در طول چند سالی که به مطالعه فلسفه روی آورده ام، چند عنوان بسیار مورد بحث و نظر بوده. مثلاً دیالکتیک یکی از این واژه هاست که از افلاطون تا هگل دچار تغییر در تعریف و حوزه نفوذ شده است. واژه دیگر زمان و مکانند. از پیش از سقراط تا روزگار هایدگر زمان و مکان مورد بحث بوده اند و ماهیت آن برای فیلسوفان نه ناشناخته و نه شناخته بوده است. میخواهم در این مقال چندی به تطور تاریخ زمان اشاره کنم و بعضی از مهمترین نظریات مطروح در این باب را بیان نمایم.
ارسطو در تعریف زمان میگوید زمان مقدار حرکت است. یعنی مقدار حرکت جسم الف به نقطه ب، مقوم زمان است و بر اساس حرکت است که زمان برای ما معنی میباید. زمان در این دیدگاه امری تبعی و وابسته است نه امری مفروض و مستقل از پدیده ها و تحولات عالم. پیش از او اما افلاطون تعریفی عجیب و خیره کننده از زمان به دست داده است. بنا به نظر افلاطون زمان تصویر ابدیت است. یعنی عبور و تصور ابدیت ایجاد کننده زمان است. انصافاً این تعریف، تعریف بسیار بدیع و تکرار نشده ایی است که هوش سرشار اعجوبه ایی مانند افلاطون بدان پی برده است. گادامر فیلسوف قرن بیستم مدعی است، هر فلسفه ایی بعد از افلاطون، به واقع شرحی است بر فلسفه او. در دوران بعد از ارسطو و فراگیری فلسفه او، نوعاً بحث زمان مبتنی بود بر همان نظر ارسطو. در قرون وسطی اما سنت آگوستین که افلاطونی و اشراقی بود، در تحلیل بحث حدوث و قدم عالم، متعرض مباحثی چند در باب زمان شد. راسل در این موضوع سخنی سرراست و بسیار مفید دارد که از کتاب "تاریخ فلسفه غرب" او عیناً بیان میکنیم.
" چرا دنيا زودتر آفريده نشد؟ چون زودتری وجود نداشت. زمان هنگامی آفريده شد كه جهان آفريده شد. خدا قديم است يعنی مستقل از زمان است. در خدا قبل و بعد وجود ندارد بلكه حال ابدی وجود دارد. سرمديت خدا از اضافه زمان بری است. سراسر زمان نزد او حال است. او سابق بر آفرينش زمان نبوده است زيرا اين مستلزم آن خواهد بود كه خدا داخل در زمان باشد. حال آنكه او همواره از سير زمان بيرون است." هویداست که آگوستین به خلقت زمان مانند آفرینش هر آفریده دیگری معتقد است. خدا زمان را همزمان با جهان آفرید و بود و نبود زمان مانند هر پدیده دیگری موقوف و متوقف بر آفرینش او از جانب خداوند است. لایب نیتس نیز اشاراتی به زمان و ماهیت آن دارد و کلاً به زمان به مثابه امری مستقل و مطلق و بیرون از اندیشه و اشیا معتقد است. یعنی چه انسانی باشد چه نباشد، چه شیی باشد چه نباشد، زمان هست. در دوران فلسفه مدرن و در قرن هجده و نوزده این ایمانوئل کانت فیلسوف بزرگ آلمانی بود که بار دیگر به زمان و مکان به طور جدی پرداخت و تعریفی از آنها بدست داد که براستی بدیع بود. کانت مدعی است زمان شرط پیشینی هر نوع شهود درونی و بیرونی است. به قول استاد ارجمند دکتر حداد عادل، زمان از نظر کانت شطر هر شهود بیرونی و دورنی است. یعنی هر ادراک و شهودی از منظر کانت در متن زمان روی میدهد. زمان از مکان مهم تر است. مکان شرط پیشینی هر نوع شهود بیرونی است اما زمان بیرون و درونی است. کانت میگوید بدون زمانمند و مکانمند شدن، چیزی دانسته نمیشود. هر چیزی که در زمان و مکان جای بگیرد، امکان معرفت بدان امکان پذیر میشود وگرنه شناختنی نیست. شی فی نفسه یا ناشناختنی در فلسفه کانت به شیی اطلاق میشود که در زمان و مکان جای نمیگیرد لذا ناشناختنی است. این نظر کانت، تعریفی کلی و عمومیی از زمان و مکان شد که تا به امروز نیز به عنوان ماهیت زمان و مکان مورد اتفاق و رعایت اندیشمندان است. در اینجا بد نیست نقل قولی از دکتر سروش بیاورم که از قول راسل در تاریخ فلسفه غرب آورده که نظر آگوستین در باب زمان باریک تر و دقیق تر از نظر کانت است. اگر بگوییم کانت بیشتر به کارکرد زمان و مکان میاندیشید تا ماهیت آن، به بیراه نرفته ایم.
در جهان اسلام اما فیلسوفی عالیقدر یک تنه بار سنگین تعریف زمان را به دوش کشید و با استعانت از هوش سرشار و ایمان و دانش بسیارش دست به کار طرحی نو در این باب شد که گویی خاتم اندیشه ها در موضوع مینماید. مرحوم ملاصدرای شیرازی با طبع لطیفش "حرکت جوهری" را سامان داد تا حلال بسیاری از حل ناپذیرهای فلسفه اسلامی باشد. زمان در اندیشه صدرا تالی جهان است. زمان زاده جهان است. پیش از جهان، زمان نبوده و پس از جهان نیز نخواهد بود. بیرون از جهان زمانی نیست و زمان در دل جهان فهمیدنی است. جواب صدرا به آگوستین همین است که زمان نه زاده خدا که زاییده جهان است. زمان و جهان در عرض هم نیستند، در طول همند. وابستگی زمان به جهان نقطه عطف نظریه صدرا است. با ارائه نظریه حرکت جوهری، بحث پیچیده حدوث و قدم عالم کلاً حل گردید. تا جهان نبوده، زمانی نبوده که بر اساس آن عمر جهان اندازه گیری شود. جهان بنا به حرکت جوهری در آفرینش مدام است. آن به آن، جهان آفریده میشود و از نو به وجود میآید. تمام ذرات عالم در خلق جدید است.
هایدگر اما در قرن بیستم حرفی نو زد. هایدگر معتقد است که اصولاً زمان تنها برای انسان، مسئله است. بدون بودن انسانی در عالم، زمانی در کار نخواهد بود. نه تنها زمان که وجود نیز اینگونه است. هستی، عام است میان تمامی هستومندها اما وجود مختص انسان است. این تنها انسان است که متفطن معنای وجود است و وجود برایش پرسش است. زمان به تبع انسان، هستی میابد و مستقل از انسان و بودن او نیست.