کلیدواژه: عقل، ذاتی، حسن و قبح، فلسفه اسلامی، غرب
در پیوند اخلاق و خدا در طول تاریخ اندیشه، راههای چندی وجود دارد که هریک به نوعی درصدد نزدیکی خدا و اخلاق بوده اند. یکی از این راهها که به نظر مشهورترین نیز میآید، نظریه امر الهی است. نظریه امر الهی بر اساس این اصل شکل گرفته است که ملاک حس و قبح اخلاقی یک عمل، امر و نهی خداوند است. به دیگر سخن، هر فعلی که از جانب خداوند در انجامش امر آمده است، حَسَن و هر کنشی که در نهی اش، از جانب خدا شکی نداریم، قبیح است. عقل انسانی در شناخت حسن و قبح اعمال نه تنها ملاک نیست بل ناتوان است. اراده الهی بر هر فعلی قرار گیرد، چه امر باشد و چه نهی، آن فعل اخلاقی است. در این رویکرد به اخلاق، نسبت دین و اخلاق همان عموم خصوص مطلق است. یعنی هر آنچه در شرع نهی شده در اخلاق نیز قبیح و هرچه در دین امر شده، حسن است. در این رهیافت به اخلاق، ناگفته پیداست که اخلاق متأخر از دین است. یعنی تصور اخلاق در دنیای بی دین، اصولاً شدنی نیست. چه، این امر و نهی الهی است که آبشخور و شاقول ما در شناخت خوب و بد در گستره اخلاق هستند. پس ما در ابتدا باید دین دار شویم و در ادامه اخلاقی. این نظریه ویژه تاریخ فلسفه و کلام اسلامی نیست. در غرب نیز این نظریه با نام امر الهی (divine command theory) سابقه ایی بسیار دارد. در متون اسلامی بیشتر تحت عنوان حسن و قبح شرعی بیان شده اند. اشاعره مشهورترین و اصلی ترین مدافعان این نظریه بوده اند. هر چه آن خسرو کند، شیرین بود. مدعای اصلی ایشان در پذیرش این نظریه این است که در صورت اینکه بیرون از خواست و اراده الهی، حسن و قبح وجود داشته باشد، خدا مجبور و محدود میشود و اجبار و تحدید از ذات او دور است و محال. پس این خواست الهی است که بر هر چه تعلق گیرد آنرا در حوزه خوب یا بد قرار میدهد. اما در برابر این نگره به اخلاق، کسانی بودند و هستند که معتقدند، حسن و قبح در ذات هر فعلی است و عقل انسان قدرت شناسایی و درک مصادیق حسن و قبح را دارد و در واقع هر امر و نهی ایی که از جانب خداوند بر فعلی قرار میگیرد، نشانه ایی دیگر بر خوب یا بد بودن آن فعل است. در واقع امر و نهی الهی مؤید حسن و قبح اعمال است نه موجد آن. معتزلیان بر این راه رفته اند. از جمله دلایل این گروه برای تائید نظریه شان این است که اگر حسن و قبح اعمال را نه در ذات بل در خواست و امر الهی بدانیم، اخلاق، ثبات و فراگیری خود را از دست میدهد. چه، ممکن است هر آن امر خدا به نهی تبدیل گردد. اما اشاعره در برابر گفته اند الحسن ما حسنه الشرع و قبیح ما قبحه الشرع.
یکی دیگر از راههای پیوند خدا و اخلاق در سنت فلسفی غرب به دست آمده، نظریه اخلاقی کانت است. البته کانت به خودمختاری(autonomy) عقل بشر در شناخت مبنا و مصداق اخلاق تأکید بسیار دارد. اما از آنجا که او در مابعدالطبیعه از اثبات وجود خدا باز میماند و در نظام فلسفی خود با عنایت به قضایای ترکیبی پیشینی (a prior synthetic) پیش میرود، در حوزه عقل عملی و حکمت عملی است که میخواهد و میباید خدا را ثابت نماید. اینجاست که خدا و اخلاق پیوندی نزدیک به هم میابند. جمله مشهور او که میگوید من میخواهم جایگاه عقل را مشخص کنم تا جا برای ایمان بگشایم ناظر این تلاش اوست. "ضرورتِ وجود خدا به دلیل نیاز به قدرتی است که قادر باشد خیر اعلی را تحقق ببخشد، یعنی فضیلت را مزین به تاج سعادت کند." (تاریخچه فلسفه اخلاق، مک اینتایر، رحمتی ص 392) در این جا میتوان ادعا کرد که در نگاه ژرفتر شاید کانت و اشاعره در اینکه نسبت اخلاق و دین نسبتی بسیار نزدیک و لازم و ملزومی است، دیدگاه یکسانی دارند. اما تفاوت این دو نظریه در جائی است که میان اخلاق و دین تعارض و اختلاف پیش بیاید. کانت جانب اخلاق را میگیرد و اشاعره که اصولاً برای اخلاق شأنی مستقل از دین قائل نیستند، جانب دین را. اما شاید بتوان در نگره ای دیگر کانت را جامع هر دوی این نظریات یکجا دانست. از آنجاییکه اخلاق را با دین و خدا پیوند میدهد و دومی را از رهگذر اولی بدست میآورد، با دیدگاه اشعریون نزدیک است و به دلیل اینکه عقل را خودمختار و قادر به کشف قانون و مصداق اخلاق میداند و در این میان خدا را تابع حسن و قبح ذاتی اعمال در امر و نهی میسازد، با دیدگاه معتزلیان هماهنگ است. زگزبسکی نیز به این مسئله اشارتی دارد آنجا که فلسفه اخلاق کانت را یکی از برجسته ترین تلاشها در جمع میان عقل و دین در اخلاق میداند. (نگاه کنید به نظریه امر الهی، لیندا زگزبسکی، آکسفورد، مقدمه)
در فلسفه یونان، افلاطون در رساله اثیفرون یا دینداری به طور مستوفا به این موضوع میپردازد. در آن رساله خواندنی و عجیب، سقراط از اثیفرون که متکلم است به مناسبتی میپرسد "عملی که موافق دین است، بدان جهت محبوب خدایان است که موافق دین است، یا چون محبوب خدایان است موافق دین شمرده میشود؟" (دوره آثار افلاطون، ج 1، اثیفرون، ص237) در ادامه این رساله اگرچه سقراط نظر قطعی خود را ابراز نمیدارد، اما میتوان رگه هایی را از گرایش او به نظر اول در پرسه بالا یافت. من به همه خواندن این رساله را اندرز میدهم که براستی یکی از شاهکارهای افلاطون است.
یکی از آثار یا شاید پیشانگارهای این تفاوت در اندیشه، علاوه بر مرجعیت عقل در شناخت مفهوم و مصداق اخلاق، اصل اختیار بشر است. معتزله بنا به این اصل حسن و قبح ذاتی افعال، منکر توحید در افعال هستند و انسان را علت تامه افعال خود میداند. و معتقدند اگر انسان اختیار نداشته باشد، اصل عقاب و ثواب بی معنا و بیهوده میگردد. اینکه ظالم عقاب میشود و عادل ثواب میبرد، مسبوق به این امر است که عادل و ظالم در حالت اختیار مرتکب اعمال خود شده باشند، لذا میتوان برای آنها پاداش و کیفر قرار داد. چه، اگر انسان در انجام اعمال خویش مجبور باشد، مسئولیتی متوجه او نیست و این تکلیف به ما لایطاق است و قبیح و از حکیم فعل قبیح سر نمیزند. اما اشاعره معتقد به توحید در افعال هستند و تکلیف به ما لا یطاق را از جانب خدا زشت نمیشمرند و لازمه قدرت مطلق او میدانند. (برای توضیحات بیشتر به کتاب آشنایی با علوم اسلامی مرحوم مطهری مراجعه شود)
در گذر تاریخ فلسفه بعد از کانت دیگر خودمختاری عقل بشر در بحث اخلاق پذیرفته شد و در رویکردهای نوین به اخلاق شاهد حضور دیگرگون خدا در حوزه اخلاقیات هستیم که خدا را برانگیزاننده انسان به انجام اعمال اخلاقی میدانند. تفضیل این مطلب در زمانی دیگر ارائه خواهد شد.