تبليغاتX
احسان2121 - نگاهی به مکاتب فلسفی در غرب
چند کلمه

 

 

 

عقل گرایی (rationalism) و تجربه گرایی(empiricism)

 

تفاوت میان عقل گرایی و تجربه گرایی در معرفت شناسی- شاخه ایی از فلسفه که اختصاص به پژوهش در طبیعت، منابع و محدودیتهای معرفت دارد- رایج است.

سئوالات معرف معرفت شناسی شامل مباحث ذیل است:

1-      سرشت معرفت قضیه ایی (propositional) چیست؟ معرفتی که یک قضیه ی خاص در مورد عالم درست باشد. دانایی به یک قضیه خاص نیاز دارد به اینکه هم بدان معتقد باشیم و همو درست باشد. اما به وضوح به  بیش از این نیاز دارد: امری که معرفت را از حدسی صائب تمییز دهد. بگذارید به این عنصر اخیر عنوان "توجیه" (warrant) بدهیم. بخش عمده ایی از هر اثر فلسفی مصروف و معطوف به تلاش برای تعیین سرشت و ذات این عنصر اضافی شده است.

2-      چگونه میتوانیم معرفت کسب نماییم؟ ما تنها قادریم باورهای درست را با بعضی حدسیات موفق شکل دهیم. اینکه چگونه میتوانیم به باورهای موجه دست یابیم، امری روشن نیست. بیشینه اینکه، برای دانایی به عالم، ما باید درمورد آن بیاندیشیم، و این روشن نیست که چگونه میتوانیم به تصورات و مفاهیمی که در اندیشه به کار میبریم، دست یابیم یا اینکه چه تضمینی در صورت وجود، داریم که شیوه هایی که ما از رهگذر کاربرد مفاهیم، جهان را طبقه بندی مینماییم، با تقسیمات و تفاوتهایی که حقیقتا وجود دارند، مطابق و متناطر باشند.

3-      محدودیت های معرفت ما کدامند؟ بعض از ابعاد عالم شاید در حدود "فکرت" ما باشند، اما فراتر از حدود "شناخت" ما. در مواجه با تعیین توصیفات آنها، نمیتوانیم بدانیم کدام توصیف درست است. بعضی از ابعاد عالم شاید حتی فراتر و مافوق حدود فکرت ما باشند، لذاست که ما نمیتوانیم توصیفات و شروح عقلی از آنها شکل دهیم، چه برسد به اینکه بدانیم که مثلا فلان قضیه ی خاص درست است.

تفاوت میان عقلگراها و تجربه گراها اولا و اصلا متمرکز است بر سئوال دومین- مربوط به سرچشمه های مفاهیم و معارف ما. در بعضی موارد، گونه گونگی ایشان در این موضوع، ایشان را به پاسخ گویی متضاد به دو دیگر پرسش واداشته است. ایشان اگرچه گاها بر سر سرشت توجیه، یا درباره ی حدود اندیشه و معرفت ما متفاوت هستند، اما در اینجا عطف توجه ما معطوف به تفاوت ایشان است در پاسخ گویی به پرسش دومین.

در معرفت شناسی و حوزه ی فراخش، عقل گرایی "دیدگاهیست که به عقل(reason) به مثابه ی منبع معرفت و توجیه ما متوسل میشود" در بیانی فنی تر عقل گرایی شیوه یا نظریه ایی است که "معیار درستی، حسی نیست بلکه عقلی (intellectual) و استنتاجی (deductive) است". سطوح متفاوت تاکید بر این شیوه یا نظریه منجر و منتهی به طیفی از نظریات شده است: از موضعی میانه "که عقل بر دیگر راههای دست یابی به معرفت پیشی و برتری دارد"؛ تا موضعی تند که عقل "تنها راه به معرفت است". به عبارت دیگر، توسل به عقل در تضاد با وحی (revelation) آنچنان که در مذهب، است یا با تاثر و احساس چنانکه در اخلاق آمده. در فلسفه به هر حال، عقل بیشتر با حس در تضاد است. حسی، شامل درون نگری (introspection) و نه شهود (intuition).

در سنت فلسفی غرب، عقل گرایی با الئاییان، پیتاگوراس، و افلاطون – که نظریه او راجع بع خودبسندگی عقل، شاه بیت فلسفه های نوافلاطونی و اصالت تصوری شد- آغاز شد. از دوران روشنگری (Enlightenment) عقل گرایی با دخول شیوه های ریاضی فلسفه – آنچنانی که دکارت، لایب نیتس و اسپینوزا صورت گرفت- پیوند خورده است. به این نحله عموما عقل گرایی قاره ایی [ منظور دنیای اروپایی بدون فیلسوفان بریتانیایی] نام نهاده اند. چرا که در مکاتب اروپای برّی تسلط داشت، در حالیکه در بریتانیا، تجربه گرایان مسلط بودند.

[چنانکه گفتیم] عقل گرایی با تجربه گرایی در تضاد است.  در عمل به نحو گسترده ایی این دو نظریه کاملا انحصاری نیستند، چرا که یک فیلسوف میتواند هم عقل گرا باشد و هم تجربه گرا.  بنا به منتها درجه، تجربه گرایان بر آنند که همه ی تصورات از خلال تجربه برای ما حاصل میشوند، یا از طریق پنج حس بیرونی ما یا حسیات درونی ما مانند درد و لذت، و لذا معرفت ما، ذاتا مبتنی بر یا ناشی از تجربه اند. موضوع  بحث همان منبع بنیادی معرفت بشری و تکنیک اصلی و اولی است برای تصدیق اینکه چه ما فکر میکنیم که میدانیم.

پیروان اصنافی چند از عقل گراها مدعی اند که، با ابتدای از اصول پایه ایی بنیادی، مانند اصول متعارف هندسه، انسان میتواند به نحو استنتاجی و استدلالی باقی معارف ممکنه را بدست آورد. فیلسوفانی که حامل این دیدگاه بودند، معروفترینشان باروخ اسپینوزا و گاتفیرد لایب نیتس بودند که در تلاش برای زور آزمایی با مسائل معرفت شناختی و مابعد الطبیعی بودند که به توسط دکارت نمایان شده بود و منجر به شکوفایی رهیافتهای بنیادی عقل گرایی گردیده بود. هر دوی اسپینوزا و لایب نیتس بیان کرده اند که، در اصول، همه معارف، شامل معرفت علمی، از رهگذر کاربرد عقل تنها دست یافتنی اند، هر چند هر دوی ایشان منظور داشته اند که این مهم در عمل برای بشر ممکن نیست، استثناً در حوزه های خاصی مانند ریاضیات. در سوی دیگر، لایب نیتس تصدیق کرده است که "همه ما در سه چهارم اعمالمان تجربه گراییم" (منادولوژی، ص 28)

در فلسفه عموما، تجربه گرایی، نظریه ایست از معرفت که بر نقش تجربه در شکل دهی تصورات، همزمان تخفیف دیدگاه تصورات فطری، تاکید میکند.

در فلسفه علم، تجربه گرایی، نظریه ایی معرفت شناسیک است که آن ابعاد از معارف علمی را مورد تاکید قرار میدهد که به نحو وثیقی به تجربه – به ویژه شکل یافته از طریق ترکیبات تجربی سنجیده - نسبت دارند. این یک نیاز بنیادی شیوه ی علمیست که همه ی فرضیات و نظریات باید در برابر مشاهدات جهان طبیعی مورد آزمایش قرار گیرند، بیش از آنکه صرفا مبتنی بر یک تعقل از پیشی، شهود یا وحی باشند. بنابراین، علم باید از منظر روش شناسیک در سرشتش تجربی ملحوظ شود.

 

اصالت تصور (ایده الیسم)

اصالت تصور، سطحی از مواضع در وجودشناسی و معرفت شناسی است. اصالت تصور به مثابه ی موضعی معرفت شناسیک بر این باور است که هر آنچه ما تجربه میکنیم یک سرشت و ماهیت ذهنی است. بدین معنی که ما تنها تواناییم معرفت بلاواسطه و مستقیم از محتویات ذهن خویش داشته باشیم. ما هرگز نمیتوانیم به نحو مستقیم یک متعلق خارجی را فی نفسه بدانیم یا تجربه نماییم. اصالت تصور اما در موضعی وجودشناسیک معتقد است فقط اذهان و متعلقات ذهن وجود دارند یا همه چیز مرکب از حقایق ذهنی هستند.( حقایقی مانند اندیشه ها، احساسات، ادراکات، تصورات و امیال). اصالت تصور به منزله ی بنیادی برای جهانشناسی (Cosmology) یا رهیافتی به فهم ماهیت وجود، با ماده انگاری (Materialism) در تقابل است. حال آنکه هر دوشان به سطحی از یگانه انگاری (Monist) تعلق دارند که با دوگانه انگاری (Dualist) در وجود شناسی مخالف است. (توجه باید کرد که این تضاد میان اصالت تصور و ماده انگاری تقریبا به این دلیل است که آیا جوهر عالم در اساس ذهنی است یا فیزیکی- این اختلاف ارتباطی با این اندیشه که متعلقات باید "تصور شده" (Idealized) باشند یا با تخیل اشیا ندارد.) فیلسوفان اصالت تصوری ذهن گرا (subjective idealist) و پدیدارگرا (Phenomenalist) ( مانند جورج بارکلی) میگویند که اذهان و تجاربشان مقوم وجود هستند. اما فیلسوف اصالت تصوری عین گرا (Objevtive) بر اینند که یا همه ی واقعیت مشمول در یک تجربه یا اندیشه ی فراگیر هستند (اصالت تصور جزمی) یا اینکه عالم ترکیب یافته از حقایق ذهنی است. "همه روح انگارها" (Panpsychist) (مانند لایب نیتس) بر این عقیده اند که تمامی متعلقات تجربه نیز ذهن هستند به این معنی که نباتات و جمادات دارای تجارب ذهنی اند- هرچند با آگاهی حیوانات بسیار متفاوت است. بیشتر اصالت تصوریان گرایش به رد دیدگاههای تمثل گرای (Representationalist) تجربه دارند و در عوض بر این باورند که عالم تجارب همان عالم واقعیت است. رهیافت به اصالت تصور از جانب فیلسوفان غربی با آن در میان اندیشمندان شرقی متفاوت است. در بیشتر آرای غربی (اگرچه در مهمترین و اصلی ترین اندیشمندان مانند افلاطون و هگل) تصور (Ideal) مربوط و منسوب است به معرفت مستقیم تصورات یا تصویرات عقلانی ذهنی. این موضع، معمولا در کنار این دیدگاه اصالت واقع (Realism) قرار میگیرد که واقعیت بنا به گفته ایشان باید وجودی مطلق، پیش و مستقل از معرفت ما داشته باشد. اصالت تصوریان معرفت شناس (مانند کانت) شاید تاکید کنند که تنها متعلقاتی که میتوانند مستقیما معلوم به طور قطع باشند، تصوراتند. اما در اندیشه شرقی، آنچنانیکه در اصالت تصور هندویی بازتاب دارد، مفهوم اصالت تصور مبتنی است بر معنای آگاهی، ذاتا آگاهی زنده ی یک خدای همه جا منتشر و ساری به مثابه ی اساس همه ی پدیدارها. یک نوع از اصالت تصور آسیایی، اصالت تصور بودایی است.

 

اتمیسم (Atomism)

این اصطلاح از واژه ی "اتم" میآید که در دو حوزه متمایز از هم بکار میرود: اتمهای در علم فیزیک و آنچه در فلسفه است. اتمیسم به نحو سنتی با حوزه دومین ارتباط دارد، جاییکه فلاسفه بحث کرده اند که توده های سازنده ی اساسی واقعیت و آنچه اشیا را مطلقا موجود میگردانند، اجزای کوچک لایتجزی ایی هستند که دارای اجزای فیزیکی نیستند، قابل انفکاک، تقسیم پذیری یا بریده شدن نیستند و بی اندازه هستند یا اندازه ایی بسیار کوچک دارند. این چیزها را که دارای اندازه های کوچک هستند، اتمهای دموکریتی نامیده اند. این اتمها موضوعی برای نظریات یونانی اتمیسم بودند. بودیسم هندی، مانند دهارماکریتی و دیگران، در شکوفایی پسندیده ی نظریات اتمیسم و آنچه شامل اتمهای فانی که به وجود و عدم نمودار میشوند، سهیم بوده اند. سنت اتمیسم به موضعی رهنمون میشود که تنها اتمها وجود دارند و شی مرکبی ( اشیای با اجزا) وجود ندارد که بدین معناست که اجسام انسانی، ابرها، نباتات و هر چیز دیگری وجود ندارند. این عواقب اتمیسم به نحو گشوده ایی از جانب اتمیسهایی مانند دموکریتوس، هابز و شاید هم کانت مورد بحث قرار گرفته اند. البته در اتمی بودن کانت مباحثی در کار است. به این اندیشه "نیست انگاری ترکیبی" (mereological nihilism) یا "نیست انگاری مابعدالطبیعی" (metaphysical nihilism) نیز گفته اند. در فلسفه معاصر، اتمیسم آنچنان که در قدیم مشهور بود، مشهور نیست، چرا که بسیاری از فیلسوفان همروزگار ما مایل نیستند بحث کنند که تنها اتم وجود دارد از آن حیث که در آن چیزی مانند درختان، و غیره وجود ندارند. نظریه بسائط، نظریه ایی مشابه با اتمیسم است اما با نیست انگاری ترکیبی شبیه نیست و فیلسوفان بر این باورند که بیش از اتمها، اشیایی وجود دارند. (مانند درختان که برساخته از اتمهایند).

 

پدیدارشناسی

پدیدارشناسی در تاریخ فلسفه سه معنا دارد، یکی بر آمده از گئورگ ویلهم فردریش هگل در 1807 است، دیگری از ادموند هوسرل در 1920 و سه دیگر از مارتین هایدگر در 1927 بدست آمده است.

·        برای هگل، پدیدارشناسی رهیافتی است به فلسفه که با کشف پدیدار (آنچه خویش را به ما در تجزبه آگاهی مینماید) به مثابه ی ابزاری به فهم و اخذ نهایی روح متافیزیکی، وجودشناسیک، منطقی و مطلق که در پس پدیدار است، آغاز میشود. این را پدیدارشناسی جدلی نامیده اند.

·        برای ادموند هوسرل، پدیدارشناسی رهیافتی است به فلسفه که تجربه شهودی پدیدار (آنچه خود را در بازتابی پدیدارشناسیک، به ما باز مینماید) را به عنوان نقطه عزیمتش اخذ میکند و میکوشد از آن ویژگی های ذاتی تجربه و ذات آنچه ما تجربه میکنیم را استخراج نماید. این رهیافت را "پدیدارشناسی استعلایی" نامیده اند. دیدگاه هوسرل از مکتب برنتانو ریشه میگیرد و با فیلسوفانی مانند مرلوپونتی، مارکس شلر، هنا آرنت، دیتریچ وون هیلدبراند و امانوئل لویناس بیشتر شکوفا میشود.

·        برای مارتین هایدگر، تصویر پدیدارشناسیک از جهان هستومندها باید به درک وجود در پس همه ی هستومندها بازگردد. به این معنا که به مثابه مدخلی به وجودشناسی است، ولو یک وجودشناسی که منتقد متافیزیک باقی میماند. این را "پدیدارشناسی وجودی" (existential phenomenology) نام داده اند.

تفاوت پدیدارشناسیک میان هوسرل و هایدگر بر گسترش پدیدارشناسی وجودی و وجودگرایی در فرانسه، آنچنان که در آثار ژان پل سارتر، سیمون دوبوآر واضح است؛ پدیدارشناسی مونیخ (ژوهانس دائوبرت، ادولف ریناچ، الکساندر پی فاندر در آلمان و آلفرد شوتز در استرالیا)؛ و پول ریکور تاثیر گذارد. نوشته های هوسرل و هایدگر ابعاد مهم فلسفه های ژاک دریدا و برنارد استیگلر شده است.

 

پدیدارگرایی (Phenomenalism)

 

در پدیدارشناسی و فلسفه ادراک[ذهنی]، پدیدارگرایی  دیدگاهیست که متعلقات فیزیکی به مثابه ی اشیا فی نفسه وجود ندارند، بل تنها به منزله ی پدیدارهای ادراکی یا محرکهای حسی (مانند سرخی، سختی، نرمی، شیرینی و ...) هستند که در زمان و مکان  واقع شده اند. در عمل، پدیدارگرایی، سخن باره ی متعلقات فیزیکی را در جهان بیرونی به سخن در مورد توده های داده حسی فرو میکاهد.

پدیدارگرایی یک شکل تند و رادیکال از تجربه گرایی است و از اینرو، ریشه هایش به عنوان دیدگاهی وجودشناسیک از ذات وجود (Existence) به جورج بارکلی و اصالت تصور ذهن گرایش باز میگردد. در مقام یک نظریه ی معرفت شناسیک درباره امکان معرفت اشیا در عالم بیرونی، پدیدارگرایی، محتمل است که روشن ترین شکل پدیدارگرایی در حسیات استعلایی (Transcendental aesthetics) امانوئل کانت یافتنی باشد. بر اساس نظر کانت، زمان و مکان، که صور و شروط پیشینی تمامی تجارب حسی هستند، "به متعلقات ارجاع میابند تنها تا آن حد که به مثابه پدیدار ملحوظ گردند، اما اشیای فی نفسه را باز نمینمایند". هرچند کانت تاکید میکند که آگاهی محدود به پدیدار است، با این حال، نافی و طارد وجود متعلقاتی نیست که از راههای تجربه دانستی و معرفت پذیر نیستند، یعنی اشیا ی فی نفسه یا نومن (noumena)، هرچند هرگز [وجود] آنها را هم ثابت نمیکند.

"پدیدارگرایی معرفت شناسیک" کانت، آنچنان که او چنین نامیده، به هر حال نسبتا از روایت وجودشناسیک بارکلی دیگرگون است. در دید بارکلی، "اشیای فی نفسه" وجود ندارند مگر به مثابه ی توده های حسی ادراک شده ی ذهنی که همیشگی و پایداری شان تضمین شده است از آنرو که از جانب ذهن خداوند هماره مدرک هستند. هر چند این موضع برای شخص بارکلی درست است، یعنی اینکه اشیا صرفا توده های حسیات هستند، متفاوت با دیگر نظریه پردازان توده ایی، اشیا برای بارکلی به اصطلاح دست از وجود برنمیدارند زمانیکه دیگر از جانب فاعل شناسا مورد ادراک واقع نمیشوند. [ در نظر بعض از این دسته نظریه پردازان، به محض استنکاف فاعل شناسا از عمل ادراک، اشیا نیز معدوم میشوند].

در اواخر قرن 19 میلادی، نظریه ایی افراطی تر از پدیده گرایی توسط ارنست ماخ صورت بندی شد.نظریه ایی که بعدها از جانب راسل و آیر و تحصلی مذهبان منطقی (logical positivists) گسترش و باز آفرینی شد. ماخ منکر وجود خدا و این نظریه بود که پدیدار، داده هایی تجربه شده ار جانب ذهن یا آگاهی فاعل شناسا هستند. در عوض، پدیدار حسی، برای ماخ، داده های محضی هستند که  وجودشان باید به نحو پیشینی بر هر نوع تمایز مطلق میان مقولات فیزیکی و ذهنی پدیدار، ملحوظ باشد. در این شیوه، این ماخ بود که نظریه ی کلیدی پدیدارگرایی را صورت بندی کرد و همو بود که آن را از نظریه ی توده ایی اشیا مجزا ساخت: اشیا، ساختارهای منطقی ایی بیرون از تصورات یا داده های حسی هستند.

 

وجود گرایی (Existentialism)

 

وجود گرایی یک نهضت فلسفی است که با آزادی انسان سرو کار دارد. وجودگرایی ذاتا شورشی است بر ضد فلسفه سنتی؛ به این نهضت اگرچه نام "فلسفه" نهاده اند، اما تعریفش بسیار مشکل است، چرا که حامیانش در نظرات دارای اختلافات برجسته ایی هستند. اندیشه ی وجودگرا، خویشتن را معطوف به تلاش برای فهم بنیادهای شرایط بشری و رابطه اش با جهان پیرامون ما، کرده است. پرسش اساسی این است: " انسان در جهان چه میتواند باشد؟ و سرشت آزادی انسان چیست؟"

وجودگرایی را میتوان به مثابه ی نهضتی فلسفی دانست که طارد این باور است که زندگی یک معنای درونی و ذاتی دارد، اما در عوض نیاز دارد تا هر فرد انسانی ارزش های ذهنی خویش را مسلم انگارد.

برخلاف دیگر زمینه های فلسفه، وجودگرایی، انسان را به مثابه مفهوم  منظور نمیکند و به ذهنیت فردی فوق عینیت ارزش مینهد. نتیجتا، پرسشهای مربوط به وجود و تجارب ذهنی به نظر اهمیت اصلی و مسلط را میابند و ابتدائا فوق همه دیگر تعقیبات فلسفی و علمی قرار میگیرند.

مواضع فلسفی چندی وجود دارد، که همگی به فلسفه وجودگرایی مربوطند، اما موضع اصلی مشترک قابل شناسایی این است که "وجود مقدم بر ماهیت" است. به این معنا که انسان وجود دارد پیش از اینکه وجودش ارزش یا معنا داشته باشد. انسانها ارزش یا مفهوم وجود خویش و جهان پیرامون خویش را در ذهنیت خویش تعریف میکنند و در میان گزینش، آزادی و دلواپسی وجودی سرگردانند. فلسفه وجودگرایی غالبا با مفاهیم نگرانی، بیم، آگاهی به مرگ، و آزادی پیوند خورده است. نام آوران وجودگرا شامل داستایوفسکی، سارتر، نیچه، کی یر که گور، هایدگر، کامو( هرچند او خود را پوچ گرا absurdist میدانست و با بسیاری از آرای سارتر مخالف بود)، فانون، میگویل دی اونامونو وی ژوگو، و سیمون دوبوآر میشود.

فلسفه وجودگرایی بر اقدام، آزادی، و تصمیم به مثابه ی اموری بنیادین برای وجود انسانی تاکید میکنند؛ و این تاکید از بنیاد با سنت عقل گرایی و تحصلی مخالف است. به این معنا که بر ضد شناسایی و تعریف انسانها به عنوان عقل اول (primarily rational) بحث میکند. به نحو کلی تر، تمامی تعاریف سنتی غربی از "هستی" را در عبارتی مانند اصل یا ماهیت عقلی؛ یا به عنوان کلی ترین ویژگی که همه ی موجودات در کل مشابه اند، رد میکند. کامو در مقاله اش به نام "استدلال پوچ" مسلم میگیرد که " جامعه و مذهب به اشتباه به انسانها میآموزند که دیگری (یعنی جهان پدیدارهای قابل مشاهده بیرون از من) دارای نظم و ساختار است. در حقیقت هر تلاشی از جانب انسان، که آگاهی نامیده شود، برای دستیابی به تعیین یک نظم یا هدف سوی دیگری با شکست مواجه خواهد شد، چون دیگری نامعقول و نامقصود است. هنگامیکه "آگاهی" مشتاق برای نظم، با نبود نظمِ دیگری تصادم میابد، عنصر سوم متولد میشود: پوچی."

این عبارت به اینجا ختم میشود که، فلسفه وجودگرایی، مایل است انسان را به منزله ی فاعلی شناسا در عالمی متفاوت، بی طرف، گاهی مبهم و پوچ ببیند، دنیایی که معنا از جانب نظمی طبیعی ارائه نمیشود، بلکه بیشتر به نحو مشروط و بی ثبات از جانب اعمال و تفاسیر انسان خلق میگردد.

اگرچه گرایشات مشترک قطعی در میان اندیشمندان وجودگرا وجود دارند، اختلافات و عدم توافقات مهمی دربین ایشان است و همه ایشان حتی خود را منسوب و پذیرنده ی عنوان "وجودگرا" نمیدانند. در آلمان لفظ "فلسفه وجود" نیز کاربرد دارد.

 

 

فلسفه تحلیلی (Analytic philosophy)

 

واژه ی فلسفه تحلیلی بسیار مبهم است و عموما سه معنی دارد: عقیده (doctrine)، شیوه (method) و سنت (tradition).

1-     عقایدی که گاها فلسفه تحلیلی نامیده میشوند عبارت اند از تحصل گرایی منطقی(logica positivism) و اتمیسم منطقی؛ به نحو موسعتری اگر بخواهیم، این لفظ میتواند به فلسفه زبانهای معمولی (ordinary language philosophy) و فلسفه حس مشترک (common sense philosophy) یا ملغمه ایی از اینها بازگردد. این کاربرد تا دهه 1950 با معنی بود، زمانیکه برجسته ترین فیلسوفان تحلیلی عموما درگیر تعداد معدودی برنامه های مطالعاتی مرتبط و ملتزم به نظریات اساسی مشابه بودند؛ اما این کاربرد به نحو فزاینده ایی گمراه کننده است، به گونه ایکه تعداد بسیار کمی از فیلسوفان تحلیلی هم روزگار ما طرفدار بعضی از این مکاتبند، چه برسد به بقیه. برابر پنداشتن فلسفه تحلیلی نوین با تحصل گرایی منطقی یا مفروض انگاشتن اینکه اساسا این نحله شبیه تحصل گرایی منطقی است، اشتباه فراگیریست.

2-      شیوه ی فلسفه تحلیلی رهیافتی تعمیم یافته به فلسفه است. اصلا این مسئله با طرحهای (projects) تحلیل منطقی پیوند دارد. امروزه این شیوه بر رهیافتی روشن و دقیق با اهمیتی ویژه ایکه به برهان و دلیل، دوری از ابهام و توجه به جزئیات قائل است، تاکید میورزد. این شیوه موضوعات فلسفی را مناسب کار دقیق و تخصصی تر ساخته و نیز نوشته های فلسفی را از آنچه در گذشته بود، فنی تر کرده است. استدلالا، این شیوه در فلسفه منجر به نتایجی شده که فلسفه فراگیری کمتری را از حوزه "مفهوم زندگی"  از آنچه متداولا از این لفظ همراه بود، داشته باشد و منتقدین فلسفه تحلیلی گهگاه این موضوع را علیه آن بکار میبرند. در سوی دیگر، این شیوه به نحو قابل بحثی، تمرکز و خشکی را در مباحث فلسفی اضافه کرده است به گونه ایکه جا را برای مباحثه و مجادله باز میکند و نوعی فروکاهش فیلسوفانیست که در گذشته با هم گفتگو داشتند.

3-     سنت فلسفه تحلیلی با گاتلوب فرگه، برتراند راسل، جی ای مور و لودویک ویتگنشتاین در بحبوبه ی سده بیست آغاز شد و هم شامل همه کسانی بود که در ذیل این عنوان فعالیت میکردند؛ و هم شامل طرحهای متفاوتی بود که از دورن کار دیگر فلاسفه تحلیلی تا آن زمان ظهور کرد. این سنت طبیعتا ً از رهگذر تلاشش برای تبیین موضوعات فلسفه از طریق تحلیل و دقت منطقی، مشخص گردیده است. (یعنی شیوه ایی که در شماره 2 بدان پرداختیم).

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط احسان ابراهیمی  |