها در هم حسیات استعلایی و تحلیل استعلایی دفاع کرده بود، تکرار میکند. هر آینه، دو آموزه ی مرکزی این بخشهای ابتدایی نقد اول – یعنی همان بحث واقعیت استعلایی زمان و مکان و تحدید انتقادی همه ی کاربردهای مفاهیم فاهمه در پدیدارها– اولا حامل نقد کانت بر وجودشناسی اند. به این عبارت، کانت بر ضد هرگونه تلاشی برای دست یابی به معرفت "اشیا در کلی" از رهگذر مفاهیم صوری و اصول فاهمه، که تنها از طریق خودشان دانسته شوند، استدلال میکند. در این باره، کانت منکر این است که اصول و قواعد نه منطق عمومی (مانند اصل عدم تناقض) و نه حتی منطق استعلایی خود او (یعنی مقولات محض فاهمه) فی نفسه و تنها از رهگذر خود، به معرفت اشیا منجر شوند. این ادعاها، ناشی از "تمایز نوعی" مشهور کانت میان فاهمه و حس و اینکه معرفت، محتاج همکاری و مشارکت این هر دو است، هستند. این موضع، که در حسیات استعلایی بیان و جزبندی شده است، مستلزم این است که مستقل از کاربردشان در شهودات، مفاهیم و اصول فاهمه، صرفا صورتهای اندیشه هایی هستند که منجر به معرفت اشیا نمیشوند.
"به این دلیل که اگرهیچ شهودی متناظر با مفهوم داده نشود، مفهوم تنها یک اندیشه خواهد ماند، هرچند صورتش مورد توجه است، اما بدون هر موضوعی خواهد بود، و هیچ معرفتی از شی ایی، تنها از طریق ابزارهای فاهمه، ممکن نمیشود. تا آنجایی که من میدانم، هیچ چیز نمیتواند و نخواهد بود، تا اندیشه من معطوف به او کاربرد داشته باشد." (سنجش خرد ناب، چاپ دوم، ص 147)
لذا، یابنده ی ایرادی عمومی در مورد تلاشها در جهت دست یابی به معرفت متافیزیکی هستیم: کاربرد اصول و مفاهیم صوری، در انتزاع از شرایط حس پذیری ایکه اشیا میتوانند داده شوند، منجر و منتهی به معرفت نمیشوند. از اینرو، کاربرد متعالی فاهمه (یعنی کاربرد فاهمه مستقل از شرایط حس پذیری)، از نظر کانت جدلی لحاظ میشود، چون شامل کاربردهای مغلوط مفاهیم درباره دست یابی معرفت اشیا، مستقل از حس پذیری و تجربه هستند.
کانت در تمام بخش تحلیل استعلایی بر این دیدگاه عمومی میپردازد که کاربرد متعالی فاهمه، که معطوف به کسب معرفت به اشیاست اما مستقل از تجربه (و معرفت به نومن)، نامعتبر است. (همان، ص303) در اینباره است که کانت در تحلیل استعلایی اظهار میدارد که : " نام پرطمطراق وجودشناسی، که به دست دادن شناخت تالیفی پیشینی اشیا در کل را مسلم میپندارد....باید راهی را برای عنوان متواضع تر تحلیل استعلایی بگشاید." (همان، ص304)
با هدف انجام این مهم، کانت اظهار عقیده میکند که: اینکه خود را به دسترسی عقلایی بی واسطه به اشیا ( و داشتن معرفت غیر حسی) واداریم، عین این فرض است که اشیای غیر محسوسی وجود دارند که میتوانیم آنها را بشناسیم. فرض این موضوع، منجر به اشتباه در "پدیدار" و "اشیای فی نفسه" میشود. خطا در کشیدن خط ممیز میان پدیدارها و اشیای فی نفسه نشانه و انگ این نظامات مخرب اندیشه ایی است که زیرنشین عنوان "رئالیسم متعالی" هستند. ایدئالیسم استعلایی کانت علاجی برای این نظامات بیمارگون است.
رد بر مابعدالطبیعه به معنی الاخص و بحث جدل استعلایی
رد کانت بر شعبات خاص تر متافیزیک، به نحوی ریشه و زمینه در ادعاهای قبل تر او دارد. منظور همان بحث ناظر به هر گونه تلاش برای بکارگیری مقولات و اصول فاهمه به نحو مستقل از شرایط حس پذیری ( یعنی کاربرد متعالی فاهمه) که نابجا و نامعتبر است. لذا، یکی از ایرادات مهم و اصلی کانت این است که متعاطیان مابعدالطبیعه در پی استنتاج معرفت تالیفی پیشینی از مقولات محض شاکله نیافته ی فاهمه هستند. تلاش برای دست یابی به معارف متافیزیکی از رهگذر صرف مقولات، به هر تقدیر، بنا به نظر کانت، محکوم به شکست است؛ چرا که (در ساده ترین صورت بندی آن) "مقولات بدون شهود[ تجربی]، تهی اند" (چاپ اول،ص 52 و چاپ دوم، ص 76)
هرچند این اتهام کلی به طور قطع، بخش مهمی از ایراد کانت است، اما داستان در اینجا پایان نمیپذیرد. در عطف توجه به شاخه های مشخص مابعدالطبیعه به معنی اخص، (که متمرکز بر بحث مربوط به نفس، جهان و خدایند)، کانت مقدار منتابعی از زمان را به بحث از علاقات بشری اختصاص میدهد که به هر حال ما را به سمت سئوالات و مجادلات آزار دهنده سوق میدهند که مشخص کننده ی مابعدالطبیعه به معنی الاخص هستند. این علاقات بر دو نوعند و شامل اهداف نظری و تئوری دستیابی به کمال و وحدت نظام مند معرفت، و علاقات عملی به تامین جاودانگی نفس، اختیار و وجود خداوند هستند. بی توجه به این موضوعات، کانت به ما میگوید که اهداف و علاقات مورد بحث، در سرشت عقل بشری، اجتناب ناپذیر، حتمی و لاینفکند. در مقدمه بر جدل استعلایی، کانت "عقل" را به مثابه ی جایگاه این چنین علاقات متافیزیکی معرفی مینماید.
هگل
نوشته های غامض ژاکوب بومه (Jakob bohme) تاثیر قوی بر هگل داشت. بومه نوشته است که نزول انسان مرحله ایی ضروری در تکامل عالم بود. این تکامل، فی نفسه نتیجه ی تمایل خداوند برای تکمیل خودآگاهی بود. هگل مجذوب و شیفته ی آثار و نوشته های اسپینوزا، کانت، روسو و گوته از یک سو و از طرف دیگر تحت تاثیر انقلاب فرانسه بود. فلسفه، فرهنگ و جامعه مدرن به نظر هگل مملو از تناقضات و تنشها بود. تناقضاتی همچون آنچه میان فاعل شناسا (subject) و متعلق شناسایی (object) معرفت؛ ذهن و طبیعت؛ خود و دیگری؛ اختیار و حجیت (authority)؛ معرفت و ایمان؛ روشنگری و رومانیسم؛ حاکم است. طرح فلسفی اصلی هگل، گرفتن این تناقضات و تنشها و بازخوانش آنها بود به مثابه ی بخشی از یک وحدت و یگانگی عقلی، شامل و جامع که، در بیان دیگر، او آنرا "ایده مطلق" یا "معرفت مطلق" مینامید.
بنا به نظر هگل، ویژگی اصلی این وحدت، آنچیزی است که از رهگذر تضاد و نفی(negation) تکمیل و در خود آشکار و نمایان میشود. تضاد و نفی، کیفیت دینامیکی دارد که در هر نقطه از هر قلمرویی حقیقت – آگاهی، تاریخ، فلسفه، هنر، طبیعت، جامعه- منجر بسط بیشتر تا نیل به یک وحدت عقلایی که تناقضات را، به عنوان مراحل و زیربخشها، با ترفیعشان به وحدت عالیتر؛ حفظ میکند. این همه ذهنی(mental) است، چرا که این ذهن است که میتواند همه این مراحل و زیربخشها را به منزله ی پلکانی در فرایند ادارکش، درک نماید. این فرایند عقلیست چون نظمی توسعه ایی، منطقی، زبرین و مشابه، اساس همه ی قلمروهای حقیقت و نهایتا نظام اندیشه عقلایی خودآگاهی است، هرچند تنها در مرحله ی پایانی از بسط است که به خودآگاهی تام میرسد. کلیت خودآگاهی عقلیست بدین معنی که شی یا هستی ایی که در بیرون دیگر اشیای موجود یا اذهان باشد؛ نیست. بل این فرایند تنها در ادراک فلسفی اذهان تک تک افراد بشری که از خلال فهم خود، این فرایند بسط خودآگاهی را میآورند؛ به تکامل میرسد.
(دقت باید کرد که "ذهن" و "روح" ترجمه هایی از معادلهای انگلیسی mind و spirit هستند که دربرابر Geist آلمانی آورده میشوند. بعضی از هگل پژوهان بحث کرده اند که هر دوی این الفاظ هگل را "روانشناسی محور" میسازد که دربر داردنده ی نوعی آگاهی خودمحور و مجرد شبیه "روان" یا "نفس" است. Geist ترکیب کننده ی معنی روح آنچنان که در خدا، روان یا ذهن با یک نیروی قصدی و ارادیست.)
برای تصور هگل از معرفت و ذهن ( و نیز حقیقت) نکته ی "اینهمانی" در "این نه آنی" اساسی است. که به این معنیست که ذهن خویشتن را در اشکال و متعلقات گونه گونی که مقابلش ایستاده اند، نمودار میسازد و از رهگذر شناختن خویش در آنها، در این نمودهای بیرونی "باخود" است. به گونه ایکه در یک شی و در یک زمان، ذهن و ذهن دیگری هستند. این نکته "اینهمانی" در "این نه آنی" که به نحو درونی با تصور او از تضاد و نفی ارتباط وثیق دارد، طرح اصولی ایست که اندیشه ی هگل را از دیگر فلاسفه متمایز میدارد.
دیدگاههایی از اندیشه ی هگل وجود دارد که به مثابه ی اوج نهضت آلمانی اوایل قرن نوزدهمی ایده آلیسم فلسفی است. این نهضت اثراتی ژرف بر بسیاری از مکاتب فلسفی پس از خود داشته است. مکاتبی که مخالف مشخصه ی ایده آلیسم دیالکتیکی هگلی بودند. مانند فلسفه ی "هست بودن" (Existentialism)، ماده انگاری تاریخی کارل مارکس، تاریخ گرایی و ایده آلیسم بریتانیایی. همزمان فلاسفه ی پوزیتیویسم و تحلیلی، هگل را به دلیل آنچه ایشان "غامض گرایی" (obscurantism) فلسفه اش میدانستند، غایت اصلی خویش ملحوظ داشته اند. (هرچند بعضی از فیلسوفان آلمانی، مانند شوپنهاور با منتقدین هگل همداستان بودند.). هگل بر غامض گرایی فلسفه خویش آگاه بود و بدان به منزله بخشی از اندیشه ورزی فلسفی مینگریست، اندیشه ورزی ایی که به محدودیت اندیشه ها و مفاهیم روزمره آگاه است و سعی دارد از آنها فراتر برود. هگل در مقاله ایی با نام
"چه کسی انتزاعی میاندیشد؟" میگوید این فیلسوف نیست که به نحو انتزاعی میاندیشد، بل مردمان کوچه و بازارند که مفاهیم را به عنوان داده های ثابت و لایتغیر، بدون هیچ پیش زمینه ایی، بکار میبرند. فیلسوفان به نحو انضمامی میاندیشند، چرا که به واسطه ی فهم پیش زمینه های موسعتر، فراتر از محدودیت مفاهیم روزمره پیش میروند. این همان موضوعیست که احتمالا زبان و اندیشه ی فلسفی را برای مردمان عامی، رازآلود و غامض میسازد. تاثیر هگل هم در فلسفه و هم در علم بی اندازه بود. در تمام دهه های قرن نوزدهم میلادی بسیاری از کرسی های فلسفه در سراسر اروپا از آن فیلسوفان هگلی بود. هرچند کسانی چون کی یر که گور، فوئرباخ، مارکس و انگلس تماما مخالف بیشتر مباحث مرکزی فلسفه هگل بودند. بعد از کمتر از یک نسل، فلسفه هگل از جانب جناح راست پروس توقیف و حتی ممنوع شد، و از سوی جناح چپ نیز در نوشته های متعدد رسمی کاملا رد میشد.
بعد از دوره ی برونو بائر، تاثیر هگل خود را بازسازی نکرد تا زمان فلسفه ایده آلیسم بریتانی و نومارکسیسم هگلی قرن بیستم که با جرج لوکاس آغاز شد.
هوسرل
یک برداشت ظاهری (یا بازسازی عقلانی) از تئوری محتوای ضمیمه ایی هوسرل، چه بسا با تنگناهای روش شناختی که با بحث اپوخه (epoche) [تعلیق] پدیدارشناختی مطرح میشود؛ در تضاد باشد. تعلیقی که همگام با شیوه پویا و فروکاهش (تحلیل) ذات گرایانه، هسته ی اساسی شیوه پدیدارشناسیک استعلایی را میسازد که در کتاب "ایده ها" هوسرل بدست داده شده است. هوسرل شیوه اپوخه یا در پرانتز قرار دادن (bracketing) را در حوالی سال 1906 مطرح نمود. میتوان این نظریه را یک نوع افراطی کردن تنگناهای روش شناسیک دانست که، سابقا در "پژوهشهای منطقی" یافتنی بودند، هر توصیف پدیدار شناختی درست، همانست که از جانب "نظرگاه اول شخص" بدان پرداخته شده، به گونه ایکه تضمین کند که آن موضوع منظور، "دقیقا آنچنان که از جانب فاعل شناسا به تجربه یا در نظر آمده"، توصیف شده است.
از منظر "نظرگاه اول شخص"، البته کسی نمیتواند تصمیم بگیرد که در مورد چیزی که فکر میکند وجود دارد، مثلا، عمل ادراکی که در جریان است، عملا متعلقی هست که شخصی از نظر ادراکی با آن مواجه باشد. به عنوان نمونه، بسیار محتمل است که کسی دچار توهم باشد. از موضع اول شخص، اختلافی میان یک موضوع واقعی با غیر واقعی وجود ندارد. – به این دلیل ساده که شخص همزمان نمیتواند هم قربانی خطای ادراک و سوء برداشت باشد و هم آشکار کننده آن. بنا به این دلایل است که هوسرل لازم میداند، در توصیف پدیدارشناسیک درست، وجود اشیا (اگر شیی وجود داشته باشد) که برآورنده ی محتوای فعل قصدی توصیف شده هستند، باید در پرانتز قرار گیرند. این بدین معناست که توصیف پدیدارشناسیک یک عمل خاص و بویژه تعیین و تشخیص پدیدار شناسیک محتوای قصدی آن، مبتنی بر صحت هر نوع فرض وجودی معطوف به متعلقات که عمل مورد نظر درباره آنهاست؛ نیست. لذا، اپوخه ما را بر آن میدارد تا بر ابعادی از افعال قصدی خویش و محتواهایشان متمرکز شویم که وابسته به وجود متعلق بازنموده در بیرون از جهان فرا ذهنی نباشد.
در پژوهشی عمیق تر، هوسرل در کتاب "تصورات" دو روایت متفاوت از اپوخه بدست داده است. روایاتی که آنچنانکه انتظار میرود به نحو واضح، از هم مجزا و مشخص نشده اند: "تعلیق فراگیر" در یک سو و در سوی دیگر کمی ضعیف تر "تعلیق موضعی". حالت اول، نیاز دارد تا پدیدارشناس تمامی فروض وجودی خویش را درباره ی جهان خارج دفعتا و به یکباره در پرانتز قرار دهد. حال آنکه در نوع دوم صرفا نیاز دارد پدیدارشناس فروض وجودی خاصی را، بنا به "هدایت استعلایی مورد نظر"، یعنی در موردی که باید از منظر پدیدارشناسیک وضوح یابد، در پرانتز نهد. بنابراین، به عنوان نمونه، تعلیق موضعی به پدیدار شناس اجازه میدهد که وجود یک جهان خارجی را در حین بررسی – در کیفیتی پدیدار شناختی- ساختار معقولی که بستر و زمینه ی اتصاف و اسناد عمل التفاتی ما به دیگر موضوعات است، مسلم بیا نگارد.
اینکه موضوعات دیگری وجود دارند که عمل التفاتی را انجام میدهند، صرفا یک فرض است، و عواقب منطقی آن – که باید در پرانتز قرار گیرند- به پدیدارشناس این مجوز را میدهند تا دلایل خود را برای فروض وجودی تعلیق شده؛ یا برای فروض مبتنی بر آنها؛ مانند این پیش فرض که یک مخلوق خاص موضوعیست که تحت فلان و بهمان تجربه قرار میگیرد؛ تصریح نماید.
تنها تعلیق فراگیر به نظر با خوانش ظاهری ما درتقابل باشد: اگر به هر تقدیر فرض وجود فراذهنی تائید شده نیست، پس از منظر پدیدارشناسیک، محتوای ضمیمه ایی وابسته به شی، آنچنان که ظاهرگرایی دارای آن خواهد بود، نمیتواند وجود داشته باشد. در مقابل، شاید چنین محتوایی وجود داشته باشد، حتی بسیاری از آنها بدون محتوای ضمیمه ایی به طور کلی باید بر یک شی فرا ذهنی خاص وابسته باشند. به گونه ایکه فضا را برای شیوه ی تعلیق موضعی در بکارگیری برای موارد خاص فراخ و آماده نماید.
اکنون، تنها کارکرد تعلیق فراگیر، پایه گذاری "تز
هایدگر
فلسفه هایدگر ذاتا جهدیست در تالیف و ترکیب دو اندیشه.
اولی آنها وقوف هایدگر است که : در طول بیش از دوهزار سال تاریخ، فلسفه معطوف و مشغول به همه موجوداتی بوده که میتوان در عالم یافت. (نیز شامل خود عالم)، اما فراموش کرده است تا بپرسد "وجود" فی نفسه چیست؟ این پرسش هایدگر از وجود است و تمرکز بنیادی هایدگر در فعالیت فلسفی اوست از آغاز تا پایان. یک منبع قطعی این اندیشه، خوانش هایدگر بود از رسالات فرانز برنتانو درباره ی استعمال چندگانه ی ارسطو از لفظ "وجود". امری که هایدگر را بر آن داشت تا بپرسد چه وحدتی بستر و زمینه ی این استعمال چندگانه است؟ هایدگر شاهکار خویش را – یعنی کتاب وجود و زمان- را با نقل قولی از رساله سوفیسطایی افلاطونی میآغازد که بیانگر این نکته است که فراموشی "وجود" در فلسفه غرب از عواقب این حقیقت است که وجود را به مثابه ی امری واضح، بیش از آنکه شایسته پرسش قرار گیرد، دانسته و پرداخته اند. وقوف هایدگر بر پرسش از وجود به هر تقدیر یک بحث تاریخیست که در همین آخرین اثر او با عنوان "تاریخ وجود" مطمح نظر او قرار گرفت. این تاریخ وجود، تاریخ فراموشی وجود است که بر اساس نظر هایدگر نیاز دارد تا فلسفه از مراحل اولیه اش از رهگذر یک تخریب سازنده تاریخ فلسفه، دوباهر بیآغازد.
وقوف دومین، نمایانگر فلسفه هایدگر است که از تاثیر ادموند هوسرل – فیلسوفی که موسعا نسبت به تاریخ فلسفه بیعلاقه بود- ناشی میشود. حال آنکه هوسرل بحث میکرد که تمامی آنچه که فلسفه میتوانست یا میبایست باشد، همانا توصیف تجربه بود.( از اینرو به شعار پدیدارشناسیک رسید که "رو به ذات اشیا بروید"). برای هایدگر، اما، این معنا را میداد که تجربه هماره سابقا و اولا در جهان و در شیوه هایی از وجود، قرار گرفته است. لذا این درک هوسرلی که همه ی آگاهی، التفاتی است ( به این معنی که همیشه رو به چیزی دارد)، در فلسفه هایدگر تغییر چهره داده است و تبدیل به اندیشه ای شده است که همه ی تجارب ما تجربه "نگرانی" است. این نگرانی بنیاد "تحلیل وجود شناختی" هایدگری است که در وجود و زمان توسیع یافته است. هایدگر آنجا بحث میکند که توانا بودن برای توصیف تجربه ها، به نحو شایسته به معنای وجود یافتن برای آنیست که چنین توصیفی میتواند اهمیت بیابد. هایدگر به همین دلیل توصیف خود را از تجربه با ارجاع به دازاین (Dasein) به پایان میبرد. وجود برای کسیکه وجود برای او محل پرسش است؛ وجودیکه انسان نیست اما چیزیکه بیش از انسان نیست. همو در مسیر تحلیل وجودی اش، بحث میکند که دازاین، که به جهان پرتاب شده است، پرتاب شده در احتمالات و امکاناتش، شامل امکانیت و حتمیت اخلاقی خویش، است. نیاز دازاین به فرض این امکانات، به معنی نیاز به مسئول بودن برای وجود خویش، پایه ی عقیده ی هایدگر از درستی و استواری این امکانات خاص و ویژه برای دازاین است که مبتنی است بر گریختن از زمانمندی عوامانه حسابگرانه و زندگی معمولی و عمومی.
آمیزش این دو اندیشه بر این حقیقت مبتنی است که هر یک از ایندو ذاتا با "زمان" مورد توجه قرار گرفته اند. اینکه دازاین پرتاب شده در جهان سابقا موجود و لذا در امکانات انسانی خویش است؛ تنها بدین معنی نیست که دازاین یک وجود ذاتا زمانمند است؛ این نیز بدین معنیست که توصیف دازاین تنها میتواند در عبارات به یادگار مانده از سنت غربی فی نفسه به انجام برسد. برای هایدگر، علی رغم هوسرل، زبانشناسی (terminilogy) فلسفی نمیتواند جدا از تاریخ کاربرد و استعمال آن زبانشناسی باشد. و لذا فلسفه حقیقی نمیتواند جلوگیر درگیری سئوالات زبانی و معنایی باشد. تحلیل وجودی وجود و زمان هماره تنها پله اول در فلسفه هایدگر بود و با "تخریب" تاریخ فلسفه به معنی تغییر چهره زبان و معنی اش، تداوم یافتنی است. به گونه ایکه تحلیل وجودی را تنها یک نوع از "مورد محدود" ساخته است. ( به این معنی که در اینگونه نسبیت خاص، مورد محدود نسبیت عام وجود دارد).
اینکه هایدگر قسمت دومین وجود و زمان را ننگاشت؛ و اینکه تحلیل وجودی او در پس نوشته های بعدی او بر تاریخ وجود، باقی ماند؛ میتواند به مثابه ی شکستی برای آمیختن برداشتش از تجربه فردی (individual) با برداشتش از تغیرات و انقلابات حادثه ی جامع (collective) بشری تفسیر شود که به اندیشه او [این آمیزش] باید سنت فلسفی غربی باشد. و به همین دلیل در عوض برآینده ی این سئوال خواهد بود که آیا این شکست مربوط به یک عیب و نقص در برداشت هایدگر از زمانمندی است یا خیر. به این معنا که آیا هایدگر در مخالفتش با زمان عامیانه و قابل اعتماد برحق بود؟
کتاب وجود و زمان (عنوان آلمانی Sein und Zeit) که در سال 1927 منتشر شد، به زعم بسیاری مهمترین اثر هایدگر است. این کتاب تعلیقی اولین اثر بارز آکادمیک او بود و برای او استادی در دانشگاه فرایبورگ را به ارمغان آورد. این کتاب یک معیار و محک برای فلسفه قاره ایی و پژوهشی شالوده شکن در مفهوم وجود و دازاین ( از نظر لغوی "باشنده" و گاهی ترجمه میشود به "وجود-آنجا") است، آنچنانی که مربوط به وجودشناسی و معرفت شناسی میشود.
وجود و زمان بر اندیشمندان اگزیستانس چون ژان پل سارتر تاثیراتی قوی داشت، هرچند هایدگر خود را از اگزیستانسیالیسم دور میداشت.
لودویک ویتگنشتاین
[ویتگنشتاین در دوران فلسفه ورزی خویش دو دوره کاملا مجزا دارد. مشخصه ی این دو دوره تضادیست که در آرای او یافته میشود. به دیگر سخن در دوره دوم همو نافی و منکر تمامی آرایی بود که در دوران اول حیات علمی خویش پرداخته بود. تفاوتهای این دو دوره در ضمن بحث بیشتر نمایان میشود.]
ویتگنشتاین اخری، آنچنان که در رساله تراکتتوس آورده، معتقد است که فیلسوفان از یک نظریه نه دفاع میکنند و نه باید دفاع کنند. و نیز نباید ارائه دهنده ی توصیف و تعریف باشند. " فلسفه تنها باید هرچیزی را در پیشگاه ما قرار دهد، نه اینکه چیزی را استنتاج نماید- زمانیکه همه چیز برای دیدن، باز واقع میشوند، چیزی برای توصیف باقی نمیماند." موضع ضد-تئوری او یادآور ویتگنشتاین اول است، اما در این امر تفاوتی آشکار وجود دارد. هرچند تراکتتوس از هر گونه تئوریهای فلسفی پرهیز مینماید، اما یک عمارت نظاموار را بنا میسازد که در صورت عمومی قضیه به نتیجه میرسد. علی رغم ابتنا بر منطق صوری اکید؛ پژوهشها بر سرشت درمانگرانه غیر جزمی فلسفه که به درستی تعلیم دهنده ی فیلسوفان در شیوه های درمانیست، تاکید مینماید. " کار فیلسوف بر تدوین یادآورنده ها در جهت هدفی خاص مبتنی است". کار کردن با یادآورنده ها و توالی نمونه ها، مسائل گونه گونی را حل کرده است. بر خلاف تراکتتوس که اظهار کننده ی یک شیوه ی فلسفیست، در پژوهشها " یک شیوه ی فلسفی وجود ندارد، لکن هر آینه شیوه هایی وجود دارد، مانند درمانهای گونه گون". این موضع مستقیما مربوط است به تفره ی ویتگنشتاین از صورت منطقی یا هر گونه تعمیم پیشینی که بتواند مکشوف یا ساخته در فلسفه باشد. تلاش برای توسیع چنین تزهای عمومی، وسوسه ایست که فیلسوفان را به خود جذب میکنند؛ اما وظیفه ی اصلی فلسفه هم آگاه ساختن ماست به این وسوسه و هم نشان دادن به ماست چگونگی فایق آمدن بر آن. متعاقبا "یک مسئله فلسفی این شکل را دارد: من راه خویش را در این باره نمیدانم". و به همین دلیل هدف فلسفه همانا "نشان دادن راه فرار به مگسی در بطری" است.
سبک پژوهشها با سبک تراکتتوس اکیدا متفاوت است. جدا از بخشهای شماره گذاری شده ی دقیق که به نحو سلسله مراتبی در نظم برنامه مداری سازمان یافته است، پژوهشها به نحو نامتوالی گزینگویی هایی در مورد بازی زبانی، شباهتهای خانوادگی، اشکال زندگی، "جستن از یک موضوع به موضوع دیگر" دارد. این تفاوت در سبک، البته حیاتیست و "با طبیعت پژوهش مرتبط است". حقیقتا، ویتگنشتاین بفراست به تضاد میان این دو مرحله از آرایش آگاه بود، و بر چاپ همزمان این دو متن برای واضح و روشن شدن تضاد میانشان توصیه میکرد. این موضوع صریحا به واسطه ی ذات سرشت فلسفه است که تداوم بنیادی میان این دو مرحله، بیش از مغایرت میانشان، یافته میشود. در هر دو مورد فلسفه اول به منزله ی نقد زبانی به کار میرود. یعنی از رهگذر تحلیل قدرت فریبندگی زبان است که فیلسوف میتواند دامهای تنظیمات بی معنی فلسفی را بازنماید. این بدین معناست که آنچه سابقا به مثابه ی یک معضل فلسفی دانسته شده بود، احتمالا حل ناپذیر باشد " و این به مفهوم این است که معضلات فلسفی میتوانند کاملا محو شوند".
دو مفهوم و التزام این تشخیص، که به سادگی به رساله تراکتتوس برمیگردد، شناخته شده است. اولی ویژگی جدانشدنی دیالوگی فلسفه است که یک فعالیت حساس است: مشکلات و زحماتی که بدانها برخورد شده است، با درمان فلسفی پراکنده و نابود شده هستند. در تراکتتوس این موضوع شکلی اندرزگون گرفته است: "شیوه درست در فلسفه که براستی مورد پیروی قرار خواهد گرفت: هیچ نگفتن به استثنای آنچه میتواند بیان شود، یعنی قضایای علوم طبیعی.... و دیگر هرگاه کسی خواست چیزی متافیزیکی بگوید، باید بر او ثابت شود که او در معنی دادن به نشانه های قطعی در قضایایش شکسته خورده است." دومین التزام، چه بسیار دیریاب تر، "کشف" در کتاب پژوهشها "اینست که کسی مرا در توقف فلسفه ورزی هنگامی که میخواهم، توانا سازد." این موضوع به مجاز مرحله ایی و نیز امر به سکوت در تراکتتوس باز میگردد.