کسانیکه با نوشته های من آشنایند و از دور کلیاتی از آرایم را خوانده و یا شنیده اند، نیک میدانند ارادت و شوق و ذوق بسیارم به بزرگان تاریخ فلسفه غرب، به حدی است که هیچگاه نتوانسته ام از فکر این ستارگان فروزان، رها شوم. نوع مقالات و مطالبی که در این باب نگاشته ام، نمایاننده این اشتیاق و ابتهاج من است. وقتی از افلاطون یا ارسطو یا کانت یا هگل یا کی یر که گور یا سارتر یا هایدگر یا روسو یا دکارت مینویسم، گویی توصیف کننده خاطرات روزانه خودم هستم که با این اسطوره ها گذشته است. اگر نگویم هر روز من، میتوانم با جسارت بگویم بسیاری از روزها، ساعتهای متمادی، اندیشه هایم در آسمان تفکرات فیلسوفانی میگذرد که بشر مدیون و مرهون، ذکاوت و بصارت و جسارت ایشان است.
اما در این میان، دو اندیشمند هستند که نسبت به ژرفای اندیشه هایشان الحق و النصاف به حیرت و جنون رسیده ام. با صداقت میگویم به "جنون" رسیده ام. نمیدانم چه بگویم و چگونه بیان کنم که تا چه اندازه دل سپرده این دو بزرگوارم. حتی در قضاوتهای خود نیز درباره شان، دچار نوعی سردرگمی شده ام. حال کسی نیست به من بگوید اصولاً در عالم اندیشه چیزی به اسم قضاوت نداریم. فیلسوفان برای قضاوت ما فلسفه نساخته اند. بدتر از قضاوت، مقایسه است. اینکه بخواهیم دو اندیشه و اندیشمند را با هم مقایسه کنیم، عجیب راه به خطا برده ایم. مقایسه البته با تطبیق و مقابله یکی نیست. بگذریم.
اما این دو اندیشمند کیانند که اینگونه جوانی مانند مرا دچار حیرت کرده اند؟ یکی امانوئل کانت (1724 تا 1804) است و دیگری گئورگ ویلهم فردیش هگل (1770 تا 1831). هر دو هدیه آلمان به آسمان علم و اندیشه.
نام این دو، چنان بزرگ است و عظیم که برای کسانیکه اندک مطالعه ایی در فلسفه دارند، جای هیچ توضیح و تفسیر بیشتری نمیماند.
در مقدمه کتاب "تمهیدات"، غلامعلی حداد عادل جمله ایی در بزرگی کانت نگاشته که با آن جمله بارها گریسته ام و عشق کرده ام : "... این فیلسوف کوتاه قد لاغر اندام و ضعیف الجثه، در عالم فکر و فرهنگ غرب، صاحب قامتی بلند و مقامی عظیم و سلطه ایی سنگین است." (تمهیدات، چاپ سوم، مرکز نشر دانشگاهی، مقدمه مترجم)
راسل در تاریخ فلسفه خود نیز جمله ای دارد حاوی شرح بزرگی و عظمت کانت عزیز. اینکه اصولاً کانت را بزرگترین فیلسوف دوران مدرن دانسته اند. (نقل به مضمون)
نیز تعداد کتاب و شرحی که تا کنون بر فلسفه کانت نوشته شده، خود گویاترین برهان در سلطه مقدس اوست بر عالم اندیشه مدرن غرب و جهان علم. کانت پادشاه عرصه عقل محض است. هرچند کتابی نگاشت سترگ و سترون در نقد عقل محض، اما کیست که نداند کانت با سلاح عقل محض به جنگ بلند پروازی های مغالطه آمیز و جدل آفرین و ایده آل نمای عقل محض رفت. او چنان در هوش و تیزبینی سرآمد بود که هنوز هم هر خواننده ایی را مبهوت هوش و دقت سرشار خویش میسازد. نظریاتی که او در باب زمان و مکان و مابعدالطبیعه به دست داده است، آیینه تمام نمای قوت عقل بشری است در فهم و تببین عالم و پیرامون. کانت در طول حیات پربرکتش هیچگاه به سفری نرفت و جز یک بار که به مرزهای پروس شرقی رفت، دیگر هیچگاه پای از دیار خویش بیرون ننهاد، اما در شرح حال او نوشته اند چنان در باب کلیسای سن پترزبورگ سخن میراند که گویی همو سازنده آن بنای باشکوه بوده است. عمر شریف خود را یکسره در راه دانش بشر نهاد و حتی ازدواج نکرد. هرچند آبشخورهای فکری اش به روشنی، لایب نیتس و وولف بودند، اما هوش او و دقت و ذکاوتش در بارآوری این آرا، چنان بدیع و نوست که کمتر کسی بتواند منکر عظمت خود او شود. او فرزند زمانه خویش بود و از منابعی استفاده کرد که در روزگار او به عنوان جدیدترین دستاوردهای علمی و فلسفی بشر دانسته میشدند. انقلاب کپرنیک و فلسفه لایب نیتس و وولف، در قرن هیجدهم اروپا، در تمام محافل علمی عالم تدریس میشد و بدانها استناد میشد. کانت نیز نمیتوانست جز استفاده از این مبانی، کار دیگری انجام دهد. در میان کتابهایی که درباره کانت خوانده ام، هیچ کدام بیش از "تمهیدات" خود او مفید واقع نشد. سبک نگارش کانت که خود نیز معترف بود نویسنده خوبی نیست و از این باب همیشه به روسو غبطه میخورد، با طبع خود من نیز بسیار نزدیکی دارد. جملات بلند و کش داری که اگر کسی ناآشنا با فن نگارش او باشد، فعل جمله را گم میکند و مفهوم آن را نمیابد، برای من بسیار خوشایند است. خود او کتاب تمهیدات را دو سال بعد از "سنجش خرد ناب" نگاشت تا مقدمه ایی باشد برای خوانندگان آن کتاب. میگویند وقتی کتاب سنجش خرد ناب را چاپ کرد، کسی متوجه منظور کانت نشد.
اما کانت چه میگوید که چنین بزرگ دانسته شده است؟
چنانکه کانت خود اعتراف میکند، در دوران او شکاکیتی عجیب نسبت به دین و فلسفه در اروپا و میان مردم حاکم شده بود. علت آنرا هم پیشرفتهای خیره کننده علم تجربی و فیزیک دانسته اند. مردم میدیدند فیزیک و ریاضی با ارائه قوانین متقن و منطقی به راحتی در کار تفسیر طبیعت هستند و شکی در بیانشان راه ندارد. قوانین فیزیک و ریاضی چنان ساده و درست بودند که مردم کم کم نسبت به عبارات و اشارات و توصیفات دین و فلسفه درباره طبیعت و خدا و خلقت بی اعتنا شده بودند. این جو بی اعتمادی نسبت به فلسفه، البته با اختلافات و فواصلی که در میان آرای فیلسوفان وجود داشت، دو چندان شده بود. کانت در این دوران، نگران فلسفه شد و کوشید با انقلاب کپرنیکی خود، که نتیجه اش ارائه قواعدی متقن در باب فلسفه باشد تا دیگر اختلافی ایجاد نشود و شکی برانگیخته نشود، ملکه علوم را از این بی اعتباری که بدان دچار شده نجات دهد.
کانت چند پرسش داشت:
چه میتوانم بدانم؟
چه باید بکنم؟
چه امیدی میتوانم داشته باشم؟
انسان چیست؟ (برگرفته شده از مقدمه حداد بر ترجمه فارسی اش از تمهیدات کانت)
او میخواست با نگاه نقادانه به فلسفه غرب، تکلیف این پرسشها را در یک نظام فلسفی شامل که همان نقادی او بود، روشن سازد.
چرا فلسفه کانت را فلسفه نقادی خوانده اند؟ او به نقد فلسفه پرداخت، چون میپنداشت عقل محض بشر بی دلیل و تنها بنا به ذات متعالی خود، خواسته مابعدالطبیعه را به علم تبدیل نماید. متعالی در ادبیان فلسفی کانت یعنی پیشرونده. پیش رونده از عالم محسوسات و تبیین عالم بدون عنایت به تجربه. این نقد بزرگ کانت است به فلسفه تا روزگار خویش. کانت میخواست و میپنداشت، تنها راه رسیدن به مابعدالطبیعه، علم اخلاق و عقل عملی است و بی جهت عقل دست اندر کار شناخت عالم شده است. لذا "سنجش خرد ناب" را نوشت تا ثابت نماید عقل محض نمیتواند به ذات ناشناخته پی ببرد و "سنجش عقل عملی" را نگاشت تا بیان کند تنها از مسیر عمل است که بشر به مابعدالطبیعه برسد.
فلسفه اخلاق کانت مانند دیگر وجوه فلسفی او پرشکوه و خیره کننده است. اخلاق کانت یک نظریه متقن عقلی و منطقی است که از رهگذر آن میتوان به بسیاری از پرسشهای اخلاقی پاسخ داد. کانت در اخلاق به چند گزاره پایبند بود. اخلاق کانت، "وظیفه گرا"ست. یعنی اینکه بشر باید وظیفه اش را در هر نقطه و هر شرایطی تنها با نیت ادای وظیفه و نه هیچ سود و زیانی، انجام دهد. نمودار رفتار اخلاقی از نظر کانت اینگونه است:
آنچه ما انجام میدهیم یا
1- رفتار محض (غیر ارادی) است، یا
2- رفتارهای ارادی است (آنچه ما برای انجام دادن برمیگیزینیم). در این صورت این رفتار ارادی یا:
الف) رفتارهای ضد وظیفه هستند. (غیر مجاز) یا
ب) رفتارهایی که با وظیفه در تضاد نیستند. (مجاز) که در اینصورت دو حالت وجود دارد:
الف) توسط وظیفه لازم دانسته نشده اند، (آنچه ما اجازه ی انجام شان را داریم)
ب) توسط وظیفه لازم شده اند ( که وظایف مایند). در این حالت دو صورت متصور است:
اعمالی که به صرف مطابقت با وظیفه انجام شده اند ( دارای ارزش اخلاقی نیستند)
اعمالی که برای ادای وظیفه انجام شده اند. ( دارای ارزش اخلاقی هستند)
این طراحی از نوع رفتار بشر، انصافاً تا زمان کانت بی سابقه و بدیع بوده است و این تنها هوش سرشار کانت بوده که متفطن این موضوعات شده است.
کانت بیش از اینکه فیلسوفی دینمدار باشد، اخلاق گرا بود. البته کتاب "دین در محدوده عقل تنها" او که در باب فلسفه دین نوشته شده نیز بی شک یکی از بهترین تببینها در باب دین و شریعت است.
تاثیر کانت بر سیر اندیشه پس از او، بهترین سنجه برای سنجش بزرگی اوست. بی مقدمه اشاره میکنم که مبانی فکری که کانت به دست داده، هنوز به عنوان آخرین مبانی علمی بشر رعایت و تدریس و تحصیل میشود. هنوز کتابهای بسیاری در باب فلسفه نقدی نوشته و ترجمه میشود و بسیاری از پایان نامه ها به آرای او میپردازند. در ایران نیز بسیار بیش و پیش از دیگران فیلسوفان، در باب کانت و فلسفه اش کتاب و ترجمه و پایان نامه وجود دارد. کانت شناسی در دانشگاههای ما بسیار پررونق و پررفت و آمد است.
کانت و فلسفه اش، تغییری محسوس و حساس در مسیر حرکت فلسفه ایجاد کرد. تا پیش از کانت تمام بزرگان فلسفه از افلاطون تا دکارت و لایب نیتس و اسپینوزا، اصل را در امکان دستیابی به معرفت مابعدالطبیعی میدانستند و بر این اساس و با هدف دسترسی به حقیقت به تفلسف میپرداختند، اما کانت به فراست دریافت که اصولاً عقل صرف بشر بدون عنایت و رعایت تجربه و حس بشری، راهی به مقصود ندارد. در این فلسفه، کانت به یک اندازه هم به عقلگراها میتازد و هم به تجربه گراها. او با جمع آرای این دو نحله فکری فیلسوفان، به اعتدالی در خور دست یافت. از این رو پروژه کانت را امری خارج از جریان اصلی و رایج فلسفه و تاریخ آن دانسته اند.
اما گئورگ ویلهم فردیش هگل، اعجوبه ایی بزرگ و هوشمندی گرامی، که به حق ابوالفلاسفه نامیدندش. فلسفه هگل، چنان که خود نیز ادعای آن را داشت و خود را ارسطوی دوم مینماید، جمع و مصداق اشد تمام فلسفه های است که تا پیش از آن به مثابه جریان رایج فکری میشناسیم. هگل عامداً به کانت و فلسفه او بی اعتنا بود و در فرازهای از فلسفه اش بسیار نیکو و متین بر بحث "ذات ناشناخته" کانت خرده میگیرد و ثابت میکند کانت در این بحث و خلق آن بر خطا بوده است. نظام مخوف! فلسفی هگل اوج ساختار گرایی فلسفه است. هگل مانند هر فیلسوف دیگر به دستیابی به معرفت اذعان دارد. البته هگل مانند کانت معرفت شناس نیست. هگل یکراست و سرراست به سراغ عالم میرود و در جرگه فیلسوفان جهانشناس میگنجد. اگر برای کانت نحوی ساز و کارهای حصول به معرفت مهم است و برایش عالم پدیدار عرصه جولان بشر، برای هگل اما، جهان و چگونگی وجود و حضور آن مهم است. هگل مدعی است انسان میتواند جهان را آنگونه که حقیقتاً و واقعاً است، بشناسد. عبارت شکوهمند هگل که میگوید: "معقول همان موجود است و موجود همان معقول" پژواک زیبای این اندیشه اوست. هگل مرز معرفت و حقیقت را بر میدارد و به جدایی این دو اعتقادی ندارد. هر آنچه به عقل شناخته شود، پس حتما موجود است و هر آنچه موجود است، مبتنی بر عقل است. هگل به اصل وحدت شناسایی و هستی معتقد بود. این نگاه هگل به عالم، بسیار بدیع است و به نتایجی شایسته توجه منتهی میشود. فلسفه تاریخ هگل که بسیار معروف است، وجه دیگر نظام فلسفی اوست. هگل برای تاریخ، شأنیتی ویژه قایل است. برای فلسفه چیزی نیست جز ترجمان زمانه. "فلسفه همان زمانه آن است بدانگونه که با اندیشه آدمی دریافته شود." هگل در تاریخ بشر، سیری میدید و اندیشید و یافت که رشته ایی به مثابه نخ تسبیح، تمام تحولات عالم را به هم مرتبط میسازد و گویی تاریخ در کلیت تحولاتش، به دنبال اثبات و ایجاد و اکمال چیزی است. برای هگل این چیز، روح مطلق است. روح مطلق لزوماً خدا نیست اما هگل در چندجا به گونه ای سخن گفته که میتوان از آن اراده مصداق خدا کرد. هگل میگوید روحی در عالم است، مطلق و مجرد که تاریخ عرصه اکمال آن است و فلسفه راهی برای شناخت آن. همینجا به اصلی ترین ایراد وارد به فلسفه هگل اشاره میکنم و آن هم تخمین و پیش گویی اوست از تاریخ تحولات فردا. این اندیشه زیبا در دام غرور کاذب هگل و پیش گویی هایش اسیر شد و کم کم از زیبای هایش کاسته شد. میگویند روزی یکی از دانشجویان هگل، به او ایراد کرد که مثلاً فلان تحول تاریخی که رخ داده، در چارچوب تحولات مفروض شما (یعنی هگل) نمیگنجد؛ هگل اما در جواب میگوید: بدا به حال تاریخ!!
دانش تاریخی هگل به اندازه ایی نبود که بتواند تمام تحولات تاریخ بشر را در اشل فکری و طراحی شده خود، بگنجاند و میان این تحولات علت و معلولی بر قرار سازد.
اما اگر از این نقیصه اندیشه هگلی بگذریم، نظام فلسفی هگل بسیار بزرگ و شامل و کامل است. از تاریخ تا روانشناسی و ادبیات و سیاست و هنر در فلسفه هگل وجود دارد. هگل شخصاً بسیار مغرور بوده است. خود را و فلسفه اش را خاتم اندیشه ها و فلسفه ها میدانست. منطقی جدید نگاشت و دایره المعارفی ساخت و در آن منظورش را از گزاره ها و عبارات فلسفی بیان داشت. "پدیدارشناسی روح" را بزرگترین اثر فلسفی او دانسته اند. پدیدارشناسی برای او شناسایی شیوه اکمال و ظهور و بروز روح مطلقی است که عامل اصلی حرکت بشر و عالم و تاریخ میدانست.
فلسفه هگل بر اساس تناقض استوار شده است. دیالکتیک هگل، عرصه برخورد و بازبرخورد مفاهیم متناقض است. بر نهاد، برابر نهاد و هم نهاد، سه پایه ای است که هگل عزیز با ابتنا بر آن، نظام فکری خویش را و معرفت خویش را از جهان و حقیقت، سامان داد. اولین سه پایه ایی که هگل نظام فلسفی خویش را با آن میآغازد، هستی، نیستی و گردیدن است. میگوید هستی اولین مفهومی است که بی واسطه به ذهن ما میرسد و "نخستین مقوله ایست که از حیث دلیل و تسلسل اندیشه و منطق، پیش از مقولات دیگر میآید و بر آنها مقدم است."( فلسفه هگل، استیس، ترجمه عنایت ص116)
شیوه هگل در سامان مقولات، حرکت از جنس به فصل و نوع است. مقولات هگل کلی و عینی هستند و معتقد است این ما نیستیم که مقولات را میسازیم بلکه ما تنها به کشف مقولات، چنانکه هستند، تواناییم.
پس بر نهاد نخستین ما هستی است. چه، هستی، تنها دارایی مشترک حاضرین در عالم است. همه موجودات در هستی مشترکند. هر چیزی را بتوان از موجودات عالم سلب کرد، هستی را نمیتوان. اصل دیگر هگل، وجود ضد هر چیز در خود آن است. هستی در درون خود، واجد نیستی است. پس برابرنهاد هستی که جنس است، نیستی است که فصل است. اختلاط و اختلاف جنس و فصل به نوع منتهی میشود که جمیع جنس و فصل است و سازننده مقوله سوم است. مقوله سوم یا همنهاد از سه پایه اول، گردیدن است. خصوصیت مقوله سوم بنا به نظر استیس این است: "مقوله سوم، نقیض دو مقوله دیگر را در خود دارد ولی شامل وجوه وحدت و هماهنگی آنها نیز هست" (همان،ص 125)
نظام هگلی با این سه پایه هاست که به اوج میرسد و به جایی میرسد که هگل در مقوله یابی دچار مشکل میشود. خود دست به کار نگارش دایره المعارف شد تا منظورش را از مقولات و نامها و عنوانها بیان دارد تا خواننده از کاربردهای او از مقولات آشنا شود. فلسفه هگل بسیار مشکل است. همین استفاده های نامتعارف از مقولات که در عرف عام معانی دیگری از آنچه هگل مراد کرده، دارند، بر صعوبت فلسفه او بسیار تاثیر گذارده است. میگویند هگل در اواخر عمر خویش گفته تنها یک نفر فلسفه مرا فهمید که آنهم نفهمیده است.
رهیافتها و بیانات و تعلیلهای هگل از موضوعات مختلف گاهی بسیار پرشکوه و متین است. پاسخ عمیق و بسیار زیرکانه او به "ذات ناشناخته" کانتی، یکی از فرازهای زیبای تاریخ اندیشه غربی است. میدانیم که کانت در پس هر پدیدار به ذاتی قایل بود که بنا به ادعا خودش، مرز شناسایی ماست. ذات ناشناخته نه چیزی معین بل حوزه ایست که در زمان و مکان که شرط پیشینی هر نوع معرفت بشر هستند، در نمیآید لذا ناشناختنی میماند. اینکه مرز گفته است، برای این است که کانت از تعالی جویی عقل محض واهمه داشت و میخواست معرفت را آمیزه ایی از حس و فاهمه قرار دهد. معتقد بود ذات عقل محض تعالی جوست و از دایره مقدرات و توانایی های خود پیشتر میرود. این پیشروی، انسان را دچار مغالطه و جدل مینماید و اموری را شناسایی شده میپندارد که اصولاً قابل شناسایی نیستند. این امور همان مابعدالطبیعه است. این واهمه کانت، منجر به وقوف او یا بهتر بگویم توقف او در ذات ناشناخته شد تا مرزی باشد برای پرواز عقل محض. اما هگل به سادگی تمام ثابت کرد چیزی ناشناختنی وجود ندارد. با این دلیل که همین که به امری قایل شویم که میتواند صفت ناشناختنی داشته باشد، پس آنرا شناخته ایم. بنا به نظر هگل، کانت چیز ناشناختنی را کشف کرده و شناخته است. پس ذاتاً ناشناختنی نیست. وانگهی، هگل میگوید هستی اگر از برای آگاهی نباشد، هستی نیست. ذات ناشناخته را اگر فرضاً هم ناشناخته بدانیم، همین ناشناختنی بودنش، دلالتی است بر عدمش. این پاسخ سهل الممتنع و استدلال قوی تنها از هوش سرشار اعجوبه ای مانند هگل بر میآید که با متانتی درخور پاسخ کانت را میدهد.
در تاثیر هگل بر فلسفه پس از خود، باید متفطن تاثیری دوگانه از او و نظام فکری اش بود.
تاثیر هگل هم مثبت بود و هم منفی. این تقسیم بندی، به هیچ روی، ارزش مدار نیست. یعنی به این معنا نیست که هگل دارای اثراتی مخرب و منفی در فلسفه بعد از خود بوده است. کانت نیز دارای چنین تاثیری بود. یک روی تاثیر هگل، تداوم نظام فکری او در شاگرد بلافصلش یعنی مارکس است که با ابتنا به شالوده و شیرازه اصلی نظام استاد خویش، نظامی سیاسی اجتماعی سامان داد که بی شک تا دو قرن بر سراسر جهان مستولی بود. مارکس، فلسفه تاریخ هگل را وام گرفت و به جای ملتهای هگلی، طبقات اجتماعی را نهاد و ایدئولوژیی ساخت، مرد افکن و تاریخ ساز. مارکس بدون هگل، چیزی نیست. در جای دیگر در تاثیرات مارکس سخن به حد کفایت گفته ام.
اما از سوی دیگر، تاثیر هگل را باید در فلسفه ایی جست که به فلسفه اگزیستانسیالیسم مشهور شده است. سورن کی یر که گور دانمارکی با مطالعه آثار هگل و درک فخامت و سنگینی و شمول آن که بشر را در حاشیه تاریخ و هستی قرار میدهد و تنها ناظر به کسب آگاهی از عالم میداند، دست به کار نظامی فکری شد که بشر را در متن تحولات عالم و تنها مرکز آن قرار دهد. طرفه آنکه همین کی که گور ما، خود از دیالکتیک هگلی بسیار سود جست و بر اساس همان به تبیین نظر خود در باب حرکت فلسفی بشر پرداخت. فلسفه اگزیستانس مدیون هگل و نظام فکری اوست.
در این مقال کوتاه، البته نمیتوان به تمام وجوه آرا و اندیشه های این دو ستون اصلی فلسفه غرب در دوران مدرن پرداخت. در آخر میخواهم تاسف خود را از کمبود منابع درباره هگل و فلسفه او ابراز دارم. در زبان فارسی جز سه یا چهار کتاب، منبع مناسبی در باب هگل و فلسفه او نداریم. جلد هفتم تاریخ فلسفه کاپلستون، "فلسفه هگل" نوشته استیس، "هگل و فلسفه او" کریم مجتهدی و چند کتاب دیگر، تنها داشته های زبان فارسی در فلسفه هگلی است. فقدان عمده ترجمه خود "پدیدارشناسی روح" هگل، مزید بر علت شده است. گویا سیاوش جمادی مترجم نام آشنای کشور دست اندر کار ترجمه این کتاب مهم است.
25/5/87